دانش آموزان عزیزجهت برگزاری آزمون آنلاین ادبیات فارسی به این سایت مراجعه نمایند
نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 2:48  نویسنده طیبه غلامی
دانش آموزان عزیزجهت برگزاری آزمون آنلاین ادبیات فارسی به این سایت مراجعه نمایند

به راستی چه حکمتی در کار بود که در سومین ماه بهار ،دو بزرگ و فرزانه عروج خود را به سوی حضرت حق آغاز نمودند.و چه خوش است که دکترشریعتی ، مخاطب چمران شهید باشد، آنجا که با پیکر بی جانش، گاه تدفین ، سخن می گوید و ما بشنویم که مرغان باغ ملکوت از یکدیگر و با یکدیگر چه می گویند:
” ای علی، به جسد بی جان تو می نگرم که از هر جانداری زنده تر است. یک دنیا غم، یک دریا درد، یک کویر تنهایی، یک تاریخ ظلم و ستم، یک آسمان عشق، یک خورشید نور و شور و هیجان، از ازلیت تا به ابدیت در این جسد بی جان نهفته است. ای علی، ترا وقتی شناختم که کویر ترا شکافتم و در اعماق قلب و روحت شنا کردم....
ای علی! همراه تو به کویر میروم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفانهای سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بیانتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما میتازد.
اي علي!هميشه فكر مي كردم كه تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متاثرم كه اكنون من بر تو مرثيه مي خوانم.اي علي!من آمده ام بر حال زار خود گريه كنم زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ي ما احتياج داشته باشي.
اي علي!گفتي كه هركس گفتني هايي دارد و شخصيت هر انساني به اندازه ي ناگفتني هاي اوست؛و من اضافه مي كنم كه درجه ي دوستي و محبت من با انساني ديگر به اندازه ي ناگفتني هاي اوست كه مي توانم با او در ميان بگذارم و از اين ناگفتني ها كه مي خواستم با تو بازگو كنم بي نهايت داشتم.
اي علي!تو را وقتي شناختم كه كوير تو را شكافتم و در اعماق روح و قلبت شنا كردم و احساسات خفته و ناگفته ي خود را در آن يافتم.قبل از آن خود را تنها مي ديدم و حتي از احساسات و افكار خود خجل بودم و گاهگاهي از غير طبيعي بودن خود شرم مي كردم.اما هنگامي كه با تو آشنا شدم در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو هم راز و هم نشين شدم...


و دیوار کعبه از هم شکافت...
در آن زمان که زمین اسیر تیرگی جهل و نادانی بود و آسمان غبار آلود ظلم و بیداد ؛در آن زمان که هنوز منادی«اقرأ باسم ربٌکــ»سر نداده بود و هنوز سپیده ی اسلام از مشرق سرنزده بود ؛در آن زمان که مردم جفاپیشه ،خدایان سنگی را پرستش می کردند و دخترکان بی گناهشان را زنده در گور می کردند؛«فاطمه بنت اسد»با قدٌی خمیده و دردی در پهلو به حریم امن کعبه پناه برد ،دست به دیوار سنگی و مطهرش گرفت و لبهایش به ترنم دعا باز شد...
کسی هرگز نفهمید در آن لحظات سبز و روحانی ،میان او و خالقش چه گذشت!که ناگهان دیوار کعبه شکافت و فاطمه بی درنگ قدم به درون کعبه نهاد ،نفس ها در سینه حبس شده بود،مردمان نگران و حیرت زده گرداگرد کعبه حلقه زدند تا راهی برای نجات بنت اسد بیابند اما دریغ از کوچک ترین روزنه و شکافی حتی در کعبه نیز باز نشد!...
زمین و زمان در چرخش مداوم و مکرر خود با واقعه ای شگفت روبه رو شده بود ؛واقعه ای که تا آن روز نظیر آن را به خود ندیده بود و بعد از آن نیز ندید...
«تولد مبارک ترین مولود هستی در مقدٌس ترین مکان دنیا»
«حقیقت مسلٌمی»که با آمدنش حق از پرده ی تاریکی و جهالت به در آمد و از باطل جدا شد،مردی از نسل طوفان؛مردی سراسر نور و رحمت...
مردی که چشمان اشکبار یتیمان در درخشش مهربان نگاه آسمانی او آرام می گرفت و خستگی بازوان ناتوان پیرمردان در پناه شانه های استوارش فراموش می شد.
