. ""زنگ انشا""
تاريخ : دوشنبه هشتم آذر 1389 | 2:48 | نویسنده : طیبه غلامی |

گاه می رویم تا برسیم،کجایش را نمی ‌دانیم،فقط می‌ رویم تا برسیم ...
بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
...گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...
گاه رسیده ای و نمی‌ دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است
که گاهی هیچ روی نمی دهد
و گاهی می شود بدون آنکه خواسته باشی!




پدرم می گفت تصمیم نگیر!

و اگر گرفتی آغاز را به تأخیر انداختن،نرسیدن است
اما گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راه رسیدن است
اگر نماز می خوانی لازم است بعد از نمازت کمی فکر کنی،
ببینی که ورای باورهایت چیست؟ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟
گاهی هم درختی،گلی را آب بدهی،حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی؛
ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟




گوگل و یاهو و فلان را بی‌خیال شوی

با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و
ببینی زندگی فقط همین صفحه نمایش و فضای مجازی نیست
شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی

در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

لازم است گاهی از خود بیرون آیی،از فاصله ای دورتربه خودت بنگری و باخود بگویی:
سال ها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ...آیا ارزشش را داشت؟!!



سپس کم کم یاد می ‌گیری

که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری
می آموزی که باید در باغ خود گل پرورش دهی
نه آنکه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد!
یاد می ‌گیری که می‌ توانی تحمل کنی که در زندگی محکم باشی

و یاد می گیری که بیش از آنکه تصور می کردی خودت و عمرت ارزش دارد...



 
 

می گفتی "یکی هست" ...حالا رفتی ...دیگه کسی نیست

" جاده ی احساسم یه طرفه" می شه بی حضور صدای نابت

"بغضم"می شکنه از غم نبودنت

خودت گفتی "گريه كن"گريه مي كنم نه براي تو براي خودم

دیگه "نگرانت نیستم "...می دونم که جات راحته

"نبض احساس من ،بعد تو ایستاد "بغض"راه گلومو بست

رفتی"یکی یکدونه ی "موسیقی ایران

به خدا می سپارمت ...تو همیشه جاودانه ای

"یکی هست" هنوزم هست تو دلامون تا هميشه زنده

مرتضے پاشایے عزیز روحت شاد.


 

موضوعات مرتبط: شعر ، مناسبت ها
برچسب‌ها: ادبی

تاريخ : شنبه بیست و چهارم آبان 1393 | 19:22 | نویسنده : طیبه غلامی |
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/65134915104620824798.gif

دستت را بردار و پشتوانه دریاها کن تا بر موج‏ها بیاشوبند و
شجاعتت را به پیشانی صخره‏ ها بکوبند.

دستت را بردار و پشتوانه مردانی کن که شجاعت
را از ظهر دستان تو به ارث برده ‏اند.

آه، عموی آب‏های دنیا!
دهان خشکت را بر لبان اقیانوس‏ها بگذار، تا سیرابشان کنی از
آن‏چه نتوانستی به سه ساله‏ هایی چشم به راه، بنوشانی
.
آب‏ها زمانی طراوت گرفتند که تو یک مشت آب را از آستانه لبانت
پائین آورده، بر زمین ریختی. بعد از این، هرکه مشتی آب
بر می‏دارد، بوی دستان تو سیرابش می‏کند.

که می‏دانست این‏چنین سر به صخره کوبیدن آب‏ها، زمزمه
عاشقانه ‏هایی است که یک روز تو در گوش موج‏ها نجوا کردی.

دریاها نمی‏توانند ببینند تو در مقابل نیلوفرانت، شرمنده قطره ‏ها باشی
که در چشم‏هایشان عموعمو می‏کند. می‏د انم دست‏هایت توان نداشتند، وگرنه
خارها را دانه دانه از پای گل‏هایت در می‏آوردی.

چشم‏هایت هنوز آرزو دارند که فرش راهی شوند که
نازدانه‏ هایت پابرهنه از آن می‏گذرند.

زانو نزن، بگذار تا جان در رگ‏هایت جاری است، ایستاده باشی؛
قامتت، ستونی است امید حسین را؛ ستونی است استوار.

زانو نزن تا دشمنان، هلهله زانو زدنت را به گور ببرند.
آه، دوباره صدای توست که در بیابان‏های نینوا پیچیده است
و هنوز بوی عشق می‏دهد.
سربلندی، از شانه‏ های تو وام می‏گیرد
.
به راستی عَلَمت را بر کدامین قله به اهتزاز درآوردی که بعد از سال‏ها،
هنوز تمام کوه‏های عالم به این بیرق همیشه سرخ، سوگند می‏خورند؟


موضوعات مرتبط: مناسبت ها
برچسب‌ها: ادبی , محرم , تاسوعا , ابوالفضل العباس

تاريخ : یکشنبه یازدهم آبان 1393 | 19:38 | نویسنده : طیبه غلامی |

واژه های تشنه در بابان روح من خیمه زده اند

برفی از فراق در دستهایم تبخیر می شود

  در ظهر شعرهایم عطش شهید می پیچد و تجلی گاه روح زخم خورده ام می گردد...

