|
ღ☆*زنگ انشا*☆ღ ☆*ღنیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ** چه کنم حرف دگر یاد نداد استادمღ☆*
| ||
|
[ دوشنبه هشتم آذر 1389 ] [ 2:48 ] [ طیبه غلامی ]
بر فراز قله های جلال بود که با تو آشنا شدم آنجا که در مدار منظومه ی چشمانت گرفتار آمدم و از عشق و اضطرار به طواف حرامت شتافتم آسمانی ترین قصایدم را برایت خواندم و تمام دلدادگی هایم را برایت سرودم تا شکوه غرور انگیز و نجیبانه ات را به تماشا بنشینم که این نه آغاز و نه انجام زندگی بود که عشقی ابدی بود برای تو که فرشته ای از جنس عطوفت ومهربانی هستی... باید بر ساحل آرامشت بیاسایم که امواج بلند و طوفانی ام در حجم هیچ اقیانوسی نمی گنجد آه که پیچک عشق تو چقدر سخت عواطف بی شائبه ام را می فشارد ،آنجا که گریزی ازین سودای عظیم ،ازین کمند ابروی محرابی ات را ندارم لالایی گوش نوازت گوش جانم را می نوازد آنگاه که در سماع معبد سرخ تو خوانده می شود و رنگین کمان غزل های عشقت آنگاه که از کوی جانت به گوش میرسد چه زیبا و دلنشین است... آن زمان که هیبت جلال تو تا آفاق دل دردمندم سو سو می زند سوگند به عصمت شکوفه ها که هرگز قصد سرکشی در سرزمین امن تو را نداشته ام که بی اذن تو در این دنیای کوچکم هیچ ستاره ای نمی درخشد ارغوانی ترین دعاهایم را در لحظه های خاکستری به شقایق های سرخ سینه چاک سپردم تا در گذر تندباد روزگار برایت بیاورد اینک که در معرض هجوم واژه های دردناکی هستم که گاه تا عمق استخوانم را می سوزاند و اشک را برگونه هایم جاری می سازد محتاج بارقه ای دیگر از طور سینای توام و این همه شطحی است در عشق تو و در فراق پدر که بار دیگر به خویش می خواندم روزت مبارک فرشته ی بهشتی من
"روز مادر بر همه ی مادران فداکار و مهربان مبارک" ادامه مطلب [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 17:47 ] [ طیبه غلامی ]
من یک معلم هستم، همان آشنای دلهای شما... مدرسه بهشت روی زمین است برایم و کلاس اعلی ترین درجه ی خلوص و صلابت و جلال... وقتی شاگردان همه به قد ایستاده،قداست صلوات را عطر آغاز آموختن می کنند انگار سوار بر بال فرشتگان،در بی نهایت خوبی پرواز می کنم. در قاب نگاه معصوم گل های کلاسم که تابلو می شوم انگار وجودم از دنیا بی بهره می ماند ،از خویش تهی می شوم و برای خوب ترین خوبها آستین تعلیم برمی کشم خدایا!چه سعادتی ازین برتر که من معلم هستم! عطر کلاس درس که فضای بوستان کلاس را آبستن می کند باید چون غواصی هنرمند در بحر اندیشه های چندین اقیانوس تفحص آغازم و قله های اندیشه ی فرزندانم را فتح نمایم و بر قله ی فکر شان بیرق تعلیم نصب کنم ...وچه شیرین است هم آغوش آمال و آرزوهای دانش آموزان شدن و همگام با آنها برای ساختن فرداهای بهتر سوختن عشق من سوختن است و هنرم ساختن و من هنر عشق را صدفم آخر من معلم هستم و معلمی افتخار من است حقوقم را نه در صندوق های بانک که در گلخند رضایت دانش آموزانم در جستجویم و پاسخ رنج هایم را نه در برگ برگ تشویق و تقدیر که در کشش نگاه مهر شاگردانم می جویم صبررا تجربه ی راه دارم و ایمان را توشه ،بذر باور را در دل کاشته ام و یقین را در سینه حبس و افتخار می کنم که معلم هستم... لطفا نوشته های دانش آموزان را مطالعه بفرمایید
