. ""زنگ انشا"" - انشاء دانش آموزان
http://s2.picofile.com/file/7276160000/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87.jpg

انگار زیبایی راقاب کرده اند،گویی زیبایی را توی انگشتر ی کویر،مثل یک نگین درخشان جای داده اند ؛اینجا همه چیز جذاب و دیدنی است.خانه ها،دیوارها،پنجره ها،کوچه ها و چشمه ها...

پنجره ها که باز می شوند سلام می کنند،شعر می خوانند و به پرواز در می آیند،بسته که می شوند ،نجوا می کنند،آواز می خوانند و به خواب خیالی می روند.

درخت ها را انگار از بهشت آورده اند ؛بلندقامتند و استوار و با نشاط .یک امامزاده ی مهربان دارد که مثل پلی  کوچک ما را به خانه ی ملکوت پیوند می دهد.گاهی از دلم رخصت می گیرم مقابل ضریح شریفش می ایستم تا با او حرف بزنم "صمیمیت"واژه ای است که آن را در میان آسمانخراشها نمی توان یافت ،برگونه ی داغ آسفالت ها نیست؛پشت پنجره های خشن و آهنی نوشته نشده ،صمیمیت در دل این مکان موج می زند... در طاقی های بی صدایش،در کاشی کاری های زیبایش ،در گنبد استوارش که به خدا سلام می کند و از باغ ملکوت برای ما شکوفه ی سیب می چیند.

آری اینجا بزرگترین اثر تاریخی کاخک است مکانی مقدس و متبرک،معبد عابدان و عاشقان،امامزاده سلطان محمد عابد(ع) یکی از فرزندان امام موسی کاظم(ع)،او که بارگاهش مشرف بر شهر و خانه ی دل مؤمنان است....

کوچه های این شهر به مهربانی راه دارند و آدم هایش ساده و مهمان نوازند،اینجا خوش آب و هواترین منطقه است در دل کویری خشک،اینجا حرف های نگفته ی زیادی دارد ،کوچه پس کوچه هایش گذشته های تاریخی فراوانی را در دل دارد از زلزله ی ویرانگر سال 1347 که سه هزار نفر را به خاک و خون کشید تا سیل ویرانگری که زندگی را از آنان گرفت... با این حال کاخک هنوز هم چون گذشته با شکوهی تمام ایستاده است تا شاهد رویش و جوانه زدن باشد ،شاهد درخشش و شکوفایی و این مهم میسر نخواهد شد مگر با همت جوانان و با دست های توانای آنانی که دلسوز این آب و خاکند و به سرزمینشان عشق می ورزند...

                 
              

كاخك را همه مي شناسيم با زلزله ويرانگر سال 47 ، با روحانيت و تقدس امامزاده سلطان محمد عابد (ع) ، با همت بلندِ مردان با غيرتش ، با همه خاطرات تلخ و شيرين گذشته اش.

زماني همه ، كاخك را به شهر چهار چنار با آبشارهاي خروشان و درختاني سربه فلك كشيده و طبيعتي زيبا و سرسبز مي شناختند. زماني كاخك را حلقه سبزي ميان بيابان و كوهستان مي دانستند ، آري زماني كاخك تفرج گاه شاهان بود كاخك نبود كه كاخَ ك بود ، قصري كوچك و سرسبز. اما اينك گرد و غبار خشكسالي ، اين شهر تاريخي را در هاله اي از حسرت و يادهاي سبز گذشته فرو برده و چتري از بي وفايي و فراموشي بر سر تمام افتخاراتش كشانده ، اينك مائيم و قناتهايي كه به جاي فواره هاي زلال ، جرعه جرعه ، تشنگان را مهمان سفره گسترده زمين مي نمايند ، مائيم و كاريزهاي  خشكيده اي كه ديگر نمي توان در كنارشان نشست و به قول سعدي گذر عمر را ديد.

آهِ حَسرت ، دير زمانی است كه مهمان خانه خانه هاي اين شهر گشته ، آسمان آبي اين سرزمين چند صباحي است  كه ديگر با مردم اين ديار مهربان نيست و زمين بخشنده خدا مدتي است كه بركت را هديه دستان پينه بسته مردان اينخطه نمي كند....باشد که دوباره آن شکوه و عظمت گذشته را به نظاره بنشینیم


                

"در ادامه نوشته های دانش آموزان را مشاهده می کنید در توصیف شهرشان"کاخـــک"

حتما ادامه مطلب را مطالعه بفرمایید؛منتظر نظرات ارزشمند شما هستیم"

 

 


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان ، عكس ، معرفـــی زادگاهــــم،شهر من کـــــــ♥ــــاخکــــــ
برچسب‌ها: دلنوشته , انشای دانش آموزان , شهر من کاخک , معرفی زادگاهم

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393 | 15:15 | نویسنده : طیبه غلامی |
http://s3.picofile.com/file/7375894622/tarahaan_ir_gholami2.gif

بر فراز قله های جلال بود که با تو آشنا شدم آنجا که در مدار منظومه ی چشمانت گرفتار آمدم و از عشق و اضطرار به طواف حرمت شتافتم

آسمانی ترین قصایدم را برایت خواندم و تمام دلدادگی هایم را برایت سرودم تا شکوه غرور انگیز و نجیبانه ات را به تماشا بنشینم که این نه آغاز و نه انجام زندگی بود که عشقی ابدی بود برای تو که فرشته ای از جنس عطوفت ومهربانی هستی...

باید بر ساحل آرامشت بیاسایم که امواج بلند و طوفانی ام در حجم هیچ اقیانوسی نمی گنجد

آه که پیچک عشق تو چقدر سخت عواطف بی شائبه ام را می فشارد ،آنجا که گریزی ازین سودای عظیم ،ازین کمند ابروی محرابی ات را ندارم

لالایی گوش نوازت گوش جانم را می نوازد آنگاه که  در سماع معبد سرخ تو خوانده می شود و رنگین کمان غزل های عشقت آنگاه که از کوی جانت به گوش میرسد چه زیبا و دلنشین است...

آن زمان که هیبت جلال تو تا آفاق دل دردمندم سو سو می زند سوگند به عصمت شکوفه ها که هرگز قصد سرکشی در سرزمین امن تو را نداشته ام که بی اذن تو در این دنیای کوچکم هیچ ستاره ای نمی درخشد

ارغوانی ترین دعاهایم را در لحظه های خاکستری به شقایق های سرخ سینه چاک سپردم تا در گذر تندباد روزگار برایت بیاورد

اینک که در معرض هجوم واژه های دردناکی هستم که گاه تا عمق استخوانم را می سوزاند و اشک را برگونه هایم جاری می سازد محتاج بارقه ای دیگر از طور سینای توام و این همه شطحی است در عشق تو و در فراق پدر که بار دیگر به خویش می خواندم


stars

روزت مبارک فرشته ی بهشتی من

stars

http://s3.picofile.com/file/7375845050/tarahaan_ir_gholami.gif

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

"روز مادر بر همه ی مادران فداکار و مهربان مبارک"

kawaii heart garlandkawaii heart garlandkawaii heart garland


نوشته های دانش آموزان در وصف مادر را در ادامه مطلب بخوانید



موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: ادبی , انشای دانش آموزان , دلنوشته , مادر

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و نهم فروردین 1393 | 23:58 | نویسنده : طیبه غلامی |

یا مقلب القلوب والابصار،یا مدبر اللیل والنهار،یا

محول الحول و الاحوال،حول حالنا الی احسن الحال
شکلک های محدثه

یک سال رفت و دریغ روزهای گمشده و ساعتهای از کف داده بر جاماند.چه ها می توانست بشود و نشد و چه ها شد که نباید می شد!چه کسی گفته که بر گذشته نباید افسوس خورد،باید نشست و برای این شاخه هایی که با ناله ای از درخت عمر جدا می شوندفکری کرد.برای آنها که قرار است فردا بشکنند.

از خواب بیدارشویم و با مشتی آب بیداری،غفلت را از رویمان بشوییم.بیایید غبار از صورت آئینه پاک کنیم و اگر نقش ما را راست نمود ،او را نشکنیم،خود را بشکنیم و از نو بسازیم.ساعت را کوک کنیم و به عقربکهای آن قول دهیم که هیچوقت فراموششان نکنیم و از آنها عقب نمانیم ویادمان باشد که وقت طلا نیست،پرنده ای است که در هیچ قفسی نمی ماند،حتی یک ثانیه!

قالی خاک آلود وجود را که برای خوشآمد دنیا پهن کرده ایم تاهر کاسبی با کفش های آلوده اش بر آن پا بگذارد،بتکانیم تا چنان به خود بیاید که دیگر از خودنرود!عنکبوت ها را از سقف اتاق برانیم و خانه شان را که سخت بی بنیان است،خراب کنیم و از این پس نگذاریم هیچ کس بر رابطه هایمان تار بتند.

کنار پنجره بیاییم!از روزنامه هایی که خالی ازحقیقتند وهنر و عشق،برداریم و به شیشه هابکشیم تا همه چیز از پشت آنها پیدا شود؛درختانی که آّب از برگ هایشان می چکدو پرنده هایی که در جشن تولد شکوفه ها می رقصند.تن حوض رااز لجن پاک کنیم لجن چیز بدیاست .اگر تن کسی در آن فرو رود برای همه عمرسیاه می شود و بدتر از همه به زندگی لجنی عادت میکند ! اگر دیوارهای حوض سیاهی را می خواهند،ماهی ها که گناهی ندارند آنها را بگیریم و در تنگ بلور بیندازیم و بگذاریم احساس سپیدی و تازگی و عید را لمس کنند.زندگی در یک تُنگ تَنگ به گردش در یک حوض فراخ با دیوارهای لجنی شرف دارد.

خاک گلدان ها را عوض کنیم،شاید از این پس گل ها جور دیگری برویند و بهانه ای برای بی عطری و بی مهر ي نداشته باشند وساقه ها،کوزه ی کژی خود را برسر خاک نشکنند.پرنده ها را ازقفس بیرون بیاوریم و با آنها قرار بگذاریم که دیگر هیچ وقت از نزدیک ملاقاتشان نکنیم و دست های ظالم مان را باز کنیم تا آنها به حیاط خانه خود در آسمان بروند و اسمشان را عوض کنیم و بگذاریم"پرنده"!و یاد بگیریم که آنها را برای خودشان دوست بداریم،نه برای خودمان.

کنار رودخانه برویم و پاهایمان را بشوییم تا دیگر به هر راهی نروند،دستهایمان رابشوییم تا باهر دستی جفت نشوند،چشم هایمان را بشوییم تا همه چیز را همان طور که هست ببینند،زبانمان را بشوییم تا از مایع تلخ و تند پاک شود و سینه مان را بشوییم تا کینه هایش بریزد و از زلالی برق بزند.پاک ترین سفره مان را بیندازیم و در آن دو شمع بلند روشن کنیم.یکی در سوگ آن چه رفت و دیگری به نیت روشنایی آن چه می آید.آیینه ای بگذاریم و در آن خودمان را بیابیم تا بدانیم درهر لحظه چه صورتی داریم،قران را ببوسیم و در برابر آئینه بنشانیم که فقط با خودش مساوی است.یک سیب سرخ بگذاریم به نیت عشق و عرفان،اگر پارسال سبزه ای سبز کرده ایم،با غرور آن راسر سفره بیاوریم اما نوار بد رنگ کبر را دور آن نبندیم.شیرینی همه سال را یک جامیان سفره بگذاریم و هر چه بیشتر می توانیم بچشیم وبچشانیم.کاسه ای پر از سکه بیاوریم.سکه هاییکه یک رویشان آئینه ای است برای روی دیگر.ازاین سکه ها عیدی بدهیمو خودمان سکه دورو از هیچ کس عیدی نگیریم

حالا پنجره را باز کنیم تا بوی نمناک کاهگل به اصلمان باز گرداند.