قصه ی آلاله ها

محرم می آید و قصه ی اندوه آلاله ها  را در گوش جان ها زمزمه می کند

دوباره شهر بوی غمی آسمانی  می گیرد.خیابان ها سیاه پوش زخم بزرگ تاریخ می شوند ،محرم می رسد با یک دنیا اشک و غم ،محرمی که یاد آور کربلاست،همان سرزمینی که تمام هستی به گِردش طواف می کندمحرم می آید،روزهای گریه بر عزیز زهرا؛روزهای عطش و تشنگی ،ایثار و شهادت...

گاه می اندیشم  به بیابان های عطش،به بوته های سوخته ،به قلب های کوچک اما به وسعت تاریخ،به کودکان بینوا و یتیمان کربلا آنها که یادآوری دردشان،تمام وجودم را می سوزاند.

گاه کربلا را به خاطر می آورم دشت نینوا را ...

کربلا با حسین(ع)معنا می یابد او که عطر حضورش را از خیمه هایی که آکنده  از نگاه سکینه بود حس می کنم و فریادش را  که در بلندای آسمان به گوش می رسد،هنوز نوای کربلایی اش همه جا شنیده می شود«اگر دین ندارید لااقل آزادمرد باشید...»

 کربلا یعنی  جلوه ی حضور  ابوالفضل العباس(ع) ،سقای تشنه لب،ماه بنی هاشم،یعنی داغ زاده ی ام البنین که کمر مولا را شکست ؛او که بر قله افتخار ایستاد و دستان بریده اش بلندترین قصیده ی ایثار و مردانگی بود ،اوکه کودکان را هم شرمنده ی دستانش کرد،کاش نمی دیدند چگونه با دستان بریده آب آورد و به خیمه نرسید ...

کربلا یعنی رشادت علی اکبر؛ شبیه ترین بنی هاشم به رسول خدا (ص)که شهادتش قلب سیدالشهدا را به درد آورد . 

کربلا یعنی دلاورمردی قاسم که امانت برادر بود و شهادت را «احلی من العسل» می دانست ،یعنی ناله ی علی اصغر شش ماهه ای که با قندانه خونین در یاری پدر غریبش شهید شد.

کربلا یعنی  بی طاقتی رقیه،او که بعد از عاشورا پدر را از عمه سراغ می گیرد و بی قرار پدر می شود:عمه بابایم کجاست؟هنوز باور ندارد که بابای غریبش سر بر بدن ندارد، آنقدر می گرید که سر را می آورند و لحظاتی بعد در کنار سر بی تن و تازیانه خورده ی پدر آرام می گیرد آرامشی ابدی...

و کربلا یعنی صبر و ایستادگی زینب...امان از دل زینب ...امان از دل پردرد زینب ...امان از صبر زینب...کدام مصیبت را باور کند و برکدام عزیزش بگرید و ناله سردهد ...

کربلا یعنی درد یعنی بلا و مصیبت یعنی تشنگی و عطش...

اما....تو ای سرزمین رنج دیده ...ای کربلا!... درد کشیدی اما درمانش نکردی؛غم دیدی اما نسوختی،تازیانه های دشمن را دیدی و تاب آوردی ،کاروان یتیمان را دیدی و دم نزدی...کربلا از تو شکایتها دارم کاش تو تنهایش نمی گذاشتی...

کربلا تنها تو اینک در گذر زمان مانده ای همچنان استوار،تو قبله ای هستی که همه روزه عاشقان حسین را می بینی،بمان همچنان استوار بمان و عشق عاشقان حسین را بعد از قرن ها نظاره کن ....

نوشته ای از نگار نیکبخت

انشای سایر دانش آموزان در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: انشاء دانش آموزان ، مناسبت ها
برچسب‌ها: ادبی , انشای دانش آموزان , محرم , امام حسین

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه هفتم آبان 1393 | 10:20 | نویسنده : طیبه غلامی |

http://zangensha.ir/۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

محرم آمدی...با همان سیمای همیشگی،همان قامت خمیده و ردای سیاه دریده،همان چشمان به خون نشسته و همان قلب شکسته!همه چیز در تو آشنای آشناست و آشناتر از همه عاشوراست.

تو آمدی،با غمنامه ای به وسعت دریا،به سرخی شفق،به کبودی داغ شقایق،تو آمدی  تابار دیگر سفره ی دلمان را بگشایی و برای چندمین بار ،میهمان شنیدن درد دلت شویم

تو که می آیی،باد غمنامه ات را ورق می زند و کبوتران عاشق سطر سطر آن را با صدایی بغض آلود می خوانند.تو...عاشقی،یادگار حماسه ای و یادگار حسینی...

www.zangensha.ir

محرم می آید؛مثل پرنده ای غریب از التهاب خاکستری آسمان؛محرم می آید و برف سکوت را با آفتاب عشقی که بر آسمان سینه داریم،آب می کند

محرم می آید؛ماهی که روزها را همسایه شیرمردان میدان کربلا و شب ها را در کنار خیمه های ذکر و مناجات و دعا به سوگ می نشینی.

محرم می آید؛ماه سرخ بلوغ؛ماهی که در آن عشق آفریده شد و مردانگی و شرف در عطش معنا گرفت.

ماهی که هیچ واژه ای گنجایش اندوه بی کرانه ی آن را ندارد؛ماهی که هر ساله ،خون خدا را بر آسمان دنیا می پاشد تا ابرهای روزمره،سرخی آفتاب را نپوشاند.

و اینک سال هاست که محرم سیاه پوش است و سینه ها از سوگ در جوش و خروش؛زمین ،پیراهن سیاهش را به تن می کند و حجم اندوهی بزرگ را می گرید.