ادامه مطلب [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:41 ] [ طیبه غلامی ]
دلم می خواهد آینه باشم و همه را در خود ببینم،هرکس را همان طور که هست بی کم و کاست می خواهم در برابر مسافران نگاهم صبور باشم،اخم ها و فریادهایشان را تحمل کنم باچشم های بارانی شان بگریم و بغض نگاهشان را بی آنکه ترک بردارم ،تاب بیاورم. و چه غمگین است لحظه ای که قاب نگاه آخرین مردی می شوم بر جاده ای بی برگشت که با اتومبیلش به دره ای مه آلود پرت می شود،طاقت نمی آورم و می شکنم و هر قطعه ی شکسته ام برگی،شاخه ای ،شیشه ی شکسته ای یا موی پریشان در باد مرده ای را در خود جای می دهد . نگاه من اما گاه آینه ی قدی خانه ای می شود و مأوای زنی غمگین که مرد راهش نیامد و او سال ها خود را ندید و حالا بعد از آن همه سیاه پوش بودن لباسی رنگی را بر تن خویش می نگرد. دلم می خواهد آینه ای باشم و همه را غمگین یا شاد در خود ببینم... چه خوب است مسافران خسته ی"راه"در چشم خانه ی شفاف من گرد و غبار چهره ی خود را ببینند ، شاید بخواهند بار دیگر که خود را به تماشا می نشینند مثل سبزه یی شسته در باران طراوت یابند. چه شیرین است آینه ای باشم در دستان کودکی که برای اولین بار خودش را در آن می بیند و آنقدر آن را به صورتش نزدیک می کند که از خود می ترسد و پا به فرار می گذارد. یا آینه ای باشم در دستان دخترکی شاد و خندان که بازتابش نور خورشید را در چشم همسایه به بازی می گیرد و می خندد. چشمان من گاهی که خسته می شود دوست دارد آینه ی بخت دختر روستایی جوانی باشد که پای سفره ی عقد در آن عکسی به یادگار می گیرد. گاهی دلم می خواهد آینه ی کوچکی باشم کنار قرآن که برای خوش یمنی در طاقچه ی خانه ای خالی که منتظر ساکنان جدید است ،گذاشته می شود. آری می خواهم آینه باشم تا وقتی کسی نخواست خودش را ببیند خالی بمانم .... و هیچ کس نباشم ،هیچ کس.... "لطفا نوشته های دانش آموزان را در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید"
ادامه مطلب [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 18:15 ] [ طیبه غلامی ]
آزمون آنلاین ادبیات فارسی
ویژه دانش آموزان مقطع راهنمایی دانش آموزان عزیز شرکت کننده از آموزشگاه نجمه(س)کاخک حتما مشخصات کامل را قید نمایند
دانش آموزان شرکت کننده در آزمون توجه داشته باشند که بایستی بعد از ثبت
نام در جدول سمت چپ(ورود به حساب کاربری) نام کاربری و کلمه عبور را ثبت نموده سپس وارد صفحه ی آزمون شوند. "با آرزوی موفقیت" [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 13:2 ] [ طیبه غلامی ]
جان علی به غربتِ زهرا بلند شو زهراترین ستاره دنیا بلند شو پشتم شکست زیر هیاهویِ رفتنت بعد از تو خنده میشود آیا بلند شو از کوچههای سردِ مدینه دلم گرفت من ماندهام بدون تو تنها بلند شو گفتی که میروی به خدا میسپارمت زود است رفتن تو به مولا! بلند شو دیروز سمت چشم تو را ضجّه میزدم امروز چاه غربت خود را بلند شو بانو تو را به حُرمت آیینهها قسم جانِ علی به غربت زهرا بلند شو ...