مولودی که هستی برای آمدنش لحظه شماری می کرد و زمین و زمان بدون او معنایی نداشت
مردی که باید می آمد تا انیس و مونس شبهای تار پیامبر شود؛در «لیلة المبیتــ» سپر بلای او گردد ؛در فتح مکه پا بر شانه های آسمانی پیامبر بگذارد و بت ها را سرنگون نماید ؛درد و رنج و نامردی مردمان بی وفا را لقمه لقمه فرودهد و استخوان در گلو و خار در چشم روزگار بگذارند،25 سال سکوت و خاموشی،خلافت را که حق مسلٌمش بود در چنگال غاصبان ببیند و غصه هایش را در تیرگی شب ها در دل چاه بریزد
فاطمه اش را در بین در و دیوار ببیند و با دستی بسته میان کوچه های خاکی مدینه کشیده شود و در «لیلة القدر» در محراب خانه ی خدا«فزت و ربٌ الکعبه »را سر دهد...
اینک دیوار کعبه پس از سه روز اضطراب و انتظاری غریب از هم باز می شود و فاطمه با چهره ای غرق نور و تبسٌمی شیرین بر لب در حالی که نوزادی سپیدپوش معطٌر را در آغوش کشیده بود ،در قاب دیدگان حیرت زدگان نشست.
چشم ها به نوزادی زیبا خیره شده بود ،نوزادی که قرار بود جان پناه همه ی خستگان و عاشقان و ساقی کوثر باشد
و علی(ع)قدم به جهان هستی گذاشت....
و چه فرخنده روزی بود آن روز....
تقدیم به پدرهایی که جسمشون پیش ما نیست
اما.... دلشون تا ابد با ماست

کاش بودی پدر جان...دست های زحمتکشت به من امید می بخشید و در نگاهت شفافیت را می دیدم
کاش بودی...که شب هنگام، وقت آمدنت چشمانم را زیر پایت می گذاشتم
و گُلی از مهربانی ها را تقدیمت می کردم
سنگ صبورمن، پدرم!
می خواهم فریاد بزنم تا کوهها بشنوند هان مغرور نباشید استوارتر از شما نیز کسی بود
تا دریا بشنود که مگویید زیبایم، زیبایم...زیباتر صورت چروکین پدرم بود
می خواهم درختان بشنوند،مگر شما تنها سبزید
گام های پدرم سبزه های بسیار به دنبال داشت
کاش صدایم بلندتر از زمان بود...!کاش آوایم را آسمان می شنید...! تا احساس بزرگی نکند.
کاش ستاره ها می دیدند...ستاره ای به نام برق محبت،در چشمانت موج می زد
و ای کاش ...بودی پدر

براي تو مي نويسم اي پدر...
در اين سكوت و تنهایی مي خواهم با تو نجوا كنم،تو كه شايسته ستايشي.اینک براي كسي مي نگارم كه دلم دردمند اوست.احساس مي كنم در آن سوي خاطره هايم باران مي بارد زيرا دقايقي چند است كه پاره هاي ابر،چشمم را احاطه كرده است و بي قرار مي بارد، گويي يك ستاره روي پلكم آهسته در حال طلوع است.آه كه امشب چقدر تنهايم و در اين تنهايي مطلق به تو مي انديشم،اي مهربان پدر
چقدر از سكوت ثابت كوچه هاي عمر دلم گرفته است؛اكنون مدت هاست دلم هواي سفر دارد اما نمي دانم چرا نمي توانم بال هاي قفل شده پنجره اتاقم را بشكنم و به دنبال احساسات آواره ام در تقويم روزهاي آبي ياد سفر كنم؛شايد مي ترسم به كوه هاي ابري سرنوشت برخورد كنم و شاخه هاي نازك روحم شكسته شوند
آه اي پدر خوب من،تكيه گاه زندگي من،مدتهاست از تاريخ رفتنت در فصل غم گرفته پاييز مي گذرد اما هنوز در پناه سايه ي تكيه گاه پراميد تو زنده ام.