سال هاست که کربلا روزهای سردمان را گرما می دهد و بر شب سیاهمان نور می پاشد و آن را به اقیانوس خروشان فریاد می رساند

سال هاست که عطش را در کربلا می جوییم و بر درد حسین(ع)اشک غم می فشانیم.

آری سال هاست که عزادار غم عباسیم ،بر معصومیت کودکان و یتیمان کربلا خون می گرییم ؛صبر زینب قهرمان کربلا را می ستاییم و کربلا را تجلی گاه معرفت و ایمان می دانیم...

محرم فصل مَحرم شدن با خوبی هاست ،فصل فشردن دست هایی است که در کنار فرات رویید فصل عاشق شدن و عاشق ماندن اوست...

www.zangensha.ir

برای دانلود جدول مطالب فصل اول فارسی هفتم و هشتم کلیک کنید

موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، مناسبت ها
برچسب‌ها: ادبی , محرم , دلنوشته , امام حسین

تاريخ : جمعه دوم آبان 1393 | 8:31 | نویسنده : طیبه غلامی |

http://zangensha.ir/http://zangensha.ir/

میر جلال الدین کزازی در ۲۸ دی ۱۳۲۷ در کرمانشاه در خانواده‌ای فرهنگی چشم به جهان گشود. از همان دوران کودکی به فرهنگ و ادبیات ایران علاقه وافری نشان می‌داد. دوره دبستان را در مدرسه آلیانس کرمانشاه گذرانید و از سالیان دانش آموزی با زبان و ادب فرانسوی آشنایی گرفت. سپس دوره دبیرستان را در مدرسه رازی به فرجام آورد و آنگاه برای ادامه تحصیل در رشته زبان و ادب پارسی به تهران رفت و در دانشکده ادبیات فارسی و علوم انسانی دانشگاه تهران دوره‌های گوناگون آموزشی را سپری کرد و به سال ۱۳۷۰ به اخذ درجه دکتری در این رشته نائل آمد.

او از سالیان نوجوانی نوشتن و سرودن را آغاز کرده‌است و در آن سالیان باهفته‌نامه‌های کرمانشاه همکاری داشته و آثار خود را در آنها به چاپ می‌رسانیده‌است. او اینک عضو هیات علمی در دانشکده ادبیات فارسی و زبان‌های خارجی وابسته به دانشگاه علامه طباطبایی است. او افزون بر زبان فرانسوی که از سالیان خردی با آن آشنایی یافته‌است، با زبان‌های اسپانیایی و آلمانی و انگلیسی نیز آشناست و تا کنون ده‌ها کتاب و نزدیک به سیصد مقاله نوشته‌است و در همایش‌ها و بزم‌های علمی و فرهنگی بسیار در ایران و کشورهای دیگر سخنرانی کرده‌است.

چندی را نیز در اسپانیا به تدریس ایران‌شناسی و زبان پارسی اشتغال داشته است. او گهگاه شعر نیز می‌سراید و نام هنری‌اش در شاعری زُروان است. گفتنی است، ایشان در سخن گفتن، هرگز از واژه های تازی بهره نمی برند.

http://zangensha.ir/

برای  مشاهده و دانلود شعر خوانی مهدی جهاندار شاعر خوش ذوق اصفهانی

در شب شعر  جوهر سرخ کلیک کنید


موضوعات مرتبط: عكس ، تاریخ ادبیات ، تاریخ ادبیات و مطالب پایه هشتم
برچسب‌ها: ادبی , معرفی شاعر , نقد و بررسی , کزازی , جهاندار

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 | 18:10 | نویسنده : طیبه غلامی |
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنْ المتمسکین بِوَلَایَةِ امیرالمومنین وَ الائمة الْمَعْصُومِینَ عَلَیْهِمُ السَّلَامُ

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


دین، چیزی کم داشت و فاصله ‏اش تا کامل شدن، علی (ع) بود،وقتی دستان محمد (ص)و علی(ع)در آسمان اوج گرفت و به هم رسید،برکه کم‏ جان غدیر،اشک شوق جاری کرد،غدیر، همه ی همهمه‏ ها را می‏ شنید: «بیعت می‏ کنیم با دل‏های خود و جان‏های خود و دست و زبان خود...»

گیسوان بلند نخلستان‏ها در هوای علی(ع)وزیدن گرفت،گل از روی گل شکفت و دل‏ های خسته و بی‏ رمق روزگار،سرشار از شادمانی شد...ولایت بازوی علی (ع) را گرفت و بالا برد...

آسمان، هم‏پای او قد کشید. سروها، خودشان را بالا کشیدند،نسیم، در گوش آسمان زمزمه می‏ کرد

«هر کس من پیشوای اویم، علی (ع)پیشوای اوست»

...جبرئیل فرود آمد. بوی خوش پیامش، زمین را عطرآگین کرد،خدا او را با عهد بزرگی فرستاده بود؛ عهد ولایت،آری هیچ‏ گاه زمین بی‏ حجت نمی‏ ماند...

خجـــــسته باد پیــــوند«نبــــــوت» و «امـــــامت»

20 مهر روز بزرگداشت،حضرت لسان الغیب *حافظ*مبارک!

«چقدر غزل هایت در من رواج دارد!»