ادامه مطلب [ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 20:24 ] [ طیبه غلامی ]
سعدی هدیه ی گران بهای ایرانیان به مردمان جهان است؛ سخن «سهلِ ممتنع» اش ، تو را به یاد یک باغستان بزرگ و تودرتو با میوه های شیرین می اندازد؛که دیوار ساده و کوتاهی داردوتوازهرطرف که اراده کنی، می توانی به اندرونی باغ بگرایی. اما چون پا به درون بوستان وگلستانـــــش بنهی،یا در کوچـه باغ های عشــق و غزلش بخرامی ، نمی دانی از کدام ســــمت به درآیـی.زبـان فاخر؛اما قابل دسترس، جذبه ی بدیع و کهنه ناشدنی واژه ها و کشش اخــــــلاقی و عاشقانه ی کلامش چنـان سرمستت می کند که بی اختیار،فریاد جل الخالق سرمیـدهی!درانبوه بهــت آور سبزه زارغزل هایش،بی آنکه از«شوریدگی ات» کنکاشی بکند،یک سر«شیرینی» نثارت می کند و شگفت زده می شوی که درست در«اول اردیبهشت ماه جلالی»، بهار را بی آن که ازتکراری ملال آور آزارت دهد،درقاب هجاهای فاخر، تقدیمت می کند؛ آن هم بهاری که هيچ خزانی به خود اجازه نمی دهددست تطاول به دامنش بکشد،و عشوه ها و جلوه هایش را به یغما ببرد ؛همیشه گلستان،همیشه بوستان وهمیشه بهار که : به چه كار آيدت ز گل طبقی از گلــــستان من ببر ورقــــي گل همين پنج روز و شش باشد وين گلستان هميشه خوش باشد و خدا می داند چه رمزی و رازی در اندرونی این درخستان آرمیده است که بی اختیار دامنت رامـی گیری تا از گـلستان بی زوالش دامنی پر گل ، هدیه کنی اصحـاب را!ازهميـــن روست كه ايرانيان،سخن سعدي را به جهانيان هديه كرده اند. و کیست که نداند جهانیان ، در آیینه ی ترجمه های گوناگونی از سخن فاخر سعدی ،با این مرد سخن دان هم نشینند و کلامش را شهر به شهر هدیه می برند و تشنگی می نشانند.پس بي جهت نيست كه : همه شاهدان عالم به تو عاشقند سعدي سعدی، تمام قوم و قبیله ها، نژادها و رنگ ها را با هم بر سفره ی سخاوت و اندیشه و اندرز و هنرش میهمان می کند و با یک زبان،با همه سخن می گوید، و چنان از عهده ی این میزبانی سخن سرایـی برمی آید که تو احساس می کنی تمـام هنر ، سخاوت ، زیبایی ، شور ، شیرینی،عشق،یکرنگی ، سادگی و شکوه «ایرانی بودن» را جرعه جرعه می نوشی و سرشار می شوی از حس زیبای «شرقی بودن». حالا دلت می خواهد به کانون سعدی پرور فارس و ملت سعدی دان وسعدی ساز پارسی درود بفرستی که در دامان خویش چنین گوهر تابنده ای را پرورانده وبه هرانسان شیفته ی هنــــــــر ودانایی در همه جای عالم پیش کش کرده اند و خدا را شاکر باشی و قدرنعمت گزارده باشی تا چون آن گرانمایه گوهر را بردریای هنر و ادب ایرانی مان زیادتر کناد و نیز باکمال متانت،به بهار،به ویژه اول اردیبهشت ماه جلالی اش سلام کنی و حرمت نهی.
[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 8:11 ] [ طیبه غلامی ]
![]() زیبایی
بی نظیرش آشنای نگاهم است.چشمان روشنش آیینه ی قامت رنگین طبیعت است و دست پرمهرش
گل های رنگارنگ دوستی و محبت را به گلدان خالی دلم هدیه می کند بهار را می شناسم... هر گاه که در جاده ی زمان گام می نهد ،زمین شادمانه به استقبالش می رود و تمام ثانیه های
تپش قلبش را به وجود پاک و مبارکش تقدیم می کند من بهار
رادر غربت غریب شقایق هم می شناسم... هرجا که بهار خانه دارد ،مهربانی سایه اش را می گسترد و از کران تا بی کران را پوشش می دهد و محبت بر سینه ی بی آلایش دوستان مهر می شود. و
اینک... چندی است که بهار آمده است با کوله باری از گل و شکوفه و لبخند...بلبل با ترانه های نابش مهمان گل هاست و با آواز خوانی آنها را می رقصاند و پروانه ها را در آسمانی
رنگین کمانی به پرواز در می آورد بهار را به خانه می برم تا همیشه عطر حضورش را در خلوت تنهایی ام احساس کنم و با صمیمیتش تمام فاصله ها را بردارم و به جایش عشق و عاطفه را مهمان همیشگی قلبم کنم... بهار را می شناسم او نیز با من آشناست...