آه اي والاترين فداكاري ها،تو سالار راه شناس كاروان عمر من بودي؛تو ابر رحمتي بودي كه كشتزار زندگي ام را سيراب مي كردي؛تو براي من زندگي بودي و من زندگي را از تو آموختم
تو با قلب مهربانت و با دست هاي رنج كشيده ات براي من آسايش آوردي .هربار در را به رويت مي گشودم تو رابا لبخندي شيرين مي يافتم.صداي گرم تو سكوت خانه را مي شكست و تو چه زيبا از خاطراتت برايمان مي گفتي از سختي روزگاران گذشته... و ياد زلزله ويرانگر۴۷ چشمانت را پر از اشك مي كرد ياد عزيزانت و پاره هاي تنت و تو چه صبور و استوار بودي
پدر! تو با باران رنج هاي خود كوير زندگي مرا گلشن كردي.موهاي سپيد شده تو و چشمان خسته ات افسانه بلندي از فداكاري ها و تلاش هاي بي دريغت بود.
تو شمع زندگي من بودي؛تو روشني تاريكي هاي دلم بودي اما چه زود اين شمع فروزان به خاموشی گراييد.
آه اي پدر در تاريكي زيستن چقدر سخت است و بي تو بودن غم انگيز و دردناك
افسوس كه نمي دانستم روزي شمع زندگي من خاموش خواهد گرديد.
آن زمان كه تو را به خاك مي سپردند از خاك خواستم نگهدارت باشد چرا كه پيكر عزيزي را در آغوش مي گرفت كه براي من بي همتا بود .سايه غم و مصيبت بر زندگي سايه انداخت و كوله بار درد و رنجي را به دوش گرفتم كه سنگيني آن كمرم را شكست
و من چگونه از ياد ببرم دست كرمت را كه بر سر هر آشنا و بيگانه اي مي كشيدي؟چگونه زار نزنم در حالي كه بهترين عزيز خود را در كوچه پس كوچه هاي غربت گم كرده ام.
من شهپر خالدار آرزوهايم را در پيچ و خم موسيقي غمناك زندگي تا ژرفاي چكيدن جا گذاشته ام و امروز كنار پنجره خاطرات،به باغ خاطرات ديروز چشم دوخته ام تا شايد حصار آينده بر جراحت قلبم مرهم گذارد چرا كه هرگز مرگت را باور نخواهم كرد و نخواهم پذيرفت لحظه ها را بي تو پرواز دادن و بي تو جريان زمان راگذراندن.
روحت شاد اي پدر...






خجستــه میـلاد فــرخنـده مـولـود کعبــه ، قـرآن ناطـق ،






من یک معلم هستم، همان آشنای دلهای شما...
مدرسه بهشت روی زمین است برایم و کلاس اعلی ترین درجه ی خلوص و صلابت و جلال...
وقتی شاگردان همه به قد ایستاده،قداست صلوات را عطر آغاز آموختن می کنند انگار سوار بر بال فرشتگان،در بی نهایت خوبی پرواز می کنم.
در قاب نگاه معصوم گل های کلاسم که تابلو می شوم انگار وجودم از دنیا بی بهره می ماند ،از خویش تهی می شوم و برای خوب ترین خوبها آستین تعلیم برمی کشم
خدایا!چه سعادتی ازین برتر که من معلم هستم!
عطر کلاس درس که فضای بوستان کلاس را آبستن می کند باید چون غواصی هنرمند در بحر اندیشه های چندین اقیانوس تفحص آغازم و قله های اندیشه ی فرزندانم را فتح نمایم و بر قله ی فکر شان بیرق تعلیم نصب کنم
...وچه شیرین است هم آغوش آمال و آرزوهای دانش آموزان شدن و همگام با آنها برای ساختن فرداهای بهتر سوختن
عشق من سوختن است و هنرم ساختن و من هنر عشق را صدفم
آخر من معلم هستم و معلمی افتخار من است
حقوقم را نه در صندوق های بانک که در گلخند رضایت دانش آموزانم در جستجویم و پاسخ رنج هایم را نه در برگ برگ تشویق و تقدیر که در کشش نگاه مهر شاگردانم می جویم
صبررا تجربه ی راه دارم و ایمان را توشه ،بذر باور را در دل کاشته ام و یقین را در سینه حبس و افتخار می کنم که معلم هستم
لطفا نوشته های دانش آموزان را مطالعه بفرمایید
بر فراز قله های جلال بود که با تو آشنا شدم آنجا که در مدار منظومه ی چشمانت گرفتار آمدم و از عشق و اضطرار به طواف حرمت شتافتم
آسمانی ترین قصایدم را برایت خواندم و تمام دلدادگی هایم را برایت سرودم تا شکوه غرور انگیز و نجیبانه ات را به تماشا بنشینم که این نه آغاز و نه انجام زندگی بود که عشقی ابدی بود برای تو که فرشته ای از جنس عطوفت ومهربانی هستی...