شکلک های محدثه

اینم هفت سین خونه ی ما...





لطفا نوشته های دانش آموزان را در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: ادبی , انشای دانش آموزان , دلنوشته , بهار , عید نوروز

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | 2:38 | نویسنده : طیبه غلامی |

می خواهم از ماه قول بگیرم هر وقت دلم هوای زندگی را کرد گونه نقره گونش را نشانم دهد

و از  نقره هایش بر سرم بریزد؛

می خواهم از ماه قول بگیرم به زمین نگاهی دیگر بیندازد نگاهی از جنس مهربانی و دوستی

دستی بکشد به گلبرگ های یک گل سرخ

مرهمی بگذارد روی درد های یک شقایق داغدار...ببنشیند روی  شاخه های خشکیده ی درخت

چرخی بزند بین این بابونه های خندان....

حرفی بزند زیر گوش پروانه های مثل بلبل ترانه خوان

امشب حقیقت نورش در لحظه لحظه حیاتم جاریست

می خواهم شوق پرواز داشته باشم و بال بگشایم  رو به وسعت مهتابیش

می خواهم همه ی خوبان را به نگاه روشنش بسپارم ،

آنانی که قلبشان با غبار کینه و نفرت تیره نشده،آنان که در مأمن دل جای گرفته اند

چه خوب است مهربانی؛چه خوب است پناه قلبی بودن؛چه خوب است ماه گونه شدن

و تو....اگر نور و روشنای ماه را می خواهی

مهربان باش. مهر بورز حتی اگر برای زخم آوازهایت التیامی نمی یابی

حتی اگر دلواپس بودن یانبودن ها هستی وهنوز در کنج موازی سکوتت فریادی ناشکفته وجود دارد

همین حالا دستهای دعا را به سوی قلب خدا بالا ببر و برای همه حتی آنها که نامهربانند

آرامش و خوشبختی طلب کن تا شاید دل تو نیز وسعت دریا بگیرد...

امشب از ماه قول می گیرم ... نگاهم کند که چگونه دوباره روي ابرهاي خيال بال می گشايم  و

نقطه می گذارم برسطر سطر زندگي ام...

می خواهم از ماه قول بگیرم که شاهد باشد چگونه مثل كودكي هايم روي ديوار خانه

بساط بازي زندگي پهن كنم و نمی ترسم از افتادن

و...بلند بلند می خندم به ريش اين زندگي

من به ماه  قول میدهم نگاهی دیگر داشته باشم به بودن،به زندگی،به دنیا...

.... اگر نگاهم کند ...اگر به قولش وفادار باشد....

لطفا نوشته های دانش آموزان را در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید





اینم نوشته ای از خانم مالکی پور عزیز مدیر وبلاگ گلستان دانش


با سپاس فراوان

می خواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد
در دایره حضورش تو را به من نشان دهد
می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم
هر وقت دلم هوای تو را کرد
عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت کنند
می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم
که هروقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشکنند
دست امید و آرزوی تو مرا نجات دهد
می خواهم امشب با تمام قلب هایی که احساس مرا می فهمند و می شنوند
پیمان ببندم که هر وقت صدای قلب بی قرار مرا هم شنیدند
عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند....
يا ابا صالح


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: ادبی , انشای دانش آموزان , دلنوشته

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه چهارم اسفند 1392 | 12:5 | نویسنده : طیبه غلامی |
نوشتن داستانک با آثار نویسندگان روشی مفید برای آموختن...

سال گذشته «هوشنگ مرادی کرمانی» بهترین نویسنده کودکان و نوجوانان در جمع هنرمندان ،دبیران ادبیات و شاعران شهرمان حضور یافت.  این داستانک زیبا  هدیه ی ارزشمندی بپاس زحمات استاد بود از دختر گلم نسترن ...

برگرفته از آثار ارزشمند این استاد فرهیخته....


""به نام خدای اطلسی ها""

ضیافتی در حضور استاد

یکی بود یکی نبود ...

قصه درست از آنجایی شروع شد که معصومه دختر خاله ی همسایه مان مهمان مامان شده بود

این قصه مثل قصه های مجید و بچه های کاکی  نبود که هوشنگ دوم آن را نوشته بود این قصه ی غصه های غزال است قصه ی من!

آری ،من غزال ترسیده ای هستم که داستان مثل ماه شب چهارده هوشنگ را خوانده بودم و...

بگذریم...

راستش را بخواهید شما که غریبه نیستید... بگذارید بگویم معصومه که آمد نه پلوخورشی داشتیم برای خوردن و نه نازبالشی برای خوابیدن...فقط خمره ای خالی و کوزه ای که کبوتر توی آن بود کبوتر توی کوزه....از سمیه خواهرم...

در خانه نشسته بودیم و صدای تیک تاک ساعت را می شنیدیم و به هم لبخند اناری تحویل می دادیم و از نخل بی خرمای کنار آب انبار حرف می زدیم.ناگهان یادمان آمد که کیسه برنجی در کنار تنور برنجی خانه مان داریم که بچه های قالیباف خانه به پاس شاگردی استاد به پدرم داده بودند

از شما چه پنهان دوان دوان خودمان را به کنار تنور ساندیم  و دیدیم که جا هست و جایگاه نیست...

بعد فهمیدیم که پدرم همان روز کیسه برنچ را به پهلوان و جراح محله داده بود.

آسمان کم کم داشت تاریک می شد هوا نه تر و نه خشک بود ،معصومه چکمه هایش را پوشید و آرام از همان راهی که آمده بود بازگشت، ماهم مشت بر پوست خود نهادیم که دیگر مهمان دعوت نکنیم...

قصه ی ما به سر رسید و کلاغ هم به خانه اش اما معصومه هم چنان در راه است...

یادگیری آثار شعرا و نویسندگان یکی از گلایه های همیشگی دانش آموزان است

روش ساده و خیلی راحت برای آموختن آثار آنها در ادامه مطلب آمده است...

بابل 2011


موضوعات مرتبط: انشاء دانش آموزان ، داستان ، عكس ، تاریخ ادبیات

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392 | 7:21 | نویسنده : طیبه غلامی |
  کارت پستال درخواستی طراحان

 

غریب آشنا

می نویسم به یاد او که در نظرها آشکار است و در دل ها غریب ،می نویسم به یاد صحرایی تفتیده یا بهتر بگویم برزخ نینوا،به یاد پیروزی خون بر شمشیر.

آسمان دست از دامن شب رها کرده بود تا به گیسوی سحر آویزد؛غبار لبخند دوباره بر لب های خورشید می نشست و روزی دیگر آغاز می شد

روزی که در آن قصه ی رقص مستانه ی پروانه بی معنا بود؛روزی که نغمه ی بلبل در گلو خشکیده بود ؛همان روزی که سایه ی تاریک ظلم و ستم، روشنایی و فروغ مهربانی را دربر می گرفت؛روزی که خاک در تکاپوی قطره ای آب در سینه ی صحرا می تپید و تشنگی در زمین کربلا بیداد می کرد گرچه در انتهای روز سیراب می شد ،سیراب از خون پاک شهیدان ،خون پاک هفتاد و دوکبوتر خونین بال که تا آخرین نفس در پی شمع ولایت و عبودیت چرخیدند و سوختند و سوختند...

روزی که خیمه ها فروغ آتش را به نمایش گذاشتند و باد گرم صحرا در گوش دشت آیه ی شهامت و شهادت زمزمه کرد.

آری ازهمان روزی که خیمه ی خورشد در دامن دشت سوخت پرچم سبز «یا حسین»بر صحرای دل به اهتزاز در آمد و جاودانه شد.

وقتی پنجره ی دل را به بیرون این دشت نامهربان می گشایم ،گرمای غربت جگرم را می سوزاند و شبنم اشک مهمان چشمانم می شود.

نوشته ای از مرضیه حیدری پایه سوم

 

می گویند شیشه ها احساس ندارند، ولی هنگامی که با انگشت روی شیشه ی بخار گرفته نوشتم یا حسین(ع)، آرام گریست ...
سلام بر حسین و بر کلامی که از لب های خشکیده اش جاری شد. سلام بر حسینی که تا آخرین وقت نماز را به پا داشت و چون ابو ثمامه نماز را در ظهر عاشورا به یاد آورد برای او دعا کرد. سلام بر حسینی که در عصر تاسوعا یک شب مهلت خواست تا نماز بخواند، آخر او نماز را خیلی دوست می داشت.
سلام بر حسینی که با صدای علی اکبرش در ظهر عاشورا نماز خواند.
سلام بر حسینی که به خواهرش گفت: مرا در نماز شبت فراموش نکن.
سلام بر حسینی که عزتش از پدری است که در کعبه متولد شد و در محراب شهید شد و از مادری که نور نمازش به آسمان ها می رفت.
و سلام بر حسینی که از عدل، دین، ادب، حیا و خوش خُلقی چیزی کم نداشت.
باز هم ماه محرم شد؛ ماه پژمرده شدن گلستان فاطمه. ماهی که غم نیست، ماه عشق است. ماهی که مُحرم، مَحرم درد حسین(ع) است. ماهی که حسین(ع) نشان داد به عطشی کوتاه می توان همه ی تاریخ را سیراب کرد. ماهی که یزیدیان بر گلستان ولایت تاختند و غُنچه را با لاله پرپر ساختند.
ماهی که باران نیزه و ثنا بی امان بر سر و روی حسین(ع) و یارانش بارید. و حتی خورشید از شرم پشت ابرها پنهان شد.
حسین جان خودت فرمودی که ادب آن است که وقتی از منزلت خارج شدی هر کسی را که دیدی او را از خود بهتر بدانی. پس من می خواهم به گفته هایت گوش جان بسپارم و در پرتو نور تو حرکت کنم. می خواهم در برابر دشمنان سر خم نکنم، با معرفت به زیارتت بیایم و در قیامت در کنارت باشم و همچون تو در برابر تیرهای دشمنان دست از نماز بر ندارم؛ پس کمکم کن ...