[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 22:36 ] [ طیبه غلامی ]
یا مقلب القلوب والابصار،یا مدبر اللیل والنهار،یا محول الحول و الاحوال،حول حالنا الی احسن الحال
یک سال رفت و دریغ روزهای گمشده و ساعتهای از کف داده بر جاماند. چه ها می توانست بشود و نشد و چه ها شد که نباید میشد! چه کسی گفته که بر گذشته نباید افسوس خورد،باید نشست و برای این شاخه هایی که با ناله ای از درخت عمر جدا می شوندفکری کرد.برای آنها که قرار است فردا بشکنند.ا از خواب بیدارشویم و با مشتی آب بیداری،غفلت را از رویمان بشوییم.بیایید غبار از صورت آئینه پاک کنیم و اگر نقش ما را راست نمود ،او را نشکنیم،خود را بشکنیم و از نو بسازیم. ساعت را کوک کنیم و به عقربکهای آن قول دهیم که هیچوقت فراموششان نکنیم و از آنها عقب نمانیم ویادمان باشد که وقت طلا نیست،پرنده ای است که در هیچ قفسی نمی ماند،حتی یک ثانیه! قالی خاک آلود وجود را که برای خوشآمد دنیا پهن کرده ایم تاهر کاسبی با کفش های آلوده اش بر آن پا بگذارد،بتکانیم تا چنان به خود بیاید که دیگر از خودنرود! عنکبوت ها را از سقف اتاق برانیم و خانه شان را که سخت بی بنیان است،خراب کنیم و از این پس نگذاریم هیچ کس بر رابطه هایمان تار بتند. کنار پنجره بیاییم!از روزنامه هایی که خالی ازحقیقتند وهنر و عشق،برداریم و به شیشه ها بکشیم تا همه چیز از پشت آنها پیدا شود؛درختانی که آّب از برگ هایشان می چکد و پرنده هایی که در جشن تولد شکوفه ها می رقصند. تن حوض رااز لجن پاک کنیم لجن چیز بدیاست .اگر تن کسی در آن فرو رود برای همه عمر سیاه می شود و بدتر از همه به زندگی لجنی عادت میکند ! اگر دیوارهای حوض سیاهی را می خواهند،ماهی ها که گناهی ندارند آنها را بگیریم و در تنگ بلور بیندازیم و بگذاریم احساس سپیدی و تازگی و عید را لمس کنند.زندگی در یک تنگ تنگ به گردش در یک حوض فراخ با دیوارهای لجنی شرف دارد. خاک گلدان ها را عوض کنیم،شاید از این پس گل ها جور دیگری برویند و بهانه ای برای بی عطری و بی مهر ي نداشته باشند وساقه ها،کوزه ی کژی خود را برسر خاک نشکنند. پرنده ها را ازقفس بیرون بیاوریم و با آنها قرار بگذاریم که دیگر هیچ وقت از نزدیک ملاقاتشان نکنیم و دست های ظالم مان را باز کنیم تا آنها به حیاط خانه خود در آسمان بروند و اسمشان را عوض کنیم و بگذاریم"پرنده"!و یاد بگیریم که آنها را برای خودشان دوست بداریم،نه برای خودمان. کنار رودخانه برویم و پاهایمان را بشوییم تا دیگر به هر راهی نروند،دستهایمان رابشوییم تا با هر دستی جفت نشوند،چشم هایمان را بشوییم تا همه چیز را همان طور که هست ببینند،زبانمان را بشوییم تا از مایع تلخ و تند پاک شود و سینه مان را بشوییم تا کینه هایش بریزد و از زلالی برق بزند. پاک ترین سفره مان را بیندازیم و در آن دو شمع بلند روشن کنیم.یکی در سوگ آن چه رفت و دیگری به نیت روشنایی آن چه می آید.آیینه ای بگذاریم و در آن خودمان را بیابیم تا بدانیم درهر لحظه چه صورتی داریم،قران را ببوسیم و در برابر آئینه بنشانیم که فقط با خودش مساوی است.یک سیب سرخ بگذاریم به نیت عشق و عرفان،اگر پارسال سبزه ای سبز کرده ایم، با غرور آن راسر سفره بیاوریم اما نوار بد رنگ کبر را دور آن نبندیم.شیرینی همه سال را یک جا میان سفره بگذاریم و هر چه بیشتر می توانیم بچشیم وبچشانیم.کاسه ای پر از سکه بیاوریم.سکه هاییکه یک رویشان آئینه ای است برای روی دیگر.ازاین سکه ها عیدی بدهیم و خودمان سکه دورو از هیچ کس عیدی نگیریم. حالا پنجره را باز کنیم تا بوی نمناک کاهگل به اصلمان باز گرداند. بهار هوای آن روز ها را دارد.... نوشته ی نسترن نیکبخت