باید بر ساحل آرامشت بیاسایم که امواج بلند و طوفانی ام در حجم هیچ اقیانوسی نمی گنجد
آه که پیچک عشق تو چقدر سخت عواطف بی شائبه ام را می فشارد ،آنجا که گریزی ازین سودای عظیم ،ازین کمند ابروی محرابی ات را ندارم
لالایی گوش نوازت گوش جانم را می نوازد آنگاه که در سماع معبد سرخ تو خوانده می شود و رنگین کمان غزل های عشقت آنگاه که از کوی جانت به گوش میرسد چه زیبا و دلنشین است...
آن زمان که هیبت جلال تو تا آفاق دل دردمندم سو سو می زند سوگند به عصمت شکوفه ها که هرگز قصد سرکشی در سرزمین امن تو را نداشته ام که بی اذن تو در این دنیای کوچکم هیچ ستاره ای نمی درخشد
ارغوانی ترین دعاهایم را در لحظه های خاکستری به شقایق های سرخ سینه چاک سپردم تا در گذر تندباد روزگار برایت بیاورد
اینک که در معرض هجوم واژه های دردناکی هستم که گاه تا عمق استخوانم را می سوزاند و اشک را برگونه هایم جاری می سازد محتاج بارقه ای دیگر از طور سینای توام و این همه شطحی است در عشق تو و در فراق پدر که بار دیگر به خویش می خواندم
![]()
روزت مبارک فرشته ی بهشتی من
![]()
![]()
سعدی هدیه ی گران بهای ایرانیان به مردمان جهان است؛ سخن «سهلِ ممتنع» اش ، تو را به یاد یک باغستان بزرگ و تودرتو با میوه های شیرین می اندازد؛که دیوار ساده و کوتاهی داردو تو ازهرطرف که اراده کنی، می توانی به اندرونی باغ بگرایی. اما چون پا به درون بوستان و گلستانـــــش بنهی،یا در کوچـه باغ های عشــق و غزلش بخرامی ، نمی دانی از کدام ســــمت به درآیـی.
زبـان فاخر؛اما قابل دسترس، جذبه ی بدیع و کهنه ناشدنی واژه ها وکشش اخــــــلاقی و عاشقانه ی کلامش چنـان سرمستت می کند که بی اختیار،فریاد جل الخالق سرمیـدهی!
درانبوه بهــت آور سبزه زارغزل هایش،بی آنکه از«شوریدگی ات»کنکاشی بکند،یک سر«شیرینی» نثارت می کند و شگفت زده می شوی که درست در«اول اردیبهشت ماه جلالی»، بهار را بی آن که ازتکراری ملال آور آزارت دهد،درقاب هجاهای فاخر،تقدیمت می کند؛ آن هم بهاری که هيچ خزانی به خود اجازه نمی دهد دست تطاول به دامن بکشد،و عشوه ها و جلوه هایش را به یغما ببرد ؛همیشه گلستان،همیشه بوستان وهمیشه بهار که :
به چه كار آيدت ز گل طبقی از گلــــستان من ببر ورقــــي
گل همين پنج روز و شش باشد وين گلستان هميشه خوش باشد
و خدا می داند چه رمزی و رازی در اندرونی این درخستان آرمیده است که بی اختیار دامنت رامـی گیری تا از گـلستان بی زوالش دامنی پر گل ، هدیه کنی اصحـاب را!
ازهميـــن روست كه ايرانيان،سخن سعدي را به جهانيان هديه كرده اند. و کیست که نداند جهانیان ، در آیینه ی ترجمه های گوناگونی از سخن فاخر سعدی ،با این مرد سخن دان هم نشینند و کلامش را شهر به شهر هدیه می برند و تشنگی می نشانند.پس بي جهت نيست كه :
همه شاهدان عالم به تو عاشقند سعدي
سعدی، تمام قوم و قبیله ها، نژادها و رنگ ها
را با هم بر سفره ی سخاوت و اندیشه و اندرز و هنرش میهمان می کند و با یک زبان،با
همه سخن می گوید، و چنان از عهده ی این میزبانی سخن سرایـی برمی آید که تو احساس می
کنی تمـام هنر ، سخاوت ، زیبایی ، شور، شیرینی،عشق،یکرنگی ، سادگی و شکوه «ایرانی
بودن» را جرعه جرعه می نوشی و سرشار می شوی از حس زیبای «شرقی بودن».