Avazak.ir 03 قرار دادن آویزهای زیبا در وبلاگ 1آرامگاه حافظ Avazak.ir 03 قرار دادن آویزهای زیبا در وبلاگ 1

«کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد          هرکه اقرار بدین حسن خداداد نکرد»

ای «حسن خداداد»! من بارها تو را اقرار کرده ام، که واژه هایت، از پس قرن های دور، دستم را به آسمان وصله زده و با کلام تو،من در تمام لحظه ها قد کشیده ام.اقرار کرده ام که وقتی غزل های تو به گوشه گوشه ی خلوت هایم سر می زنند، خدا بر من زیباتر می نگرد و اشک ها، ادامه هستی ام می شوند.اقرار می کنم که با سروده های تو ، آتشفشان های همیشه ی مسلمانی را از نو متولد می شوم. چقدر می شود با تو غریبی نکرد و از تمام بغض های کز کرده زندگی، قصه گفت!

چقدر می شود در سایه نفس های تو،به ملکوت پروردگار،پناه برد! و تو چقدر در ایمانِ نوسفرِ من رواج داری! غزل هایت چقدر در من رواج دارد!...تو را می شناسم و نمی شناسم،با دهانی که اشارت گویِ راز و رمزهای نهانی ست؛ با دلی گویا و خموش، بر طاقچه همیشگی خلوت من نشسته ای و تمام لحظه هایم را نظاره می کنی...بی قراری ها و دل دل زدن هایم،اشک های گاه و ناگاهم، انتظارهای عاشقانه و اندوه های دل فرسایم... همه را دیده ای... همه را با تو گفته ام...

تو را خوب می شناسم... بارها در کوچه پس کوچه های کنایات و اشارات رندانه ات دویده ام و گاه، سردرگم و مبهوت، به نا کجا رسیدم و گاه، ره یافته و به جواب رسیده، سر از اجابت و مژده های شکرین و بیت هایی امیدوار درآورده ام.آری! تو را می شناسم و نمی شناسم...با یاد کلک خیال انگیزت...آنجا که شورِ کلام تو، «نفس باد صبا» را «مشک فشان» کند؛ آنجا که هر دلِ عاشقی، «از دور بوسه بر رخ مهتاب می زند»«ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان»تو نامحرمِ این دلدادگیِ دیرینه نیستی. دستم را بگیر و مرا به «تماشاگه راز» ببر؛ همانجا که «عرشیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند»و «دست افشان غزل می خوانند»رازهای نهان را در من جاری کن،تا از «فراز و نشیب بیابان عشق»نهراسم و در صحرایی که به شوق کعبه قدم خواهم زد،از سرزنش های «خار مغیلان»، پروا نکنم... تا بیاموزم که «نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست»تا یقین کنم «هیچ راهی نیست کان را نیست پایان...»و آن گاه، دور مانده از تردید و سراب و فریب، با دلی لبریز امید و سودای عافیت، «دست از طلب ندارم، تا کام من برآید»...

دانلود پاورپوینت درس دوم ادبیات هشتم


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، مناسبت ها
برچسب‌ها: ادبی , دلنوشته , عید غدیر خم , روز حافظ

تاريخ : یکشنبه بیستم مهر 1393 | 16:23 | نویسنده : طیبه غلامی |

باز این اشک است که از جاده ی دل می گذرد و در کوچه ی کویر نیاز ساکن می شود, دوباره کبوترهای محرم خیال،با خاک عرفات تیمم می کنند. نمی دانم اما هرچه هست من زائر کوی حسینم، می خواهم با زمزمه های حسینی در صحرای عرفات, محرم درگاه خدا شوم؛ زیر باران عرفه.....

خدایا:احساس دیرین تو را قرن هاست مردمان شناخته اند، تو همانی که کاروان را برای نجات یوسف فرود آوردی تا او را از چاه به جاه رسانی و از بندگی به سلطنت.
چشم سفید یعقوب را به دیدار یوسف روشن کردی، ای آنکه دستان ابراهیم را از ذبح اسماعیل نگاه داشتی تا عرفات تحقق یابد،این را می دانم اگر بنده ای نافرمانی کند عزلش نمیکنی، مگر ساحران نبودند که سالها غیر تو را پرستیدند و فرستادگان تو را تکذیب کردند، اما تو با آیه لطیف هدایت،از هرچه جهالت رهایش کردی, و به سوی نور راهنمایش شدی, من اکنون زیر باران عرفه، زمزمه های حسین (ع) این بنده عاشق تو را زمزمه می کنم.
او که تو را با واژه های آسمانی اشک می خواند و با تمام بزرگی اش چه خاشعانه با تو سخن می گفت.
آری این همان آغاز کربلایی شدن است...
مهربان! خطاهایم بزرگ شده و رسوایم نکردی
گناهانم را دیدی و پوشاندی
شبهایم اکنون با طراوت دعا ترنم گرفته اند، چشمان در بارش توبه امان از دست داده اند.
دل بی قرار عرفات حسین شده است.
یا قدیم الاحسان ما را بیامرز و دعاهایمان را مستجاب گردان که جز تو کسی را نداریم و چشم امیدمان به درگاه توست.


ابراهیم...قدم برمی دارد...آسمان می لرزد...خورشید چشم هایش را می بندد و زمین در لرزشی پنهان آرام تر به دور خویش می گردد،قدم برمی دارد،پرنده ها از امتداد گام هایش پرواز می کنندو عشق مثل قاصدکی بی خبر روی شانه اش می نشیند،
قدم برمی دارد و در تمام ثانیه های پیش رو باران می بارد ...سخت است دل کندن ...سخت است ندیدن....سخت است نبودن...