نویشته ای از  سمانه خیاط ،پایه سوم

هر ســــال که محــرم از راه می رســــــد،این داغ کهنـه ،ایـن زخــم سـوخته،واین چشــــمانـــــــ گریــــان بر صفحــــه ی هستــــــی نمـایـانـــ می شود.محــــرم می آید تا پـــــروانه های عاشـــــــق در گردشـمع وجود مــــــولا بـال بگشایند ودور آن حــــلقه زننــــد.
محــــــرم می آیـدتا باری دیـگر دست دلهایتـان را بر پنــجره ی حرم ابـا عـبدالله گره بزنـد.
آری...او می آیـد تـــا سکـوتــــــ تاریخ را درهم شکند ومـاوایی باشـد برای اشکـهایـمان،بـغـض هایـمان،دعــاهاونجـــواهایمان...
محــــرم که از راه میـرسد گویـــی زمیـن و زمانــــــ یـکبـاره زیـرورو می شودوقـلبــــــــ زمانـــــ به تـپش مـی افتـدوآفرینش جامــه ی غــــــم وانـدوه به تـن میکندودیــــــگر کسی منتظر بهانه ای برای گریـستن نمی ماند واشکها بی اختـیار جـاری می شوند
 هنگامی که قطرات المـاس اشکـــــــ های شرمنـدگی بر گونه ی انسانــ می چکد ،دریای قلبش سیــرابـــــــ از عشـق به حسیــــن می شود.
محرم فصـل گریستن استـــــــ،فصلی با کوله باری ازغم واندوه ودرس هایی آموزنده که به انسانـــ چگونه زندگی کردن را می آموزد.
فصل بـغض هایی استـــــ که گلویـــمان را سختــــ می فشــــارد و وقتی می شکندگریـه ها امانمان را می بـردواشکـــــــ های سرافکندگی وشرمندگی جاری می شود.
اشکــــ هایی که شرمنده ی علی است شرمنده ی آن شیــــر مردی استـــــــ که شب ها نان وآبش را خود نمی خورد وبه در خانه ی یتیــمان کوفه می بردواشکهایی که شرمنده ی زهــــــراست...

آن شیر زنی که با قلبی آکنده از لطفـــــ ومهربانی شبـــــ تا صبح برای مردم دعــــــا می کرد ومردم نامــردو پستـــــــ کوفه چــه بی شرمانه چشمانشان را بستند وچه کوتاه بود فاصله ی ظـهر غـــدیر تا ظـهر عــاشورا،روزبـالا رفتن دستـــــ علی،تاروز بالا رفتن ســــر حسیـن....

آری! کـاروان محـــــرم از راه می رسد
تا انسـان ها دستـی بکشند بر روی کتابــــــ غبار گرفته ی واقعه ی عاشورا وامام حسین وهفتادو دو تـن از یاران پاکشان،تامروری کنیم بر درسهایش،درسهایی که سراسر عشق بود ومعرفتــــــــ، درسی که امام حسین(ع) وزینبـــــــ(س)با 72 تن از معلمان بـزرگــــــ دادند درس انسانیتـــــــــ بود.
وحسین آموزگار بزرگــــــــ درسهای زیــــبای جهانـــــ استـــــ او ابـتدا قانون آزادگی،شهامتـــ وشجاعتــــــ را بر قلبـــــــــ زمین حکـــــــ کرد وبعد آن را با خــون هفتاد و دو تن امضـــــا کرد.
ای حسین!
نامتــــــــ بر بـلندای آسمان دلــها حکــــــــ شده وهرگز محـو نمی شود،تو زنده ای ومحرم وعاشورایتـــــــ تا همیشه در قلبـــــ تاریخ مانـدگار استــــــــ

نوشته ای از زهرا خواجه گی پایه سوم

 

 در کوچه های محرم

در کوچه پس کوچه های محرم چه می گذرد؟اینجا کوچه های کربلاست با خاطراتی از فداکاری و ایثار،از قطره قطره خون شهدا ،خاطراتی از لب تشنگان کربلا

خاطراتی از لبان خشکیده و دیده ی تر علی اصغر،

آنجا که صدای چکاچک شمشیرها به گوش می رسد.آنسوتر صدای ناله ی زینب(س)و تلاش های قاسم،آن جوانمرد کوچک که چونان پرنده ای در قفس می خواهد از دستان عمه اش رها شود و به سمت حسین برود تا یاری اش کند.باز هم صحنه ی کربلا در کوچه پس کوچه های محرم تداعی می شود و خاطره ی شمع های فروزانی که برای زنده نگه اشتن اسلام تا پای جان جنگیدند و تا آخرین قطره ی خون دست از تلاش برنداشتند

همانا عاشورا نمایه ای از،ایثار مال و جان و ناموس در راه پیروی از ولایت و پاسداری از اسلام است و همانا حسین(ع)کشتی هدایت است که با سرمشق گرفتن از او می توان به رستگاری رسید.

نوشته ای از محدثه رمضانی،پایه سوم

در کوچه های محرم قدم می زنم،می خواهم کلاف زندگی ام را این بار با عزاداری برای سرور شهیدان ببافم .تک درختی را می بینم که در دامن کوه تشنه کام ایستاده است،شمعی فروزان در آن طرف قطره های اشکش را بر دستان زمین می ریزد.کم کم ابرها اندوهگین می شوند و از سر غم با یکدیگر درگیر می شوند گویا چشمان آسمان هم برای حسین(ع)می گریند، خورشید هم چشمان زیبایش را می بندد تا نظاره گر این صحنه ی دردناک نباشد.آسمان می گیرد و بغضش شکسته می شود و توده های سیاه ابر بر این غم می گریند در آنسو پرچم های سیاه بر دستان درختان دیده می شود  اما  دیوارها همچنان سرد و بی روح ایستاده اند ،کبوتر دلم بپرواز در می آید و اشکم برگونه هایم جاری می شود  و چون مرواریدی بر دستان سرد زمین می ریزد.نسیم با طنین زیبایش نوحه سر می دهد و دست پرمهرش را برگونه ی درختان می کشد تا در غمشان شریک شود.

من نیز با گچ سفید بر تخته سیاه قلبم اندوه محرم را می نگارم و هرگز پاکش نمی کنم .

نوشته ای از نرگس برادران،پایه سوم

 

 

این روزها حا ل و هوایی دیگر دارد ،همه جا نام حسین(ع)برزبان ها جاری است همه درباره ی مردی می گویند که عاشقانه جانش را فدا کرد.

حسین(ع)آن ماه پرفروغی که با 72 ستاره ی فروزانش پرواز کرد و بر آسمان قلب جهانیان هنوز می تابد او که حتی ثمره ی زندگی اش را ناجوانمردانه  به شهادت رساندند و سبکبال به آسمان پرکشید و رفت

حسینی که وصفش در هیچ دفتری نمی گنجد، او که دریایی از عشق و محبت بود، آن دسته گل هستی

آری حسین(ع) آموزگاری بود که در یک نصف روز عالمیان را دانا کرد و درس زیبای انسانیت،شهامت و شجاعت را بر تاریخ دل ها حک کرد

نوشته ای از مریم توکلی ،پایه سوم


يا حسين!محرم مي آيد و با آمدن اين ماه دل هايي كه بي قرار تو اند ،عزادارند و چشماني كه عشق به تو در آنها موج مي زند دوباره شور و حال تازه اي به خود می گیرند.

با آمدن ماه محرم تمام كوچه پس كوچه ها سياه مي پوشند و تنها صداي دسته هاي زنجير زني  گوش را مي نوازد و دستاني كه دوباره به عشق حسين(ع) بر سينه ها كوبيده مي شود و شور محشر به پا مي كند.صداي آه و ناله ي عاشقان حسين(ع)تا به معراج مي رسد و در ميان سينه ها دوباره آن زخم قديمي سرباز مي كند و عطر نوحه و دعا در كوچه پس كوچه هاي اين شهر پرهياهو به گوش مي رسد و بوي اسپند و گلاب به مشام مي رسد...

محرم بزرگ و كوچك نمي شناسد ،پير و جوان نمي شناسد و همه را با خود همراه مي كند تا براي آن دلاور مردکربلا و هفتاد و دو یار باوفایش عزاداري كنند دسته ها كه از راه مي رسند حتي كودكان با لباس سياه علم بر دوش راه مي افتند و ثابت مي كنند عاشق مولايشان حسين اند .

محرم چه درس هاي زيبايي در خود نهفته دارد درس ايثار و مقاومت و فداكاري ...ما نيز بايد بياموزيم كه همواره با يزيديان اين زمانه بجنگيم و در حفظ اسلام و انقلابمان با تمام وجود بكوشيم.

نوشته اي از مائده غفوري ،پايه سوم

 

محرم ماه خون و شهادت از راه مي رسد ،همه در غم بزرگ شهادت مولايشان مي گريند آن گونه كه كودكان براي بدست آوردن آب گريستند.

كوله بار محرم هرسال،بار آورتر از سال پيشمي شود و همچون شمعي فروزان دل مشتاقان ابا عبدالله را مي سوزاند.

کربلا بیاد دارد آن روز  را که  گويي درميان  اين كاروان بذر محبت پاشيده بودند ،آن زماني كه از زمين و آسمان آتش مي باريد و خورشيد بي رحمانه مي سوخت و مي گداخت و آب را بر روي حسين و يارانش بسته بودند،سينه ها سوزان و لب ها خشك و چهره ها غمگين بود،دشمن در هر موقعيتي بر ياران مظلوم حسين مي تاخت و به هيچ كس رحم نمي كرد...

هريك از ياران حسين(ع)كه به مبارزه برمي خاست نگاه تحسين حسين(ع)بدرقه اش مي كرد و به عشق او قدم به مبارزه مي نهاد تا درهاي شهادت و معنويت به رويش باز مي شد،در آخرين لحظات روي آن شن هاي داغ دشت كربلا بزرگ مردي كه  چونان خورشيدي فروزان مي درخشيد در خون پاكش غلطيد ونورش عالمي را حيران كرد و همچنان تا روزگار باقي است خواهد درخشيد.

نوشته اي از بهاره بندار،پايه سوم

 

محرم ماه عشق و خون و ايثار و فداكاري است ماه گريه آسمان بر زمين و تابندگي خورشيد بر سينه ي كوير است .محرم خورشيدي درخشان و تابنده در دل كويري است كه هرروز بر تابندگي اش افزوده مي شود ماهي كه  ازوجود مقدس سيدالشهدا و يارانش در نزديكي فرات،آب را دريغ كردند و وجود نازنين و عطشان او را بي رحمانه در خاك و خون نشاندند

و واژه شهادت را چه زيبا معنا كردند ،واژه اي كه وقتي حسين (ع)از قاسم بن الحسن پرسيد شهادت در نزد تو چگونه است؟گفت «احلي من العسل»از عسل هم شيرين تر است.

آري محرم ماه خون بر شمشير است ماه گريه بر يتيمان زير نخل هاي سوخته و به آتش كشيده آنجا كه نه سايه اي بود و نه پناهگاهي كه آتش سوختن خيام،گرماي خورشيد را چندبرابر مي كرد ...

محرم ماه خون و شهادت تسلیت باد...

نوشته اي از زهرا ترحمي پايه سوم   



دانش آموزان عزیز پایه هفتم برای برگزاری آزمون فصل دوم اینجا کلیک کنید

 


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان ، مناسبت ها

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه نوزدهم آبان 1392 | 10:21 | نویسنده : طیبه غلامی |

             

 

قلم در دست می گیرم و با خود تکرار می کنم معلم....معلم...معلم...

واژه ای شاید تکراری اما سرشار از معنا...

معلم یعنی دستانی گرم که به تو می آموزد چگونه قلم به دست بگیری

معلم یعنی کوه صبر و استقامت برای آموختن و نوشتن کلمه ای مثل دوستت دارم....