مطالعه بفرماييد
ادامه مطلب [ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 15:8 ] [ طیبه غلامی ]
![]() انگار زیبایی راقاب کرده اند،گویی زیبایی را توی انگشتر ی کویر،مثل یک نگین درخشان جای داده اند ؛اینجا همه چیز جذاب و دیدنی است.خانه ها،دیوارها،پنجره ها،کوچه ها و چشمه ها... پنجره ها که باز می شوند سلام می کنند،شعر می خوانند و به پرواز در می آیند،بسته که می شوند ،نجوا می کنند،آواز می خوانند و به خواب خیالی می روند. درخت ها را انگار از بهشت آورده اند ؛بلندقامتند و استوار و با نشاط .یک امامزاده ی مهربان دارد که مثل پلی کوچک ما را به خانه ی ملکوت پیوند می دهد.گاهی از دلم رخصت می گیرم مقابل ضریح شریفش می ایستم تا با او حرف بزنم "صمیمیت"واژه ای است که آن را در میان آسمانخراشها نمی توان یافت ،برگونه ی داغ آسفالت ها نیست؛پشت پنجره های خشن و آهنی نوشته نشده ،صمیمیت در دل این مکان موج می زند... در طاقی های بی صدایش،در کاشی کاری های زیبایش ،در گنبد استوارش که به خدا سلام می کند و از باغ ملکوت برای ما شکوفه ی سیب می چیند. آری اینجا بزرگترین اثر تاریخی کاخک است مکانی مقدس و متبرک،معبد عابدان و عاشقان،امامزاده سلطان محمد عابد(ع) یکی از فرزندان امام موسی کاظم(ع)،او که بارگاهش مشرف بر شهر و خانه ی دل مؤمنان است.... کوچه های این شهر به مهربانی راه دارند و آدم هایش ساده و مهمان نوازند،اینجا خوش آب و هواترین منطقه است در دل کویری خشک،اینجا حرف های نگفته ی زیادی دارد ،کوچه پس کوچه هایش گذشته های تاریخی فراوانی را در دل دارد از زلزله ی ویرانگر سال 1347 که سه هزار نفر را به خاک و خون کشید تا سیل ویرانگری که زندگی را از آنان گرفت... با این حال کاخک هنوز هم چون گذشته با شکوهی تمام ایستاده است تا شاهد رویش و جوانه زدن باشد ،شاهد درخشش و شکوفایی و این مهم میسر نخواهد شد مگر با همت جوانان و با دست های توانای آنانی که دلسوز این آب و خاکند و به سرزمینشان عشق می ورزند...
كاخك را همه مي شناسيم با زلزله ويرانگر سال 47 ، با روحانيت و تقدس امامزاده سلطان محمد عابد (ع) ، با همت بلندِ مردان با غيرتش ، با همه خاطرات تلخ و شيرين گذشته اش. زماني همه ، كاخك را به شهر چهار چنار با آبشارهاي خروشان و درختاني سربه فلك كشيده و طبيعتي زيبا و سرسبز مي شناختند. زماني كاخك را حلقه سبزي ميان بيابان و كوهستان مي دانستند ، آري زماني كاخك تفرج گاه شاهان بود كاخك نبود كه كاخَ ك بود ، قصري كوچك و سرسبز. اما اينك گرد و غبار خشكسالي ، اين شهر تاريخي را در هاله اي از حسرت و يادهاي سبز گذشته فرو برده و چتري از بي وفايي و فراموشي بر سر تمام افتخاراتش كشانده ، اينك مائيم و قناتهايي كه به جاي فواره هاي زلال ، جرعه جرعه ، تشنگان را مهمان سفره گسترده زمين مي نمايند ، مائيم و كاريزهاي خشكيده اي كه ديگر نمي توان در كنارشان نشست و به قول سعدي گذر عمر را ديد. آهِ حَسرت ، دير زمانی است كه مهمان خانه خانه هاي اين شهر گشته ، آسمان آبي اين سرزمين چند صباحي است كه ديگر با مردم اين ديار مهربان نيست و زمين بخشنده خدا مدتي است كه بركت را هديه دستان پينه بسته مردان اين خطه نمي كند....باشد که دوباره آن شکوه و عظمت گذشته را به نظاره بنشینیم