اما خدا خواسته است و او از شوق رضایت پروردگار تنها پسرش را به قربانگاه می برد؛قدم برمی دارد ،ستاره ها به زمین می آیند و ماه پیشانی بلندش را سجده می کند...قدم برمی دارد چشم هایش را به روبه رو می دوزد   به زلال توکل...به افق اخلاص ؛ابراهیم(ع)می رود تا در مسلخ عشق پسرش اسماعیل را به اذن خدا قربانی کند

می رود تا رها شود از تعلقات زمین،تابرسد به آسمان،برسد به ملکوت خدا؛می رود تا بندهای نیاز را بگسلد تا به بی نیازی پروردگارش متصل شود

تا عشق برای همیشه سبز باشد و بندگی تا ابد شکوفه بار....

پانوشت:

آن روز سعی من ،از صفا تا مروه نبود از چشمان خیس مادرم بود تا دل دردمند پدر...

حجرالاسود بوسه گاه من نبود دستان تبدار پدرم بود ،رمی جمر می کردم آرزوهایم را در گردش هفت سنگ روزگار ...قربان ! قربانی نمی خواست آن هم بهترینم را ....  اشکهایم را، تبرک کردم به جای آن آب زمزم گوارابا گلبوسه ای بر چهره ی نورانی اش در وداعی همیشگی...

پدرم را در روز عید قربان به خاک سپردند خاکی که قریب شش سال است او را تنگ در آغوش گرفته ... و این عید تجدید خاطره ای دردناک  است از آن  وداع همیشگی...


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، مناسبت ها
برچسب‌ها: ادبی , روز عرفه , عید قربان , پدر

تاريخ : شنبه دوازدهم مهر 1393 | 6:29 | نویسنده : طیبه غلامی |

در میان شاعرانی که برای کودکان و نوجوانان شعر گفته اند؛ مرحوم دکتر قیصر امین پور نام محبوب و مشهوری دارد. بنا به تعریف دوستان خودش نیز آدم دوست داشتنی و بزرگواری بوده است. این روزها مجموعه کتابهای آن مرحوم میهمان خانه ماست. همگی شعرهایش را می خوانیم و اندکی در خود فرومی رویم و سپس در یک کلام به نظر مشترکی می رسیم:«شعرهای قیصر مزه دیگری دارد!»
کتاب «به قول پرستو» ی ایشان را به دست بگیرید. این کتاب مثل یک دسته گل است زیبا و خوشبو
وقتی شعرهایش را می خوانی روح بلند «قیصر» با تو هم آوایی می کند. همین جاست که به بزرگی قیصر بی می بری:

http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/76222184370960577184.gif

در شعر «پیش از این ها» روی حرف قیصر با خداست. او از زبان کودکی تعریف می کند که خدا را «پیش از اینها» دگرگونه تصور می کرده است. او می گوید:
بیش از این ها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها
در قسمت اول این شعر بلند، خدا در تصور کودک موجودی ترسناک بوده که همیشه مایه ترس او می شده است.
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین
البته تنها «ترس» نیست، بلکه هر صفت ناشایستی که به ذهنت می رسد مال آن خدایی بوده که کودک قبل از این ها تصور می کرده است. تا اینکه یک روز اتفاق تازه ای می افتد و او شبی دست در دست پدر راهی سفر می شود. آنها در میان راه،در یک روستا، به خانه ای خوب و آشنا می رسند. خود این خانه مایه پرسش های کنجکاوانه کودک می شود:
زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست؟
گفت: این جا خانه ی خوب خداست!
کودک که قبل از این خانه خیالی خدا را در آسمان ها تصور می کرده است؛ حالا با دیدن خانه کوچک و ساده خدا ،با او احساس صمیمیت می کند و فکر می کند می تواند به خدا نزدیک شود:
گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
کودک با دیدن مسجد، دچار تحول می شود. در خانه بی ریای خدا می نشیند و وجود مهربان ودوست داشتنی او را احساس می کند.
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر...

بقیه در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شعر ، تاریخ ادبیات ، تاریخ ادبیات و مطالب پایه هشتم
برچسب‌ها: ادبی , معرفی شاعر , نقد و بررسی , قیصر امین پور

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه سوم مهر 1393 | 12:4 | نویسنده : طیبه غلامی |

دیشب؛بوی دبستان در خاطره ام پیچید و من؛ناگاه در دالانی از خاطره ماندم.

دست هایت،بوی کاغذ کاهی می داد و مدادهایت که پرچمی سه رنگ داشت.

همشاگردی؛کیک و کلوچه را یادت هست؟بوی سیب لبنانی که هدیه ی دستان بابای مدرسه بود

یادت هست همشاگردی؟حیاط کوچک مدرسه،انتهای دنیا بود.مهربانی طعم آلوچه داشت

و دوستی هامان به رنگ بنفشه بود.

آه همشاگردی؛حالا سالهاست مرده ایم،سالهاست خفته ایم.

و شاید سال هاست خواب آلوچه و بنفشه می بینیم.

افسوس،دیگر کاغذهایت کاهی نیست،مدادت پرچمی نیست

و عشق هامان نشانی آلوچه ها را از یاد برده اند،

با توام همشاگردی، یادت هست؟

گوش كن...!اين صداي گام هاي دوباره ي بهار است در اولين روز پاييز...صداي پاي مدرسه!صداي رويشي ديگر در بهار دانش!