حالا دلت می خواهد به کانون سعدی پرور فارس و ملت سعدی دان وسعدی ساز پارسی درود بفرستی که در دامان خویش چنین گوهر تابنده ای را پرورانده و به هرانسان شیفته ی هنــــــــر و دانایی در همه جای عالم پیشکش کرده اند و خدا را شاکر باشی و قدرنعمت گزارده باشی تا چون آن گرانمایه گوهر را بر دریای هنر و ادب ایرانی مان زیادتر کناد و نیز باکمال متانت،به بهار،به ویژه اول اردیبهشت ماه جلالی اش سلام کنی و حرمت نهی.
![]()
اندوهگنانه ترین چکامه ها بر کوچ غریبانه پر شکسته ترین چلچله آل رسول (صلی الله علیه و آله وسلم) اندک ترین است
و بهاری ترین سیلاب های اشک بر قصه پر غصه رعناترین اندام آفرینش در سایه در و دیوار، کم ترین.
با کدام زبان به ستایش دُردانه ای بنشینیم که سر به دامان معشوق خدا داشت؟
فاطمه کسی است که با نه سال زیستن همگام با علی، در گام گام علی و لحظه لحظه علی و تنفّس علی و سرنوشت علی تاثیری جاودانه و ملموس می کند.
فاطمه کسی است که تبسم را بر لبان علی نقش می بندد، فاطمه کسی است که خستگیِ مجادله نابرابرِ علی را با حرامیان از سرانگشتان قلبش بیرون می کشد.
فاطمه کسی است که چهارچوبه خانه کوچک و صمیمی علی را بر دفتر تاریخ با خطوط ابدی ترسیم می کند. فاطمه التیام بخش جِگر دندان خورده علی است.
فاطمه کسی است که صبر را در جان علی می ریزد و میوه حلم از چشمان او می چیند.
فاطمه عصاره مظلومیّت علی است... فاطمه اشک علی است؛ قلب علی است؛...
فاطمه الهام بخش وحدت در خانواده پراکنده اسلام است...
سیدمهدی شجاعی
که خورشید شرافت از میان ابر های تیرگی پیداست .



یا مقلب القلوب والابصار،یا مدبر اللیل والنهار،یا
محول الحول و الاحوال،حول حالنا الی احسن الحال
یک سال رفت و دریغ روزهای گمشده و ساعتهای از کف داده بر جاماند.
چه ها می توانست بشود و نشد و چه
ها شد که نباید می شد!
چه کسی گفته که بر گذشته نباید افسوس خورد،باید نشست و برای این شاخه هایی
که با ناله ای از درخت عمر جدا می شوندفکری کرد.برای آنها که قرار است فردا بشکنند.
از خواب بیدارشویم و با مشتی آب بیداری،غفلت را از رویمان بشوییم.بیایید غبار از صورت آئینه
پاک کنیم و اگر نقش ما را راست نمود ،او را نشکنیم،خود را بشکنیم و از نو بسازیم.
ساعت را کوک کنیم و به عقربکهای آن قول دهیم که هیچوقت فراموششان نکنیم
و از آنها عقب نمانیم ویادمان باشد که وقت طلا نیست،پرنده ای است که در هیچ قفسی
نمی ماند،حتی یک ثانیه!
قالی خاک آلود وجود را که برای خوشآمد دنیا پهن کرده ایم تاهر کاسبی با
کفش های آلوده اش بر آن پا بگذارد،بتکانیم تا چنان به خود بیاید که دیگر از خودنرود!
عنکبوت ها را از سقف اتاق برانیم و خانه شان را که سخت بی بنیان است،خراب کنیم و از این
پس نگذاریم هیچ کس بر رابطه هایمان تار بتند.
کنار پنجره بیاییم!از روزنامه هایی که خالی ازحقیقتند وهنر و عشق،برداریم و به شیشه ها
بکشیم تا همه چیز از پشت آنها پیدا شود؛درختانی که آّب از برگ هایشان می چکد
و پرنده هایی که در جشن تولد شکوفه ها می رقصند.