معلم یعنی نگاهی چون مسکٌنی برای آرامش روحی به دانش آموزان

معلم یعنی تلاشی مضاعف برای ثمر دادن نهال دانش

معلم یعنی کسی که غرورش را زیر پا گذاشت و پلکانی ساخت برای رسیدن ما به جایگاهی والا و لحظاتی شیرین برای طلب دانش یعنی دانش آموزی

معلم یعنی....دیگر نه قلم قادر به نوشتن است و نه واژه ها توانایی  القای معنای او را دارند ...

و آخرین حرف هایم را بر صفحه حک می کنم و می گویم:

I like teachers in the country

من شما معلمین این سرزمینم را دوست دارم

و در آخر:

در مهربانی ات شکسته ام همچون نماز مسافر.....

مهسا صداقتی


                                   

معلم ستاره ای روشن در ظلمات و تاریکی ها

معلم همچون نوری برای هدایت دریانوردان از مسیر طوفان و رساندن آنها به ساحل آرزوهاست

معلم معمار قلب هاست و بذار دانش را در دل ها می افشاند و موجی است خروشان

و من قطره ای که با هزاران امید و آرزو همراهش می شوم و او مرا به اوج سربلندی می رساند

معلم باغبانی است سخاوتمند که عمرش را در کلاس درس سپری می کند تا رویش و شکفتن نسل های فردا را شاهد باشد

و تو ای معلم،ای والا مقام !خوبی ها و مهربانی هایت حد و مرزی ندارد و به راستی که تو پادشاه نیکی ها هستی و هزاران نوشته در وصف تو ناتوان است ناتوان...

تو همچون باران بر کویر خشک اندیشه ام باریدی و گل های عشق و ایمان را در گلستان وجودم پروراندی ،تو به من الفبای زیبای زندگی آموختی و آتش جهل و نادانی را در من خاموش کردی

و تو ای معلم ،ای بهترین و بزرگ ترین انسان ،تو را به رخ تمام شقایق های دنیا می کشم و می گویم تا تو هستی زندگی معنایی دگر دارد.

زهرا خواجگی



سلام بر تو ای معلم ای اسوه ی صبر و استقامت

تو بودی که گرمای دانشت را بر من تاباندی، تو بودی که باران محبتت را بر سرم باراندی

معلم تو آفتابی درخشانی ،چراغی تابانی که مارا از کوچه های تنگ و تاریک با چراغ راهنمایی ات هدایت می کنی معلم تو ترنم صدای بارانی تو ساحل نشین معرفتی و دریا با شنیدن نامت آرام می گیرد تو با نور معرفت خود سکوت شب را شکستی باغبانی که از گلهای باغت مراقبت کردی تو خورشید را به ما هدیه کردی و مرا با زندگی آشنا کردی از زحماتت ممنونم

زهرا ترحمی


 


 

معلم چون خورشیدی است که نور خود را بر تمام جهان می تاباند تا ریشه جهل و ناامیدی را از دنیا برکند

معلم بارانی است که وقتی بر کویر بی جان می بارد تبدیل به بهشتی پرگل می شود گل های زیبا و رنگارنگ پس از باریدن علم سر از خاک تیره بیرون آورده اند.

این معلم است که مسیر زندگی را عوض می کند و مارا تا قله های افتخار بالا می برد

معلم عزیزم امیدوارم در تمام لحظات زندگی سربلند و شاداب باشی خوشحالم ازین که نور علمت را بر من تاباندی و از چشمه ی علمت سیرابم کردی

روزت مبارک

عاطفه بخشی

                        

معلم عزیزم دوستت دارم چون وقتی به کلاس می آیی با روشنی چشم هایت کلاس را روشن می کنی و با گرمای محبتت دلها را گرم می کنی

وقتی می آیی کلاس پراز شکوفه می شود گویی از آسمان شکوفه می بارد و تو در میان شکوفه ها ی سفید می درخشی تو بارنی هستی که وقتی برخاک کویری جان می باری آن کویر تبدیل به بهشی پرگل می شود که از خاک تیره بی جان جوانه های علم بیرون می آیند وباروشنی چشم هایت به آنها درس زندگی می آموزی زندگی که سرشار از مهر و محبت و صمیمیت است تو خورشیدی که بر این جوانه های علم می تابی که آنها بزرگ و بزرگ تر می شوند و شکوفا می گردند

نیره خادم مقدم

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

ای معلم ،ای آوای دلنشین زندگی ام ،ای زیباترین ترنم عشق،جاری در لحظه لحظه زندگی ام، بی تو آغاز در  دلتنگی ام،درست مثل همان لحظات تلخی که دریا بدون خوشید می گذراند.تو همان باران زیبایی که باریدی بر صحرای قلبم و از تشنگی نجاتم دادی

 افسوس که باید کم کم با این باران خداحافظی کنم ...تو خورشید دانشی بودی که پرتو دانشت را در دورترین نقطه نگاهت تاباندی و آموختی زندگی بدون روشنایی خورشید هیچ اهمیتی ندارد.تو نسیمی بودی که دست نوازشت را بر سرم کشیدی و در زمزمه ای آرام همراه طنین گل برگ ها گفتی زندگی مانند جمله هایی بی پایان است و نقطه ای است در انتهای سطرهای مختصر

ای زیباترین ترانه ی زندگی دوستت دارم

فاطمه دادپور


 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

سال هاست که به بهانه مقدس شهادت معلمی بزرگ و فرزانه،استاد شهید مطهری، فرصتی می شود برای سپاسگزاری از معلمین عزیزمان،معلمانی که انسان سازند و جامعه ساز ...همان معمار قلب های کوچکمان، همان کسی که بذر نور را در دل ها می افشاند

قدردانی از او قدردانی از باغبانی است که هرروز صبح سبدی پر از صمیمیت و مهربانی را به کلاس برده و با انگشتان مهربان خویش  بر  شاخه ی قلب های فردا  پیوند می زند.معلم هرروز در تنور داغ جانش هزاران نان بر سر سفره ها می گذارد و هر روز هزاران مشک را به خیمه های عطش می رساند.معلم گلی خوشبو که هر روز رایحه ی دل انگیزی به مشام همه می رساند و از خوبی ها و زیبایی هایش همه را بهره مند می سازد .معلم بودن افتخاری بس بزرگ است که نصیب هرکس نمی شود ،او که جان را روشن  و قلب را زنده می کند،فرشته ای که سلامت امانت هایی را که به دستش سپرده اند تضمین می کند،او شاگردانش این امانت های الهی را از آلودگی و تباهی حفظ می کند و می کوشد با تعلیمات خود در تربیت آنان بکوشد و در رسیدن آنها به کمال از هیچ تلاشی دریغ نمی کند

ای معلم تشنه بودم  تشنه ی آموختن

چشمه ی جانت به فریادم رسید

نوشته ای از سمانه خیاط

 

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


سلام بر تمامی معلمان فداکار و دلسوز ایران

ای معلم تو بودی که مرا از جهالت دانش نجات دادی و درخت علم را در دلم نشاندی تا بتوانم با فراگیری علم و دانش آن درخت را پرثمر کنم و فردی مفید برای کشورم باشم.تو بودی که دانش یک عمر خود را در اختیارم نهادی تا بیاموزم و ببالم.

تو سرچشمه ی درس و علم و معرفتی ...چرا که به من دین و ایمان آموختی ،تو مادری مهربان و بامحبتی که درس زندگی را به من یاد دادی و دلسوزی کردی و اگر یاد نگرفتم آن قدر در گوشم تکرار کردی که در عمق وجودم جای گرفت

تو برایم کلاس را چون باغی سرسبز و زیبا کردی و در آن به من درس مهربانی و شادابی آموختی

معلم عزیزم روزت مبارک.

نوشته ای از مائده غفوری

 

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

ای معلم

تو آفتاب یقینی،بهار رویایی

طراوت گل سرخی،نسیم صحرایی

تو لحظه های خوش خاطرات شیرینی

تو باغ عاطفه  های امید فردایی

تو جلوه ی سحری،آبروی انسانی

تو شعر خواجه ی شیراز و شمس تبریزی

تو معنی کلمات همیشه زیبایی

ای معلم ای آیینه ی تمام نمای خدایی ،ای ناخدا

تو در کجای جهانی که خورشید به نامت سلام می کند ،در بهشت زیبای پروردگار که تجلیگاه انبیاست یا در افلاک که قرارگاه فرشتگان است؟یا در این جهان خاکی و در حریم پاک وطن به هنگام رنج بردن و خون دل خوردن و آب شدن؟نمی دانم....

اما  تو ای مهربان بدان باید با تو همگام و هم پیمان شد و در جاده ی ایمان با یاران پیمان بست و باید جا در جای پایت گذاشت تا در صحرای خشک و سوزان به آب روان رسید.

پس قطره قطره سپاسم روی دریای عظیم صفایت

نوشته ای از نادیا اولیایی

           


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: ادبی , دلنوشته , انشای دانش آموزان

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 | 14:46 | نویسنده : طیبه غلامی |
نوشته های دانش آموزان آموزشگاه راهنمایی نجمه(س)

در وصف مادر

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

مادر بزرگ ترین هدیه هستی

به نام خالق هستی که هرچه آفرید زیباست از جمله مادرم

کلمات از ذهنم فراری اند زیرا آن ها هم می دانند که توصیف او سخت است ،چگونه به او ثابت کنم دوستش دارم؟چگونه به او بگویم می خواهم جبران کنم تمامی زحمات بی شمارش را ؟مادری که از ابتدای حیاتم با من است ،باگریه ی  من گریسته و با خنده ی من خندیده است،مادری که همیشه وقتی من به زمین خورده ام دستان گرمش تکیه گاهی برای ایستادنم بوده است.مادری که برای رسیدن من به جایگاهی بالاتر غرورش را زیر پا گذاشت و همراه من تلاش کرد،مادری که به من آموخت زندگی کنم و از هر شکست پله ای برای بالاترین ها و رسیدن به موفقیت بسازم و خطایم را جبران کنم،مادری که همیشه دعایم کرد تا بخت و تقدیرم تابناک باشد ،عمرم طولانی شود و همیشه خواسته تا بالاترین دستها نگاهبانم باشد و مرا به نگاه مطمئن خداوند سپرده است.

مادری که همواره در گوشم زمزمه کرده است که بایاد خدا باشم و زندگی را با همه ی خوبی و بدی ها قبول کنم اما افسوس بازهم به معنی واقعی مادر نرسیدم و نمی دانم چگونه وصفش کنم به او بگویم پدر چون اوست که فقط می فهمد در اعماق من چیست؟به او بگویم اشک زیرا همیشه با من گریسته است یا او را کوه بنامم که استوار است شاید هم خورشید نامیدم زیرا همیشه در پس چهره ی گرم و خندانش غم را نگاه می دارد و دیگر صلاح می دانم سکوت کنم زیرا سکوت سرشار از نگفته هاست و شاید ضربان قلبم به او بفهماند که دوستش دارم و واژه ها ی خود را حقیر ندانم آن هم بخاطر نگاه مادرم

این حرف های دلم بود بدون هیچ کم و کاستی همه اش حقیقت بود و این واژه ها را هرچند غیرقابل وصف تقدیم می کنم به  مادرم و تمام مادران ایرانی، روز مادر مبارک

اگر من شاعرم شعرم تو هستی

اگر من عاشقم عشقم تو هستی

اگر من یک کتاب کهنه هستم فبدان زیباترین خطش تو هستی

ای مادر بزرگترین هدیه هستی.....