هياهوي اول مهر دوباره گيسوان بيد سر كوچه را پريشان مي كند؛خيابان هاي باران خورده ي پاييز،تميز و شفاف،چشم به راه شور و شوق كودكانه اند.زيباترين شعرها سروده مي شود و بهترين فصل كتاب زندگي رقم مي خورد.به گوشه گوشه ي حياط مدرسه نگاه كن!آنجا كه معصومانه ترين برگ هاي دوستي ورق مي خورد،آنجا كه گل هاي عطوفت مي رويد و ساعت ها به مهرباني نزديك تر مي شود.

آب خوري ها ،تشنه ي سيراب كردن ليوان هاي خالي شده اند؛تخته سياه ها دلتنگ ديدن دوباره ي شلوغ ها و ساكت هاي كلاس اند؛كلاس هاي خالي صداي پاي نو آموزان دانش را مي شنوند و پنجره ها يك ريز شور مي بينند و شعف،نيمكت هاي كلاس بي قرار حضور كتاب ها و كيف هايند...

قلم ها براي نوشتن بي تابند و مشق ها،انتظار دستان كوچك بچه ها را مي كشند؛دوباره دفترهاي نمره حاضر مي شوند تا اضطراب معصومانه ي كودكان را ثبت كنند...

ومعلم،استوار تر از هميشه شاخه هاي ترد پلك هايش، تمام بار برفي خود را به زمين مي گذارد و قامت راست مي كند به احترام چشم هايي كه تشنه ي علمند او كه مهرباني را در كلامش مي ريزد و عشق و عاطفه را ارمغان لحظه هاي گل ها ي گلستان دانش مي كند

«اول هر كار به نام ايزد دانا و توانا»...

و اين شيرين ترين دانه ي علم است كه معلم در ابتدايي ترين لحظه ي مهردر گوش جان شاگردانش نجوا مي كند

 

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

پاييز می رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ های تازه مرا آشنا کند

خش خش... صدای پای خزان است، يک نفر

در را به روی حضرت پاييز وا کند

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

سپاس فراوان از همه ی دوستان و همکاران گرانقدرم که در نبودنم بیادم بودند.


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، مناسبت ها
برچسب‌ها: ادبی , مهر , پاییز , دلنوشته

تاريخ : چهارشنبه دوم مهر 1393 | 7:29 | نویسنده : طیبه غلامی |

دیر می شود گاهی ، چه زود دیر می شود و دیرتر می آید!
آرامش و سکوت و تنفس را می برد
چه زود می شود دیر شد، بعضی از افکار چنان ذهن کودکانه را تحت الشعاع قرار می دهد که احساس و بی حسی در هم می آمیزد و ذهنیات کودکانه ام را می برد به دورها!
نمی شود که زنده بود و به دور ها نرفت!
لحظه هایی لازم و اجبار و اخطار است دور رفتن ها و نیامدن ها!
آدم است دیگر...!
می رود که بیاید اما می شود که بازگشت را غیب کند و بماند از دور های ابدی!
ماندنی و ابدی و یادگار بودن را رفتن ها می سازند!
آمیزش احساس را نمی توان درک کرد!
همانند من که نمی دانم این سال ها چگونه  دخترک کوچک ذهن خود را تربیت و پرورش دادم
حال که چشمان بی قرارش می رساند که دختری جوان در پس آن یاد ها بیدار است اما چه سود؟! که می خواهد تاکسی اجاره کند و او را برساند به نزدیک ها!
اما چه سود که ابدی ها ماندنی است؟

بعضی از آدم ها...

بعضی ها عاشق هستند...عشق را می توانی در تک تک رفتارهایشان ببینی ...

همان آدم هایی که بدون اینکه آویزانت شوند بدون آنکه برایت غمی بوجود آورند بی صدا به زندگیت می آیند بی ادعا هم می روند...اما در این آمدن و رفتنشان برایت هزاران خاطره ی شیرین به جا می گذارند...

اگر بدانند غمی بر قلبت سنگینی می کند برایت سنگ صبور می شوند...اگر بدانند گرهی در کارت افتاده است بی آنکه متوجه شوی کمکت می کنند و آرامشت را باز می گردانند...

اگر بدانند امیدت را از دست داده ای و دچار روزمره گی شده ای با تشویق استعدادها و توانایی هایت،تو را دوباره به چرخه ی زندگی باز می گردانند...بارها خطاهای تو را می بینند و هر بار در دل فقط برای بازگشتت به سمت خدا دعا می کنند...حتی در خلوت خود برایت اشک می ریزند و برای شادیت ،آرامشت به درگاه خدا دعا می کنند...این آدم ها بی توقع می آیند و بی ادعا می روند...

این آدم ها "دوستان خدا" هستند ...قلبی عاشق دارند ،وجودشان در زندگیت غنیمت است...آنها چراغ های زندگی هستند و با نور وجودشان به یاری دیگران می شتابند...


اما بعضی از آدم ها...نقطه مقابل اینها هستند؛با سروصدا می آیند ...زخمهایی را برجای می گذارند و می روند...آن زمان که محتاج حضورشان هستی حضور ندارند...آن زمان   که از دردهایت برایشان سخن می گویی با دردی بدتر از قبل قلبت را می رنجانند...