تن حوض رااز لجن پاک کنیم لجن چیز بدیاست .اگر تن کسی در آن فرو رود برای همه عمر
سیاه می شود و بدتر از همه به زندگی لجنی عادت میکند ! اگر دیوارهای حوض سیاهی را
می خواهند،ماهی ها که گناهی ندارند آنها را بگیریم و در تنگ بلور بیندازیم و بگذاریم احساس
سپیدی و تازگی و عید را لمس کنند.زندگی در یک تنگ تنگ به گردش در یک حوض فراخ با
دیوارهای لجنی شرف دارد.
خاک گلدان ها را عوض کنیم،شاید از این پس گل ها جور دیگری برویند و بهانه ای برای بی
عطری و بی مهر ي نداشته باشند وساقه ها،کوزه ی کژی خود را برسر خاک نشکنند.
پرنده ها را ازقفس بیرون بیاوریم و با آنها قرار بگذاریم که دیگر هیچ وقت از نزدیک ملاقاتشان
نکنیم و دست های ظالم مان را باز کنیم تا آنها به حیاط خانه خود در آسمان بروند
و اسمشان را عوض کنیم و بگذاریم"پرنده"!و یاد بگیریم که آنها را برای خودشان دوست
بداریم،نه برای خودمان.
کنار رودخانه برویم و پاهایمان را بشوییم تا دیگر به هر راهی نروند،دستهایمان رابشوییم تا با
هر دستی جفت نشوند،چشم هایمان را بشوییم تا همه چیز را همان طور که هست
ببینند،زبانمان را بشوییم تا از مایع تلخ و تند پاک شود و سینه مان را بشوییم تا کینه هایش
بریزد و از زلالی برق بزند.
پاک ترین سفره مان را بیندازیم و در آن دو شمع بلند روشن کنیم.یکی در سوگ آن چه رفت و
دیگری به نیت روشنایی آن چه می آید.آیینه ای بگذاریم و در آن خودمان را بیابیم تا بدانیم درهر
لحظه چه صورتی داریم،قران را ببوسیم و در برابر آئینه بنشانیم که فقط با خودش مساوی
است.یک سیب سرخ بگذاریم به نیت عشق و عرفان،اگر پارسال سبزه ای سبز کرده ایم،
با غرور آن راسر سفره بیاوریم اما نوار بد رنگ کبر را دور آن نبندیم.شیرینی همه سال را یک جا
میان سفره بگذاریم و هر چه بیشتر می توانیم بچشیم وبچشانیم.کاسه ای پر از سکه
بیاوریم.سکه هاییکه یک رویشان آئینه ای است برای روی دیگر.ازاین سکه ها عیدی بدهیم
و خودمان سکه دورو از هیچ کس عیدی نگیریم.
حالا پنجره را باز کنیم تا بوی نمناک کاهگل به اصلمان باز گرداند.
لطفا نوشته های دانش آموزان را در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید

انگار زیبایی راقاب کرده اند،گویی زیبایی را توی انگشتر ی کویر،مثل یک نگین درخشان جای داده اند ؛اینجا همه چیز جذاب و دیدنی است.خانه ها،دیوارها،پنجره ها،کوچه ها و چشمه ها...
پنجره ها که باز می شوند سلام می کنند،شعر می خوانند و به پرواز در می آیند،بسته که می شوند ،نجوا می کنند،آواز می خوانند و به خواب خیالی می روند.
درخت ها را انگار از بهشت آورده اند ؛بلندقامتند و استوار و با نشاط .یک امامزاده ی مهربان دارد که مثل پلی کوچک ما را به خانه ی ملکوت پیوند می دهد.گاهی از دلم رخصت می گیرم مقابل ضریح شریفش می ایستم تا با او حرف بزنم "صمیمیت"واژه ای است که آن را در میان آسمانخراشها نمی توان یافت ،برگونه ی داغ آسفالت ها نیست؛پشت پنجره های خشن و آهنی نوشته نشده ،صمیمیت در دل این مکان موج می زند... در طاقی های بی صدایش،در کاشی کاری های زیبایش ،در گنبد استوارش که به خدا سلام می کند و از باغ ملکوت برای ما شکوفه ی سیب می چیند.