نوشته ای از مهسا صداقتی

  سبدی گل هدیه به مادرم

مادر چه واژه زیبایی حتی زمزمه کردن نامت به من شادی و امید می دهد ،نمی دانم چرا تو همیشه الگوی صبر و مقاومتی ،همیشه در برابر مشکلات می ایستی و چون آیینه دلی صاف داری زلال چون آب و بزرگ چون دریا و پاک و لطیفی آن گونه که عشق در آن غوطه ور است و این را هم می دانم که محبت هایت از تمام دریاها و اقیانوس ها فراتر است و بی کران تر

مادرم!می دانم همیشه یار و یاورم بودی در سختی ها کمکم کردی چون خورشیدی بر من تابیدی و خواهی تابید ،چشمانت چون الماس می درخشد و قلبت به زلالی آب و ایینه است

بدون تو کانون گرم خانواده صفایی ندارد ف،اصلا خانواده ای وجود ندارد پس چه زیباست همین جا سبدی گل یاس تقدیمت کنم و دستان لطیف و نرمت را ببوسم ،دوستت دارم مادر این شهر زیبا تقدیمت:

گل های بهشت سایه بانت

یک دسته ستاره ارمغانت

یک باغ پر از گلای نرگس

تقدیم به قلب مهربانت

نوشته ای از فاطمه شرفی

 


 به نام نامی مادر

همان مادری که مرحم هر دردی است و همدم تنهایی های شبانه

مادرم نمی دانم چگونه تو را توصیف کنم و برایت جمله های بنویسم که لایق وصف تو باشد

تو همان کسی هستی که بیش از همه دوستش دارم ،من با نگاه تو به دریچه ی دنیا نگریستم و با تو لحظه لحظه آوای زندگی را گوش دادم،دستانت برایم گرمی آفتاب را به ارمغان آورد و با هوای تو تنفس می کنم و زنده ام ،من همیشه محتاج نگاه تو هستم همان نگاهی که بیشتر از جانم برایم ارزش دارد.

همان گونه که بزرگان گفته اند:بهشت زیر پای مادران است

آری مادرم لایق این بهشت هستی و خواهی بود چرا که با وجود پاکت دنیا برایم از بهشت زیباتر است و اگر نباشی از شب سیاه تر است که دلم نمی خواهد لحظه ای بدان بیندیشم

تو مرا در دامان پرمهر و محبت خویش پروراندی ،تو خالق من بعد از خدا هستی و باز هم می گویم واژه ها خیلی ناچیز است در وصف تو و نمیدانم چگونه زحمات تو را جبران کنم فقط می نویسم:

دوستت دارم باورش با تو.....

نوشته ای از ملیحه سرحدی

 

                                                                                   مادر

مادریعنی لطف و مهربانی که گمان می کنم معنی آن راجزنسیم درک نمی کند.مادریعنی مکمل زندگی، وقتی که کنارش هستی انگارآرامش تمام دنیادراختیارتوست وچه زیباست هنگامی که دستان زیبایش رامی بوسی واشکی که ازگونه هایت جاری میشودکه هیچ وقت قادربه پاک کردنش نمی شوی ویقین دارم لحظات زیبای با اوبودن همان بهشتی است که خدادراین دنیابه ما داد.

مادریعنی حسی زیبا که هیچ وقت نمی توان توصیفش کرد وقصه اش قصه ی شمع وپروانه است که هیچ فردی معنی واقعی آن رادرک نمی کند،اگرنباشد،نمی دانم قطارزندگی برروی کدام ریلش حرکت می کند وخورشید با کدام پرتو خود به زمین می درخشد و زندگی چگونه بدون اوجریان خواهد داشت اوکه به من آیین زندگی را پیچیده درنقاشی های کودکانه ام آموخت وگفت زندگی زیباست به شرط آنکه بدانیم چگونه زندگی کنیم.

 فاطمه دادپور


مادر دوستت دارم تا بی کران های آسمان و تا ژرفای دریای آبی

ای مادر ای که چون باران بر قلب تشنه ی محبت من باریدی

نامت بر تارک قلبم حک شده و تمام وجودم با تو انس گرفته به وسعت آسمان ها دوستت دارم که چون کبوتر بر آسمان آبی دلم  پرواز می کنی

مادر تو بذر عشق بر قلبم می پاشی بذری که گل های آن همه دست دعا به سمت خدا دراز کرده کرده اند به تعداد تمام گل های دنیا،،صدها سبد گل رزسرخ تقدیم به تو که  بهترینی

مادر ای که الفبای زمانه را به من آموختی و به من راه درست زیستن یاد دادی... ای که در امواج متلاطم دریای حقیقت زندگی،پشتم بودی دوستت دارم

نرگس باقری

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

مادر

دوستت دارم تا بی کران های آسمان و تا ژرفای دریای آبی

ای مادر ای که چون باران بر قلب تشنه ی محبت من باریدی

نامت بر تارک قلبم حک شده و تمام وجودم با تو انس گرفته به وسعت آسمان ها دوستت دارم که چون کبوتر بر آسمان آبی دلم  پرواز می کنی

مادر تو بذر عشق بر قلبم می پاشی بذری که گل های آن همه دست دعا به سمت خدا دراز کرده کرده اند به تعداد تمام گل های دنیا،،صدها سبد گل رزسرخ تقدیم به تو که  بهترینی

مادر ای که الفبای زمانه را به من آموختی و به من راه درست زیستن یاد دادی... ای که در امواج متلاطم دریای حقیقت زندگی،پشتم بودی دوستت دارم

مادر یعنی زندگی،یعنی تنها امید لحظه ها ،سایه بانی که فرزندش را از افتاب سوزان سختی ها در امان می دارد

مادر همچون پروانه ای که سالها اطراف گل می چرخد

مادر یعنی چتر امیدواری زیر باران ناامیدی

مادر فرشته ای که فرزندش را در دامان پرمهرش می پروراند تا به پاس زحمات بی پایان خویش فرزند را بر قله های سعادت و افتخار به نظاره بنشیند

مادر درمان دردها ،کشتی مهربانی که بر ساحل سعادت کنگر انداخته

مادر تک گل باغ احساس و خوشبوترین گل هستی

شایسته است سبدی گل با افتخار تقدیمش کنم

روزت مبارک

مرضیه حیدری

  تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

مادر وقتی اسمش به میان می اید آرامشی محض همه ی وجودم را دربرمی گیرد همان فرشته ای که سجاده عطرآگینش همیشه نورافشانی می کند

مادری که لالاییش از نجوای نسیم و نغمه خوش چشمه خوش تر است.مادری که آغوش گرمش گهواره شکوفایی و رشد من است

مادری که دلش به پاکی آسمان و به بزرگی دریا و به لطافت افتاب است،همان تبسمی که به زندگی جانی دوباره می بخشد و تجسم همه ی خوبی هاست

وقتی که تکیه گاهی استوار چون مادر داری باید دلهره هایت را به باد بسپاری

مادر نامت را در قاب قلبم به نام عشق می نگارم

زینب افراطی

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩



موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: ادبی , دلنوشته , انشای دانش آموزان

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 | 0:23 | نویسنده : طیبه غلامی |

http://axgig.com/images/43457168933590064040.jpg

«فرشته» وقتی باران می بارید،عادت نداشت چتری در دست بگیرد.باران آسمان را نمی گویم،باران محبت را می گویم که از آسمان آبی گذشت ...

تو چند بارباران بوده ای؟باران برای کسی که از ابر احساس و شبنم امید تهی است؟

چند بار چون نسیم خوبی در فضای وجود کسی وزیده ای؟
چند بار ترانه عشق رابرای رهگذر کوچه تنهایی سروده ای؟
کاش می شد باران محبت های مان آن قدر فراتر از انتظار رود که چون فرشته از فرط لمس کردن زیبایی ها،عادت گرفتن چتردر دست را فراموش کنیم!

کاش هر از گاهی خود را به باران بسپاریم تا با قطره های مهربانش دل را شستشو دهیم  و در محضر زلال و لطیفش بنشینیم و از یاد نبریم  که ممکن است گاهی آسمان بخاطر ما بگرید...

کاش می شد آسمان نیلی آرزو هایمان پر بود از پرنده هایی که با دو بال آرمان و امید شوق نفس کشیدمان را دو چندان می کردند!

شاید عشق ورزیدن و دوست داشتن همین باشد «شوق نفس کشیدن ».

کاش می شد گاهی چون گلی بود که برای شکوفایی و شکفتن گلی دیگر پژمرد!

اصلا شاید شکوفایی همین باشد «پژمردنی دیگر برای شکفتنی دیگر»

http://up.p30parsi.com/out.php/i92859_rainLove.gif

باران باش و ببار!

نسیم باش و شروع به وزیدن کن!

ترانه ای باش و آهنگ مهربانی بنواز!

بال هایت را بگستران برای آنان که نه امیدی دارند و نه آرزویی

...و گاهی هم چتری باش برای سایه های سیاه دل شکستگی و تنهایی!



برای خواندن نوشته های دانش آموزان
http://falshbaner.persiangig.com/image/nazar/20.gifhttp://www.bunte-gifs.de/gifs/hp/enter/enter14.gif


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: ادبی , دلنوشته , انشای دانش آموزان

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه یکم اسفند 1391 | 14:32 | نویسنده : طیبه غلامی |

قصه مادر بزرگ در شب یلدا


بارالها لحظه ای پیشم بیا                  گوش کن این حرف های بی صدا

بارالها پاسخی ده پرسشم                غصه ها را با که از دل برکشم

نه پدر دارم،نه مادر،نه ولی                گو که تا یاری دهد من را علی(ع)

دخترانم رفته اند از خانه ام                سرد و تاریک است این کاشانه ام

دخترم برگو کجایی ای گلم                 ای تو هستی بهترین گل در دلم

مرهمی نه بر دل افگار من                  لحظه ای پیشم بیاد ای یار من

ای گلان سرخ باغ زندگی                   باغبان مرد از عذاب تشنگی

ازچه شد سنگی دلان نرمتان              برده اید از یاد یار پیرتان؟

سوی من آیید دلبندان من                  کی به پایان می رسد زندان من؟

این دل تنگم ز غم لبریز شد                عاطفه در پیش چشمم ریز شد

یادتان رفته است کودک بوده اید؟       سالیان پیش کوچک بوده اید؟

اوکه هرشب تا سحر بیدار بود            او که از رنج شما بیمار بود

مادر بیچاره و پیر و علیل                   از چه شد این گونه او خوار و ذلیل

گر ببندم بار و بندیل سفر                  گر روم روزی به دنیای دگر 

  یادتان آید ز یار پیرتان                      مادر بیچاره و بیمارتان

برسر و صورت مزن ای نازنین            گر ببینی نیستم روی زمین

قدر مادر را بدانید آن زمان               که وجودش هست گرمی بخشتان

این شعر از زبان پیرزنی سروده میشد که خیلی دلش گرفته بود،سرش را به دیوار تکیه داد و هراز چند گاهی به زمانه غر می زد ،وقتی دید شب یلدایش در تنهایی سپری می شود،تصمیم گرفت بلندترین شب را با تنها انیسش خدا سپری کند پس برخاست و قرآن را از لب طاقچه برداشت و آرام آرام سوره های آرامش  بخش قرآن را زمزمه می کرد

تاب نیاورد به خانه ی پسرش زنگ زد تا دعوتش کند زیباترین شب را در کنارشان باشد ولی....کسی نبود ،دخترانش هم جوابگو نبودند

در حالی که بغض گلویش کم کم می ترکید زیر لب زمزمه کرد....خدایا شب یلدا بدون همنشینی با خانواده چه دلگیر است!