حال دوست خوبم یک لحظه برگرد و به تمام اطرافت و تمام آنهایی که تو نقشی در زندگیشان داری نگاه کن...ببین کجا ایستاده ای؟عاشق هستی یا نه؟

می دانی حضورت باعث تغییر سرنوشت هر کدام از آن آدم ها می شود ؟به نیکی باعث تغییر سرنوشت انسانهای اطرافت شده ای یا شرایط زندگی آن ها را بدتر کرده ای؟شاید حتی با یک جمله هم  مسیر زندگی را تغییر دهی یا به نیکی یا به بدی...

تو تا چه اندازه چراغ وجودت نورانیست و وجودت برای زندگی انسانها غنیمت؟؟؟

http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/25238447437538304598.gif

روزی اگر نبودم ،

تنها آرزوی ساده ام این است :

زیرلب بگویى

یادش بخیر...

به امید فردایی بهتر...


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسب‌ها: خداحافظی , ادبی

تاريخ : سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 | 16:42 | نویسنده : طیبه غلامی |

«أللّهُمَّ أهْلَ الكِبریآء وَالعَظَمَة وأهلَ الجُودِ وَالجَبَروتِ وَأهلَ العَفْوِ وَالرَّحْمَة...»


تقدیم به تمام عاشقانی که به شوق لبخند رضایت معشوق

یک ماه عاشقانه شکیبایی کردند

و با اختیار و اشتیاق سر تسلیم به حکم معبود خویش فرود آوردند


بهار بندگی را به باده نوشی آمده ام و به شکرانه ات جان خواهم افشاند.

ای عشق،ای بهار،ای نور،لبیک!

لبیک،ای صدای اللّه اکبر گلدسته ها!

لبیک،ای شور نهفته در قلب این همه عاشق!

لبیک،ای خدای رمضان،ای خدای فطر!

رمضان آمده بود تا از عشق های جاری در کوچه پس کوچه ها بگوید

که دلتنگی یتیمان  را می شوید و غفلت روزمرگی مردمان را.

رمضان آمده بود تا میزبان را به مهمانی خدا ببرد؛

آمده بود تا جاری کند نمازمان را در کوچه های نیاز.

اینک بوی وداع می آید...

 

سلام مسافر، خوش آمدی!
کوله بارت را بر زمین بگذار!
پر است از ستاره های اجابتی که نیمه شب ها از آسمان زلال نیایش می چیدی.
صفای قدمت؛ بوی باغستان های فرادست را می دهد.
لب باز کن تا هوا را معطر کنی از شمیم میخک ها.
چیزی بگو تا عشق از شمیم نفست جان بگیرد.
از راه آمده ای...
یک ماه تمام، همسایه دیوار به دیوار خدا بودی.
یک ماه تمام، سر بر شانه های ملکوت، گریستی بندگی ات را.
یک ماه تمام،مهمان خدا بودی و خدا میزبان تو.
وقتی به سفر می رفتی، کوچک بودی.خاکی بودی.
قطره ای بودی در جست وجوی دریا؛
جاری شدی تا قطره نمانی، تا بزرگ شوی،تا آسمان باشی.
یک ماه تمام تن سپردی به نور؛
به زلال جاری بخشش، به خنکای فواره های «استغفار».
یک ماه تمام، به دنبال خودت گشتی تا او را بیابی.
تا لایق شوی؛لایق تحیت خدا؛
«سَلامٌ قَوْلاّ مِنْ رَبِّ الرَّحیِمِ».
امروز، روز توست.
زیر سایبان رحمت خدا بایست.
خنکای مهربانی و رحمت را نفس بکش!
نام تو را بر پیشانی آسمان حک کرده اند.
فرشتگان، رستگاری ات را شادباش می گویند؛
رحمت از این لبریزتر؟!
امروز عید توست و عید هم سفرانت؛ عید مسافران بهشت که از جاده رمضان
، به سرمنزل «عید فطر» رسیده اند.

 

عیـــ ـــد سعید فطـــــ ــــر ، عیــــــــ ــد آسودگی از آتـــش غفلت

و رهـــ ـــــا شــدن از زنجیر نفس ،

بر میهمانان حضرت حــــــق،مبـــ ــــــآرکــ بـــــ ـــــاد



موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، مناسبت ها
برچسب‌ها: عید فطر , دلنوشته , ادبی , مذهبی

تاريخ : دوشنبه ششم مرداد 1393 | 4:22 | نویسنده : طیبه غلامی |

برخيز!

بيدار شو!

گوش كن!

صداي بال فرشتگان را مي شنوي؟

نگاه كن!باران نور را ميبيني؟

دلت را به او بسپار و وجودت را غرق تمنا كن!

امشب آسمان به زمين نزديك مي شود و كريمانه،دل هاي كويري را ستاره باران مي كند.

امشب،شب قدر است؛شبي برتر از هزار ماه است،شبي كه برتر از تمام عمر توست

شب تولدي دوباره،شبي كه درهاي آسمان باز مي شود،شب قدر است.

قدرش را بدان؛شايد فردايي نباشد...

پرواز را به خاطر بسپار!دستانت را به فرشتگان بسپار!

تنها با «او» راز و نياز كن و بخواه،هر آنچه خير توست

كريما:در لحظه هاي زيباي دعا،سجاده ام را به سويت مي گشايم و قلبم را مملو از عشقت

مي كنم ،تو را به نام هاي اعظمت قسم مي دهم كه لطف و كرمت را از من دريغ ننمايي.