آری اینجا بزرگترین اثر تاریخی کاخک است مکانی مقدس و متبرک،معبد عابدان و عاشقان،امامزاده سلطان محمد عابد(ع) یکی از فرزندان امام موسی کاظم(ع)،او که بارگاهش مشرف بر شهر و خانه ی دل مؤمنان است....
کوچه های این شهر به مهربانی راه دارند و آدم هایش ساده و مهمان نوازند،اینجا خوش آب و هواترین منطقه است در دل کویری خشک،اینجا حرف های نگفته ی زیادی دارد ،کوچه پس کوچه هایش گذشته های تاریخی فراوانی را در دل دارد از زلزله ی ویرانگر سال 1347 که سه هزار نفر را به خاک و خون کشید تا سیل ویرانگری که زندگی را از آنان گرفت... با این حال کاخک هنوز هم چون گذشته با شکوهی تمام ایستاده است تا شاهد رویش و جوانه زدن باشد ،شاهد درخشش و شکوفایی و این مهم میسر نخواهد شد مگر با همت جوانان و با دست های توانای آنانی که دلسوز این آب و خاکند و به سرزمینشان عشق می ورزند...

كاخك را همه مي شناسيم با زلزله ويرانگر سال 47 ، با روحانيت و تقدس امامزاده سلطان محمد عابد (ع) ، با همت بلندِ مردان با غيرتش ، با همه خاطرات تلخ و شيرين گذشته اش.
زماني همه ، كاخك را به شهر چهار چنار با آبشارهاي خروشان و درختاني سربه فلك كشيده و طبيعتي زيبا و سرسبز مي شناختند. زماني كاخك را حلقه سبزي ميان بيابان و كوهستان مي دانستند ، آري زماني كاخك تفرج گاه شاهان بود كاخك نبود كه كاخَ ك بود ، قصري كوچك و سرسبز. اما اينك گرد و غبار خشكسالي ، اين شهر تاريخي را در هاله اي از حسرت و يادهاي سبز گذشته فرو برده و چتري از بي وفايي و فراموشي بر سر تمام افتخاراتش كشانده ، اينك مائيم و قناتهايي كه به جاي فواره هاي زلال ، جرعه جرعه ، تشنگان را مهمان سفره گسترده زمين مي نمايند ، مائيم و كاريزهاي خشكيده اي كه ديگر نمي توان در كنارشان نشست و به قول سعدي گذر عمر را ديد.
آهِ حَسرت ، دير زمانی است كه مهمان خانه خانه هاي اين شهر گشته ، آسمان آبي اين سرزمين چند صباحي است كه ديگر با مردم اين ديار مهربان نيست و زمين بخشنده خدا مدتي است كه بركت را هديه دستان پينه بسته مردان اين خطه نمي كند....باشد که دوباره آن شکوه و عظمت گذشته را به نظاره بنشینیم

"در ادامه نوشته های دانش آموزان را مشاهده می کنید در توصیف شهرشان"کاخـــک"
حتما ادامه مطلب را مطالعه بفرمایید؛منتظر نظرات ارزشمند شما هستیم"


«فرشته» وقتی باران می بارید،عادت نداشت چتری در دست بگیرد.باران آسمان را نمی گویم،باران محبت را می گویم که از آسمان آبی گذشت ...
تو چند بارباران بوده ای؟باران برای کسی که از ابر احساس و شبنم امید تهی است؟
کاش هر از گاهی خود را به باران بسپاریم تا با قطره های مهربانش دل را شستشو دهیم و در محضر زلال و لطیفش بنشینیم و از یاد نبریم که ممکن است گاهی آسمان بخاطر ما بگرید...
کاش می شد آسمان نیلی آرزو هایمان پر بود از پرنده هایی که با دو بال آرمان و امید شوق نفس کشیدمان را دو چندان می کردند!
شاید عشق ورزیدن و دوست داشتن همین باشد «شوق نفس کشیدن ».
اصلا شاید شکوفایی همین باشد «پژمردنی دیگر برای شکفتنی دیگر»

باران باش و ببار!
بال هایت را بگستران برای آنان که نه امیدی دارند و نه آرزویی
...و گاهی هم چتری باش برای سایه های سیاه دل شکستگی و تنهایی!
آفتاب از پشت کوه های شرق مکه بالا آمده و بر خانه های شهر تابیده است،عبدالمطلب زیر سایبانی نشسته و لحظه های انتظار را سپری می کند.