پس بلند شد و با خودش گفت اصلا هندوانه که دارم،انار هم دیروز خریدم می روم و برای خودم به تنهایی این شب را می گذرانم و ....

هنوز راه نیفتاده بود که پاهایش سست شد و سرجایش نشست،با خودش گفت کدام خوشی؟هندوانه دارم ولی دل و حوصله اش را که ندارم...انار دارم ولی....و با ناراحتی خواند...

چرا پنهان کنم اشکم چو در انظار می آید          چرا پنهان کنم حرسم که بوی دار می اید

همه بازیگرند و من فقط هستم تماشایی          نمی دانم برای من چرا اخطار می آید؟

و هنوز در این افکار بود که صدای در بلند شد با بی حوصلگی برخاست و به سمت حیاط رفت،کلون در را کشید و.....پسرش رادید و عروسش را با خوشحالی آنها را به درون خانه خواند و نوه ی کوچکش را در بغل گرفت و گونه هایش را بوسید

مدتی نگذشت دخترانش با همسر و نوه هایش در زدند و آمدند  

بی اختیار هندوانه ای که توی حوض آبی وسط حیاط بود را برداشت و ...

هنوز لختی نگذشته بود که همه دور هم جمع شدند پیر زن خیلی خوشحال بود و برق عشق و محبت در چشمانش دیده می شد.

و این یلدا به قول خودش ابتدایش تلخ ترین و انتهایش بهترین  بود

یلدایتان به شادی و در کنار خانواده

نوشته ای از متینه غیب اللهی ،آموزشگاه نجمه(س)

یلدایی دیگر در راه است


صدای قدم های بلند یلدا آرام آرام به گوش می رسد.
یلدا می آید تا باری دیگر سنت شیرین ایرانیان رازنده کند و بازقصه های کهن ولذت بخش مادربزرگ رابه یادمان بیاورد و دوباره دورهم هرچه سرما و کینه واندوه است ازقلبمان رخت ببندد و به جز شیرینی لحظه ها چیزی در خاطر و قلبمان نماند.
 
یلدا می آید،باهمان قامت بلند،باهمان گیسوان سیاه وکوله باری ازبلورهای سفید و خنده های قاه قاه وشیرین.
یلدا می آید تا مجالی بدهد به آدم هایی که کتاب انسانیت رابسته اند وروی طاقچه ی زندگی خاک گرفته تا آن رابردارند و دستی بکشند و مروری کنند در زندگیشان.
ودوباره پسته ی خندان وهندوانه ی قرمز و انارشیــــــــرین و فال حافظ و یک شب پراز عشق وشیرینی،یک شب مهتابی وطولانی که می توان درآن معنای خوش باهم بودن راچشید.

شبی که بهترین شب درطول زندگیمان می شود و هنگامی که با هم هستیم گویی لحظه ها جامه ی شیرینی خودرا به تن کرده اند و می رقصند و ما حتی رقصیدنشان راهم نمی فهمیم.

یلدا جان تو می آیی تا باری دیگر به یادمان بیاوری که زندگی آنقدرکوتاه است که حتی چند لحظه بیشتر باهم بودن را جشن می گیریم.
واینک کنار تابوت پاییــــزنشسته ایم وخاطرات رنگارنگش را مرورمیکنم وبه این می اندیشیم که لحظه ها آنقدر زودمی گذرند که حتی نفهمیدیم پاییز چگونه کوله بارش را جمع کرد

قطره ای اشک به یادخاطرات پاییز برگونه هایم چکیداما ناگهان بادی موذی صورتم را نوازش کرد و قطره ی اشک رابا خودبرد،

صدایی از دوردست ها به گوش میرسد.آری،این صدای قدم های آرام زمستان بودکه با کوله باری ازالماس وبلور وسرما می آمد.

نوشته ای از زهراخواجگی،آموزشگاه نجمه (س)


 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

یلدایی دیگر در راه است شبی که همه دور کرسی گرم عشق و محبت خانواده جمع می شوند شبی که سر بر شانه های مادربزرگ می گذاریم و چارقدش را با تمام وجود می بوییم و چشم به لب هایش می دوزیم و گوش جان به قصه های شیرینش می سپاریم.

شبی که بازار گل گفتن و گل شنفتن داغ داغ است و خنده مهمان لب های  همه است

شبی که ماه هم مهمان ما می شود و با شور و شوق فراوان به شادی هایمان می نگرد و لذت می برد

یلدایی دیگر در راه است ،یلدایی که هندوانه خوردن در آغوش گرم خانواده صفایی دیگر دارد

یلدایی که لحظه به لحظه اش سرشار از خاطره،هیاهو،طراوت و زیبایی است

یلدا مبارک

نوشته ای از زینب افراطی،آموزشگاه نجمه(س)


یلدایی دیگر در راه است یلدایی پراز خاطرات زیبا و بیاد ماندنی،خاطراتی شیرین تر از عسل آن هم در کنار پدر بزرگ و مادر بزرگ

یلدایی پر از قصه،قصه های قشنگ و رنگارنگ

قصه هایی که  درهر کدام رازی نهفته است؛رازهایی چون الماس در خشان با ارزش

یلدا با کوله باری پر از هندوانه ،پر از میوه و شیرینی و آجیل در راه است

دوباره میتوان گرمای کرسی مادر بزرگ را حس کرد که همه را دورش جمع کرده است

طولانی ترین و لذت بخش ترین شب سال ،شبی که مژده ی آمدن برف های نقره ای را به همه می دهد ،مژده ی بازی و شور و نشاط را...

خبر آمدن کوله بار پراز سرما و نقل های برفی ننه سرما را...

یلدایتان خوش

 نوشته ای از محدثه رمضانی،آموزشگاه نجمه(س(


 

 

در این روزهای پاییزی که برگ های رنگارنگ دست از دامن شاخه ها رها می  کنند ، دلها نیز از ساحل وابستگی ها ی کودکانه رها و به استقبال یلدایی دیگر می رود.

یلدا یعنی تجلی در کنار هم بودن و مهربانی،یلدا یعنی شب نشینی های شبانه و هیاهوی کودکانه و چه زیباست چشم های دریایی کودکان در این شب پرمهر و محبت،در این شب پر امید و خنده...

قلب های لبریز از عشقمان برای یکدیگر می تپد و افکارمان آیینه های جاری هستند مثل رود...

در شب یلدا دل ها بی انتهاست تا کران آسمان... و چه دیدنی است دانه های یاقوتی انار در ظرف بلور و بوی خوش همدلی و صفا در فضای خانه

الفبای انتظار نیز در این شب طولانی کمر خم می کند و دیگر قادر به توصیف این شب که دلها به عشق بودن می تپد نیست

نوشته ای از نرگس باقری،آموزشگاه نجمه(س)

 

یلدایی دیگر در راه است شبی طولانی که در زمین و آسمان غوغایی بپا می کند،آسمان هیاهوی دیگری دارد و ستارگان با شور و نشاط و شادابی فراوان بر فرش آسمان می غلتند و بازی می کنند،ماه پرنور تر از همیشه می تابد و نورش را با پاکدلی و صفا به مردم هدیه می دهد و سحر که امشب شب انتظار اوست در فراق دیدن زمین می نشیند و لحظه شماری می کند غافل ازین که مردم منتظرش نیستند.

در زمین هیاهویی پرشورتر از آسمان برپاست.

شب یلدا شب رؤیایی کودکان است که با مدادرنگی زیبایشان آن را طراحی می کنند ،خورشید را می کشند که به پنجره انگشت می زند و منتظر لحظه ی طلوع است.

نوشته ای از فاطمه دادپور،آموزشگاه نجمه(س(


وقت لحظه شماری رسیده است دوشنبه،سه شنبه،چهارشنبه پنجشنبه....

می رسیم به شب یلدا!!!!!!!!!!!!بلندترین شب سال شبی پراز شور و نشاط

شبی که همه در خانه بزرگتر ها جمع می شوند و بلندترین شب سال را در کنار یکدیگر سپری می کند

در شهر ما هنوز هم رسم زیر کرسی نشستن در شب یلدا پابرجاست و عجیب تر آن که هرچه جمعیت زیاد باشد باز هم یک جا و زیر یک کرسی می نشینند و شادند....

هندوانه،آجیل ،انار،شیرینی،داستان های قدیمی همه و همه در این شب شکوه خاصی دارد

همیشه دوست داشتم شب یلدا برفی ببارد و زیبایی این شب بیاد ماندنی را دوچندان کند ،زیر کرسی بنشینیم و پرده هار ار کنار بزنیم ،دانه های سفید و نقره ای برف را که چون گل بر دامن زمین می نشینند نظاره کنیم و از دیدن ان به وجد بیاییم

نوشته ای از سمانه خیاط،آموزشگاه نجمه(س)

 


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: انشای دانش آموزان , ادبی , دلنوشته , یلدا

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 | 9:27 | نویسنده : طیبه غلامی |


محرم که می آید آسمان بهانه ی باران دارد و آفتاب داغ تر از همیشه می تابد،شب هایی که تاریک تر از همیشه است ماهی که هم رنگ عشق است  و 72 تن از بهترینان عالم جامه شهادت پوشیدند تا بهترینان آینده بیاموزند آیین نیک زیستن را و مردانه بودن را.