"در ادامه نوشته های دانش آموزان را مشاهده می کنید در توصیف شهرشان"کاخـــک" حتما ادامه مطلب را مطالعه بفرمایید؛منتظر نظرات ارزشمند شما هستیم" ادامه مطلب [ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 15:15 ] [ طیبه غلامی ]
دلش مسجدی می خواست با گنبدی فیروزه ای و مناره ای نه خیلی بلند و پیرمردی که هر صبح و هر ظهر و هر شب بر بالای آن الله اکبر بگوید. دلش یک حوض کوچک لاجوردی می خواست. و شبستانی که گوشه گوشه اش مهر و تسبیح و چادر نماز است.دلش هوای محله ای قدیمی را کرده بود. با پیرزنهایی ساده و مهربان که منتظر غروب اند. و بی تاب حی علی الصلاة.اما محله شان مسجد نداشت... فرشته ها که خیال نازک و آرزوی قشنگش را می دیدند به او گفتند : حالا که مسجدی نیست ، خودت مسجدی بساز. او خندید و گفت : چه محال زیبائی ، اما من که چیزی ندارم. نه زمینی دارم و نه توانی و نه ساختن بلدم. فرشته ها گفتند : این مسجد از جنسی دیگر است.مصالحش را تو فراهم کن، ما مسجدت را می سازیم. اما او تنها آهی کشید.و نمی دانست هر بار که آهی می کشد، هربار که خدا را زمزمه می کند، هر بار که قطره اشکی از گوشه چشمش می چکد، آجری بر آجری گذاشته می شود. آجر همان مسجدی که او آرزویش را داشت. و چنین شد که آرام آرام با کلمه ، با ذکر، با عشق و با دعا ، با راز و نیاز ، با تکه های دل و پاره های روح،مسجدی بنا شد. از نور و از شعور. مسجدی که مناره اش دعایی بود و هر کاشی آبی اش،قطره اشکی .او مسجدی ساخت سیال و با شکوه و ناپیدا، چونان عشق . و هرجا که می رفت ،مسجدش با او بود. پس خانه مسجدی شد و کوچه مسجدی شد و شهر مسجدی. آدمها همه معمارند. معمار مسجد خویش، نقشه این بنا را خدا کشیده است. مسجدت را بنا کن ، پیش از آنکه آخرین اذان را بگویند. از کتاب : "پیامبری از کنار خانه ما رد شد"
[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 20:26 ] [ طیبه غلامی ]
آن روز هاي دور نبودم و به چشم خود نديدم كه چگونه مشت هاي خالي مردمان سرزمينم در برابر نظامي به قدمت 2500سال بالا رفت و پايه هاي سست و پوشالي كاخ شاهنشاهي را فرو ريخت... نديدم كه چگونه امواج خروشان انسان ها در كوچه پس كوچه هاي سرزمينم به راه افتاد و همه يك صدا و هم آوا،خشم و نفرتشان را بر سر حاكمان جيره خوار فرياد كردند... من درياي خون 17شهريور را نديدم،ژاله هاي پرپر را و شب هاي سرد و تاريك ستم را حس نكردم طعم تعقيب و گريز از دست ساواك را نچشيدم اما خوانده و شنيده ام كه چه بر سر اين آب و خاك رفته است؟؟؟ روحم با روح انقلاب عجين شده و با انقلاب گره خورده است من مي دانم آن گاه كه امام(ر.ه)آمد ده روز جگرسوز به طول انجاميد از آمدنش تا دميدن خورشيد ده روز پرحادثه ولي مبارك ده روز پر از اضطراب ولي سرشار از اميد ده روز قلب هستي تپيد ده روز نبض زمان تندتر زد ده روز دلها در تسخير و نگراني آميخته با ايمان و اشتياق بود... ده روز جدال حق و باطل و فرشته و ديو بود... ده روز چشم تاريخ در انتظار لحظه ي انفجار مانده بود و زمان گوش به زنگ بود كه... صداي انفجار الله اكبر امت در فضاي ايران طنين انداز شد و آن لحظه ي موعود فرا رسيد و ساعت قائم شد و قيامت بر پا گشت كاخ هايي كه به قيمت ويراني كوخ ها برپا شده بود به دست كوخ نشينان سقوط كرد و محشري عظيم پديد آمد چه تماشايي و ديدني و عبرت آموز... و جاي شهدا چقدر خالي بود...
[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 9:24 ] [ طیبه غلامی ]
|
||
| [ طراحی : روز گذر ] [ Weblog Themes By : roozgozar ] | ||