شوق دیدن فرزند آمنه ،نوه ی کوچکش،به جان و روحش دویده است
ناگهان...در ستیز لحظه ها و زمان ،انتظار به سر می آید و محمد دیده به جهان می گشاید و عرش و فرش به پایکوبی برمی خیزند ...
یا رسول الله(ص)!
تو آمدی تا عشق الهی را در کتاب آفرینش معنا کنی و انسان های نادان را ازجهل برهانی... یاد نویدبخش تو، درب های صبح را به رویِ ما می گشاید...
تا نام تو برده میشود، چراغهای صلوات، در جان لحظه ها فروزان می شوند. تا فضیلتی از تو گفته می شود، دل ها از بوی گل محمدی زنده می شوند

قرآن، معجزه ای است که از
دست های روشن تو به ما رسید و مرهمی شد بر داغ های همه روزه ی بشریت که نزدیک ترین
راه رهایی است و نهج الفصاحه ات، پاک ترین مبحث بندگی است ؛سرزمین پهناور دوستی است، زمزمه های
بهاری گنجشکان بر درخت است که روبه روی لحظات خستگی انسان، قد می کشد
دنیا، شاداب و جوان می ماند اگر سطری از
اندرزهای تو را به کار بندد ؛ هم چنان که منبر و مسجد و مأذنه از ذکر و نام تو فعال
مانده اند
و ما هنوز تو را نشناختیم....
یا رسول اللّه (ص) ، تو را نشناخته ایم و فقط می دانیم
که نامت بر همه کائنات ترجیح دارد. چگونه می توان شعاع دایره خوبی هایت را ترسیم
کرد؟ «مدینه» با آن عظمتش، هیچگاه ادعا نمی کند که تو را شناخته است و ما نیز تو را آن گونه که باید نمی شناسیم که احسن
الخالقین بودی و خواهی بود
یا نبی اللّه! مگر می توان بر سنت شریف تو بوسه نزد ؛ حال
آنکه پاسخ گوی تمام نیازهای ماست؟
این درست که تو را نشناخته ایم، اما همه هستی ما از احترام به نامت می گوید که بیت بیت، قصیده های روشن در دل ها می کاری و در چشم های خاک نور می پاشی...
هفده ربیع الاول، سالروز طلوع خورشید پرفروغ آسمان علم الهی
و برگیرنده
نقاب از چهره حقایق، امام جعفر صادق علیه السلام
بر همه ی عزیزان
مبارک باد! 


یا رسول الله
مثل تو دیگر در پهنه زمین تکرار نخواهد شد
اما با تکرار صلـــوات بر تو،
نور حضورت را در قلب خود احساس مى کنیم...ای کریم اهل بیت...افسانه گویان عرب از تو خواهند سرود،
آن هنگام که بادهاى شمالى به سوگوارى تو مى آیند...
پسر فاطمه!
جگر پاره ات قصه گوى افسانه هاى خونین عرب خواهد ماند تا آواز کودکان غم،
در بادیه هاى حجاز باشد و مویه ی کولیان و آوارگان دشت هاى خشک عراق...
مدینه بى تو عزاخانه اى بیش نیست...
اى برادر حسین! یتیمان، بعد از تو معنى کرامت و سخاوت را نخواهند فهمید
یا علی ابن موسی الرٌضا .... فرا خوانده شدی به میعادگاه تاریک انگور...می دانم که به روشنی می شنیدی خنده های مرگ را از لا به لای زهرآلود خوشه ها. جام زهر را که نوشیدی،ناگهان دریچه های شهر، بر نور بسته شد.
حالا سالهاست که غربتت در سرهامان نقاره می زند و کبوتران جهان، شکوه صحن و سرایت را به غلغله می آیند. تو به ولایت عشق رفته بودی و آنان بر سفره شوکرانت نشاندند.
نفرین بر آن دستها که به سوزاندن جگرت رضایت دادند و آفتابت را در پس کوچه های ناجوانمرد، به شمشیر کشیدند...
رحلت جانگداز نبی مکرم اسلام ٬ اشرف الاوصیاء ٬خاتم الانبیاء،
امام حسن مجتبی(ع) و غریب خراسان،علی ابن موسی الرٌضا(ع)
بر سوگواران آل الله تسلیت باد.
التماس دعا