محرم که می آید کوچه ها یک رنگ دارد رنگی که با صبر و شهامت و شجاعت یاران حسین(ع)آمیخته است آری رنگ سیاه ،رنگ غم و اندوه

چشم هایمان پر است  از اشک ،دل ها بهانه ی گریستن دارد و لب ها ترک خورده از تشنگی ....انگار شرمنده می شود قطره ای بنوشد

دستانمان از خورشیدی که بر عاشورا تابید، خجالت می کشد تا به سوی آسمان دراز شود و طلب آمرزش کند

کاش ما هم در صحنه ی عاشورا بودیم تا جرعه ای آب برای کودکان تشنه می بردیم،پروبال شهدا را می بوسیدیم و در حسرت آن روزها نمی ماندیم

فاطمه دادپور،آمورشگاه نجمه(س)

شهر ما رنگ غم دارد امروز    کوچه ها پر زفریاد و غوغاست

روز قتل حسین شهید است      هر طرف ناله ی یا حسین است

چه بنویسم از آن روزها ،چگونه عظمت آن روزها را بر صفحه کاغذ بنگارم

خورشید تمام توان خود را به کار برده بود ،دشت کربلا سوزان بود سیلی از آب بر رخسار سپاهیان جاری بود و بچه ها همگی تشنه بودند توانی برای مبارزه باقی نمانده بود ،تشنگی طاقت فرسا بود ،کاش کسی می توانست جرعه ای آب بیاورد و لبها را جانی دوباره بخشد

چقدر سخت است درک آن روز که علمدار کربلا مشک بدوش می کشد و دستانش را از تنش جدا می کنند اما  تمام توانش را برای سیراب کردن کودکان مظلوم بکار می برد

چقدر سخت است لحظه ای که برادری برادرش را به میدان نبرد بفرستد و نوجوانانش را پرپر شده ببیند

چقدر سخت است بدانی دیگر عزیزترین فرزندانت را ،برادرت را،همه ی هستی ات را جلوی دیدگانت به خاک و خون بکشند و تو در تمام لحظات سرشان را در آغوش بگیری و ناله سر دهی

دیگر حسین طاقتش تمام شده همه چیر و همه کسش را از دست داده، او مانده و دنیایی از رنج و ماتم

 اینک شمر ملعون گرچه در دلش ترسی عجیب موج می زند شمشیر برویش  می کشد...یعنی این حق فرزند علی(ع) بود،این حق نوه ی پیامبر بود

مگر اینها نبودند که با پیامبر عهد بستند ،

و اینکــ  حسین(ع)با تمام مردانگی به دست نامردترین مرد تاریخ شربت شهادت را نوشید و اینجا بود که زینب ماند با کوهی از غم و ماتم بزرگی که دلش را تنگ می کند

بی چاره زینب....این همه داغ کم نبود برایش اما نباید می باخت باید استوارتر از همیشه می ایستاد ،می ایستاد در برابر یزید تا روشنگر راهی باشد که حسین(ع) برایش جنگید و در راهش جان داد

سمانه خیاط،آمورشگاه نجمه(س)

بیش از هزار و چهارصد سال از واقعه کربلا می گذرد و تو هرسال رخت سیاه می پوشی... حسی غریب نمی گذارد در خانه بنشینی حسی که تو را به حسینیه و تکیه و مسجد می کشاند، اگر هم بمانی صدای طبل ها و نوای سوزناک مرثیه خوان ها دلت را به کوچه و خیابان می کشاند، دسته های کبوتران سیاه پوش می آیند و می روند و تو هر بار مثل کبوتری دل شکسته دلت را همراه با گروه کبوتران از راه رسیده پر می دهی، یک جا ایستاده ای اما دلت میان دسته های سینه زنی است که بر سر و سینه می کوبند بی اختیار بغض می کنی پرده ای از اشک جلوی چشمانت را می گیرد و گاه گریه امانت نمی دهد... هرسال  که محرم از راه می رسد این داغ کهنه، این زخم قدیمی سرباز می کند ؛داغی که آتش در دل ها می افکند و شورها به پا می کند و تو هرسال این قصه را که مرور می کنی آرزو می کنی کاش آن روز با حسین بودی

مائده غفوری،آمورشگاه نجمه(س)

 

باز تاریخ تکرار می شود دل ها برای قطره ای اشک بهانه می گیرد و باز از دوردست ها صدای طبل و سنج و یا حسین گفتن ها گوش جان را می نوازد

و محرم با کوله باری از غم و اندوه و قطرات الماس اشک می آید

، می آید تا بار دیگر غمنامه ی امام حسین(ع) را تکرار کند غمنامه ای در باد که نسیم آن را ورق می زند و بلبل با بغضی گرفته آن را می خواند

محرم می آید تا بار دیگر درس انسانیت را بازگوید درس عاشورایی را که امام حسین و هفتاد و دومعلم دیگر دادند؛ درس حق و راستی  و چگونه انسان  شدن و چگونه انسان ماندن را...

و حسین آن معلم بزرگ عشق و شهادت و شور و ایمان و رفتن تا مرز فدا شدن است

یا حسین بی تو زندگی سرد و نگاه ها بی روح است چشم ها خیس و دل ها تاریک است بی تو قدم بر جاده تاریک زندگی سخت است و اگر بی نور چراغ تو در این جاده قدم بگذاریم باطلیم و جاهلیم؛ پوچ و بی هدفیم

یاحسین(ع) سرچشمه عشق تمام معشوقان به تو روانه می شود تو ماه درخشنده ی تمام قلب هایی و تو بارانی از عشق برگلستان عاشقانی

به امید آنکه زندگی تو، عشق، شهامت و ایثار و سربلندی تو سرلوحه زندگی ما باشد

زهرا خواجگی،آمورشگاه نجمه(س)


 

با گذشت هزار و چهارصد سال هنوز هم وقتی محرم می آید داغ لاله های خونین در دل ها تازه می شود.هنوز هم عاشورا که می آید قیامتی به پا می شود صحنه های کربلا یک به یک جلوی چشمانمان جان می گیرد و در عزای حسین بی اختیار اشک می ریزیم

با خود می گویم کاش ما نیز آن روزها در کربلا بودیم؛ آن زمان که کوفیان نامرد بر روی حسین(ع) شمشیر می کشیدند می گفتیم چگونه برویش شمشیر می کشید درحالی که او فرزند علی(ع) است همان علی که شب ها برایتان نان و غذا می آورد و پشت درهایتان می گذاشت مگر فراموش کرده اید که حسین(ع) فرزند زهراست همان زهرایی که برایتان تا صبح دعا می کرد،چگونه شرمنده نیستید!

کاش آن زمان بودیم و در رکابت یاریت می کردیم؛ کاش پیکر بی سر شهدای کربلا را با احترام دفن می کردیم و نمی گذاشتیم یزیدیان با اسب هایشان آنها را لگدمال کنند، کاش همراه زینب بودیم و می توانستیم مرحمی بر زخم های کودکان و زنان مظلوم و ستمدیده باشیم سرهای برهنه را بپوشانیم، نواززششان کنیم وبه آنها نان و آبی بدهیم ای کاش بودیم....

حال در این زمانه  و در اندوه ماتم بزرگ شیعیان دست بدعا برمی داریم و برای ظهور فرزند عزیزش دعا می کنیم «اللهم کل ولیک الفرج»

باشد که او به خونخواهی حسین(ع) برخیزد و خداوند مارا از شفاعت او در قیامت بهره مند سازد

حمیده اسماعیل زاده،آمورشگاه نجمه(س)


چه جمعیتی،عجب شکوه و عظمتی!!!
عجب نیروی و جاذبه ای ،چقدر  انسان دوستی،انفاق،ایثار و .... موج می زند!
در سمت راست پسری جوان با قدی کوتاه و لباسی مشکی و چشمانی اشکبار طبل می زند ،آن طرف گروهی به سر و سینه می زنند و اشک می ریزند همه و همه از فقیر و غنی،خوب و بد،با هر شغلی و هر نیتی آمده اند و گویی از یک کارگشا کمک می خواهند و در ماتمش به سوگ نشسته اند
در آن سمت ناله ی مردی به گوش می رسد:باز این چه شورش است که در خلق عالم است....دیگران هم با تمام وجود یا حسین گویان تکرار می کنند...
در سمتی دیگر همسایه مان که فرزندش بیمار است خرما نذری می دهد متعجب می شوم  گرچه وضع مالی خوبی ندارد ،هنوز اجاره خانه اش مانده است ،فرزندانش هزینه های مدرسه را نمی توانندپرداخت کنند ....
 
ولی....خدا قبول کند و حاجتش روا شود یقینا حسین جوابش را خواهد داد...
نگاهم را به سمتی دیگر هدایت می کنم هرکس برای نشان دادن علاقه اش به سیدالشهدا کار می کند برای او که پرچمدار امر به معروف و نهی از منکر بود او که برای دین و عقیده اش و راستی و صداقتش با مظلومیت تمام شربت شهادت را نوشید
حسینی که حاجت روا می کند....و شفیع ما در روز جزاست که هر قطره اشکی که برایش ریخته شود دستگیر ما خواهد بود ....
پس همه عجله کنید چون این روزها بهترین روزهای برآورده شدن حاجت است ،روز اثبات دوستی ائمه و ارادت به استان آن بزرگوار  و در نهایت:

مارا هم در گوشه ای از دل بزرگ و رئوفتان جای دهید...التماس دعا

محرم تسلیت باد

نوشته ای از متینه غیب اللهی،آموزشگاه نجمه(س)



موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: محرم , مذهبی , ادبی

تاريخ : شنبه چهارم آذر 1391 | 22:36 | نویسنده : طیبه غلامی |

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

  مـــن اگر نقــــاش بودم کربلا را می کشیــدم

  یک بیابان ســـــرخ لاله نینوا را می کشیـــدم

  دشتی از گل های پرپر،نقشی از حلقوم خنجر

  نقشی از عباس حیدر،اشکی از طفلان مسلم


۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

این چه حزنی است نهفته در نام تو که بی اختیار دلها را می شکند 

و اشک را در پشت پلکها بی قرار می کند؟

این چه غم شگرفی است که تداعی خاطره مقدس تو برقلب ها می نشاند

و جگرها را خواه و ناخواه به آتش می کشاند؟

آدم (ع) که برای پذیرش توبه خویش خدا را به اسماء حسنای او سوگند می داد

وقتی به نام تو رسید یا قدیم الاحسان بحق الحسین بی اختیار دلش شکست

و برای اول بار حضور اشک را در چشمها تجربه کرد

از جبرئیل پرسید: که چه سری است در این نام که فرق دل را می شکافد

و آسمان چشم را بارانی می کند؟

آنگاه که جبرئیل (ع) مصیبت عاشورای تو را بیان کرد

آدم سیر گریست و تازه پی به راز «انی اعلم ما لا تعلمون» خداوند برد

"سید مهدی شجاعی"    

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان

تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 | 0:51 | نویسنده : طیبه غلامی |

کارت پستال درخواستی طراحان

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

یا امام رضا(ع)

ای رضا(ع)روز آمدنت ،آغاز شکفتن گل های  زیبا در باغ شادی زمین بود ...

تو آمدی زمین به خورشید سلام داد و ستارگان باغ در تبسم جاری باران خندیدند.

تو از جنس باران بودی که حیات را در باورمان زنده کردی و جاری شدی در لحظه های بی قراریمان

تو که آمدی آسمان بخاطر گرمای محبتت به خورشید اجازه ی تابش نداد

و گل ها به افتخار حضورت جهان را نظاره کردند.

ای رضا(ع)!با آمدنت تمام عالم مغرورانه چشمانشان را گشودند ،

چرا که تو مظهر صبر و بردباری و غربت بودی این را  هنوز هم می توان دریافت.

ای رضا جان!ای مهربان یار سرزمین مقدسم !گنبد طلایی ات همیشه چشم نواز بوده و خواهد بود

و حرم امنت خانه امیدمان می ماند که تو شاه خراسانی و تمام کوچه های خراسان با تو آشنایند.