لاالهالاانت سبحانک انی کنت من الضالمین

::::التماس دعا::::  

 

موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، مناسبت ها
برچسب‌ها: ادبی , مذهبی , رمضان , دلنوشته , نیایش

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 15:23 | نویسنده : طیبه غلامی |

http://zangensha.ir/

آينه‏ هاى پيش روى حضورت را بر چشم مى‏ گذارم و راه مى‏ افتم به سمت وسعت بى‏ انتهاى خداوندى‏ ات.
تاكستان‏ هاى بى ‏شمار را ديده ‏ام كه سرمست و بى‏قرار،از پلكان تسبيحت بالا مى‏ روند.
رودخانه‏ هاى بسيار را ديده ‏ام كه سمفونى پرستش بر لب، درختان جهان را تكثير مى ‏كنند.
عبور مى‏كنم و پيشانى سجده بر آستان كبريايى ‏ات مى ‏سايم.رد مى‏ شوم از اين همه نشانه و هر روز، بيشتر به بندگى ‏ات مى‏ شتابم.
پروردگارا! چشمانم را از پنجره ‏هاى نورانى‏ ات بگذران. مرا به آسمانت رهنمون شو؛
پرنده‏ ها، پرشكستگى را تاب نمى‏ آورند.مرا درياب!از روشناى رحمانى‏ ات،
چراغى مى‏ خواهم كه تاريك‏ خانه جانم را به وسعت تصاوير آفتابى بكشاند.
من از شب‏هاى دراز گناه آلود مى‏ آيم؛از روزهاى سوزان معصيت،
از تپش‏ هاى بيهوده روزمرگى.شعله‏ هايى بلند، تاروپود روحم را به آتش‏ بازى مشغولند.
رودخانه ‏هاى بخشايشت را بر كالبد وجودم روان كن،پيش از آنكه خرمنى به خاكستر نشسته بخوانندم.
يا ستار!در هجوم طوفان‏هاى فرسودگى و رخوت، دستم را بگير تا بغض‏هاى در گلو مانده‏ ام را فرياد كنم.مرا درياب تا بلنداى آبى‏ ات را دريابم.با تو كه باشم...با تو، جانم قرارگاهى است لبالب از اميد؛ آن‏ چنان‏ كه اطمينان قدم‏ هايم را هيچ زلزله ‏اى سست نمى‏ تواند كرد.با تو دلم وسعتى مى‏ شود كه هيمنه طوفان‏ ها را به هيچ مى ‏گيرد.
اى خالق هر چه آفتاب! روشنايى روزهايم را زمزمه نامت وسيع ‏تر مى‏ كند.
نگاهم، ابرى‏ ترين ثانيه‏ ها را از خويش مى‏ تكاند؛ وقتى كه خورشيد ياد تو بر دريچه‏ هاى جانم، به سرورى مى ‏ايستد.بلندم و رها؛ آن‏قدر كه انگشتانم، گيسوان باران را حس مى‏ كنند.
با تو كه باشم، بر شانه‏ هايم براى عبور از ملكوت بال مى‏ رويد.


خدایا درکوره راههای زندگی,تابلوی راهنمایت،تنها امید من
برای حرکت در مسیردرست و رسیدن به مقصد است .
پس فانوسی از ایمان برآن بیاویز تا هرگز گم نشوم



موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسب‌ها: ادبی , مذهبی , رمضان , دلنوشته , نیایش

تاريخ : پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 | 11:11 | نویسنده : طیبه غلامی |

شوکت، حشمت، عظمت و قدرت کشور ايران چشم به راه تلاش دانش آموزانی است که شمع وجود گرانقدر خویش را تقدیم به آستان علم و دانش می نمایند.

دانش آموزان عزیزم: برگ زرین دیگری از تلاش هایتان ورق خورد و پویایی و بالندگی شما را بار دیگر به نظاره نشستم
بیاد دارم آن چه راکه درکلاس درس وچشمان مشتاق و درجان تشنه ی شما می یافتم ،گوهر گران بهایی بود که هیچ چیز را همتا ومانندآن ندیدم. 
ازجویبارزلال اندیشه های پاک ،سیراب شدید و آینه وجودتان ،به تلألؤ افکارنو درخششی تازه یافت
اندیشه های نورانیتان ،سرآغاز تعالی دانش ومعنویت بود و شکوه تلاش درخشانتان ،مایه مباهات من...
اينک خبر شادمانه موفقیّت شما در آزمون ورودی «مدرسه استعداد های درخشان»و«نمونه دولتـی»مایه ی سُرور این جانب شد.
آری،دستانِ پرتوان وعزم استوارتان باردگرحدیث پرافتخار پیروزی را می سُراید و امروز را برای فردایی بهتر وسازنده تر آماده می سازد

این پیروزی وموفّقیّت را تبریک وتهنیت می گویم

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پريسا دنياي شكلك ها
آسمان آبیشمع وجودتان تابنده ونورانيت دلتان پاينده باد.آسمان آبی

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پريسا دنياي شكلك ها


موضوعات مرتبط: مناسبت ها
برچسب‌ها: تبریک , قبولی دانش آموزان

تاريخ : پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 | 1:22 | نویسنده : طیبه غلامی |
.: Weblog Themes By zangensha.ir:.