***نوشته ای از فاطمه دادپور ....دانش آموز آموزشگاه نجمه(س)***


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: تبریک اعیاد , مذهبی

تاريخ : پنجشنبه ششم مهر 1391 | 8:36 | نویسنده : طیبه غلامی |


در وصف پدر۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

از کوچه باغ بی کسی ام،از خلوت رؤیاهایم،از بطن لحظه های ترک خورده ی دنیایم و از پشت ثانیه های به بلوغ رسیده ی خاطراتم گیتار قلبم را می نوازم و مهتاب شبانه ام را تابان می کنم

زجر پنهان اشک هایم را به سکوت جاده ی زندگی ام هدیه می کنم،چشمه ی چشمانم پراز اشک شوق می شود ،نام زیبایش را بر روی گلی می نگارم و بررودخانه ی مهر روانه می کنم

پدر عزیزم دوستت دارم ،پدر!ستاره ی پرنور دنیایم را بر روی ستارگان دستان پرمهرت حک میکنم ،مهتاب رؤیاهاییم را بر روی قالیچه ی زیبای روزگارت می تابانم ،نقش ماهی های قرمز تنگ بلوری ام را بر روی حوض کوچک خاطراتت می نگارم ،طومار سپیده دم زندگی ام را با مهربانی هایت عطرآگین می کنم،تبسمت را بر روی گلبرگ گل عشق گلستان وجودم می نگارم

ای پدر!تو به من آموختی چگونه آهنگ زندگی را بنوازم ،به من آموختی چگونه پا بر جاده ی زندگی گذارم ،به من آموختی چگونه ترنم گل های مهربانی را در زندگی ام گوش بسپارم پس دریای مهرت را با هیچ اقیانوسی عوض نمی کنم

دوستت دارم پدر،روزت مبارک

نوشته ای از زهرا رجبیان

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

پدرم ،با تو لحظه هایم  شیرین است چون شیرینی یک روز قشنگ،چشمانت زیباست مانند زیبایی یک غنچه ی باز؛تمام دنیای من پینه ی دستان توست ؛تمام زندگی من گلخندی زیباست که هر روز صبح بر روی چهره ام می پاشی؛تمام رؤیای من رؤیای چشمانت است

مهربانم،هرچه عطر گل یاس به نام تو،هرچه حرف زیباست به پایت میریزم،هرچه شب پرستاره است تقدیمت می کنم و می دانم اگر تمام زیبایی های دنیا را به پایت بریزم به لبخند زیبای کنج لبت نمی ارزد. تو همیشه به من آموختی پراز آینه باشم ،پر از شادی،آموختی خوبی های دنیا را از شفاف ترین آیینه ها در دیدگان مهربانت بکاوم من از تو آموختم در غم و شادی لبخند بزنم

پس وقتی دلتنگت می شوم لبخند را می توان از چشمانم خواند پدرم من از تو آموختم ،می آموزم و خواهم آموخت تمام خوبی ها را

نوشته ای از فاطمه شاهرخی

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

دوباره واژه پدر بر لبانم جاری می شود و وجودم غرق در عشقش می گردد،وجودی که همیشه ستایشش می کنم...

ای پدر!ای که فضای سینه ام را از بوی دل انگیز عشق عطرآگین کردی کاش تا ابد کنارم بودی و می دانستی نبض من بعد از عشق به خدا برای تو می زند

دلتنگ دیدارت هستم گرچه از حصار تنهاییم برایت می نویسم

از خاطرات خوشی سخن می گویم که تو محوشان کردی ،از شروعی می نویسم که پایانی برای آن نیست،از آن همه دلبستگی،دیوانگی....

باور کن ای مهربانم تا ابد چشم به راهت می مانم گرچه رفتی و با یک دنیا غم تنهایم گذاشتی اما فکر اینکه چگونه بعد از تو به سر کنم دیوانه ام می کند تو رفتی بی آنکه بدانی در حد پرستش دوستت داشتم

آه ای زمان آخرین بازیت را با من کردی و تنها دلخوشیم را از من گرفتی....

نوشته ای از نجمه قلی پور

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

چه زیباست کلمه ی پدر ،آن بزرگترین سایبان زندگی ،آن اقیانوس مهربانی ،او که برای راحتی فرزندش سختی ها را به جان و دل می خرد و برای کسب روزی حلال تلاش می کند ،او که امید به زندگی را در وجودمان بارور می سازد و صفا بخش وجود فرزندان است وقتی به دستان پرتلاشش می نگرم،وقتی به چهره ی خسته از کارش خیره می شوم ،وقتی بر لباش که ذکر خدا را نجوا می کند ،چشم می دوزم نمی دوانم چگونه  خدایم را شکر گویم ،او که آفریننده ی وجودی است که برایم زندگی بخش است.همیشه وقتی از خانه بیرون می رود به انتظارش می نشینم تا دوباره چهره ی زیبایش را ببینم و دستان پرمهرش را ببوسم دستانی که از همان آغاز زندگیم همراه دستان مادرم در دستم بود و بسان دوبال کبوتر برای پرواز و اوج گرفتن بدان محتاج بودم

اینک در آستانه ی روز پدر بر دستان فداکارش بوسه می زنم و برای سلامتی اش دعا می کنم و برای پدرانی که از دنیا رفته اند امید آمرزش دارم سایبان زندگیم را دوست دارم و تا ابد زحماتش را فراموش نخواهم کرد

نوشته ای از حمیده اسماعیل زاده


۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩   

پدر ای کسی که قلبت آینه ی محبت و چشمانت به زلالی آب های روان است نامت مظهر صداقت و مهر و وفاست و قلبت سرچشمه ی خوبی ها و پاکی هاست

ای کشتیبان دریای زندگی که با تلاش و همتت مارا به ساحل خوشبختی می بری و از غرق شدن در امواج متلاطم گرفتاری ها نجاتمان می دهی ای استوار چون کوه و ای هم بازی دوران کودکی ،با تمام وجودم نامت را صدا می زنم و می گویم "دوستت دارم"نه برای اینکه دوستم داری که لایق دوست داشتنی

نوشته ای از محدثه احمد پور

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

ای پدر ای آیینه ی خوبی ها از نگاهت تلاش و کوشش را حس می کنم تو را می ستایم و نام پرمهر و عطوفتت را در سینه ام حک می کنم،در برق نگاهت ،آرامش و محبتی را احساس می کنم که آن را با دنیا عوض نمی کنم

ای تنها دلیل زندگیم ای هستی ام،ای تمام وجودم!ای ستاره درخشان شب های تاریکم که آسمان قلبم را روشن و افروخته کرده ای با تمام وجودم دوستت دارم

نوشته ای از مینا ملایی شمس


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: دلنوشته , انشا , در وصف پدر

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 | 15:17 | نویسنده : طیبه غلامی |

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

نوشته های دانش آموزان آموزشگاه راهنمایی نجمه(س)

در وصف مادر

قلبت همچون آسمان است،آبی،آرام،صبور

دستانت همچون شاخه های درختان است،زیبا،لطیف،بخشنده
چهره ات همچون مرواریدی درصدف است،درخشان،باارزش،جذاب
مادرم،اکنون قلم رابه دست گرفته ام تا ازمهربانی،صداقت،شکیبایی و قامت سروگونه ات تشکری هرچند ناچیزرابه رخ دل سپید ورق هابکشم
مادرم،بارش باران مهربانی وجودت برکویر بیقراری های شبانه روزی ام،امیدوارم می کند به فردایی بهتر،پرمعناتر و زیباتر.
خدایا،ازبهشت بالاترجایی میخواهم.نه برای خودم،برای زیرپای مادرم

ای همراه گهواره تاگورمن،روزت مبارک

نوشته ای م.مقیمی،پایه سوم راهنمایی

 

خنجربزن دودستي،دردي نمي كشم من

مرگم فرارسيد از  اندوه بي توبودن

اي باتو در اسارت  يعني رهايي ازخود

در اين زمانه اما  دست توهم رهاشد

بي تو شكوه مهتاب دربستر شبم مرد

درسوگ اين ترانه  بغض صدا ترك خورد

ازتازيانه غم صدپاره شد وجودم

جان مي سپردم اما  از توجدا نبودم

كابوس دوري ازتو روياي هرشبم بود

نفرين به من اگر جز  نام تو برلبم بود

دوري نكن دلم را دلخسته رانفس نيست

بااين همه تحمل  آياشكنجه بس نيست

هرروز از پشت پنجره سكوت به تنهايي ام خيره مي شوم.دلم تنگ شده براي دوباره زيرباران ايستادن وبراي زمزمه كردن حتي يك ترانه  كوچك باتو.

كاش بودي تاببيني بي تومحصور يك باغ شيشه اي ام ومنتظر يك ابردلتنگي تاشايدهمين روزهاببارد.

يادش بخير ديروزها كنارهم مي نشستيم و چشم به غروب آفتاب مي دوختيم كه اشعه طلايي اش باامواج مي رقصيدوامروزهامن به تنهايي و با ياد تو كنارآب مي نشينم و به غروب آفتاب هايي فكرمي كنم كه بدون تو مي گذرند.

چقدرزودگذشت باهم بودن وچه زجرآوراست دراين روزهاي تنهايي وبدون تو.

اي كاش بودي وصداي تپش هاي قلبم رامي شنيدي كه فقط بخاطر توتك ستاره آسمان قلبم مي زند.

نوشته اي سميرااحمدي،دانش آموزپايه سوم راهنمايي

 ۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

مادرم اي آن كه ازهمه به من نزديك تري دست هاي پرمهرت رابوسه باران مي كنم وزيرپايت راگل افشان.

مادرم تو  هميشه يارو ياور و راهنماي من بودي و در همه حال براي من دلسوزي مي كردي.

توبودي كه بامهرومحبت ،عشق و وفارا به من آموختي.

مادرم!طنين خوشت هنوزكه هنوزاست درگوشم مي پيچدو برلبانم جاري است.مادرم،تومثل خورشيدي هستي كه پرتوهاي محبتت رابردلم تاباندی  ودلم رامثل آيينه پاك وشفاف ساختی.

مادرم دوست دارم درآغوش بگيرمت وباتمام قدرت بگويم كه دوستت دارم...

نوشته اي فاطمه احمدي،پايه سوم راهنمايي

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

مادرم تورابه رخ تمام شقايق هامي كشم ومي گويم تاگلم هست بايدزندگي كرد.چون توگل زندگي من هستي.ولي اميدوارم كه عمرت مانندگل نباشد؛لبخندمهربانت رادركنج طاقچه ذهنم مي گذارم تاهميشه دريادم بماند.محبت دل نشين است،مانندطنين پرندگان زيبا،اشك هايت دلم را مي لرزاند،مادرم،ضربان قلبم رابرروي شادي هايت تنظيم مي كنم پس همواره بخندوشادباش تازنده بمانم.

چهره ات رابخاطرمي سپارم وعكست راقاب مي كنم وبرديوارپراززخم دلم مي زنم تاهرگاه به آن مي نگرم بدانم چه جاودانه اي دردل دارم.تومرواريدي دردل صدف مانندمن هستي،توستاره نقره فام شب هاي تارمن هستي ومن موج هاي خروشان درياي آبي ام.پس بياو ساحل آرامش قلب من باش.

مادرم ازصميم قلب دوستت دارم...

نوشته اي حانيه حيدرپور،دانش آموزپايه سوم راهنمايي

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures


نوبتي هم باشد نوبت ديگر به تورسيده ،از تو كه صداي فاصله ی  گنگي است و ردي روي جاده دلتنگ ديروزنمانده،همه جاروشن است وثانيه ها،خراش دوري هاي گذشته رامرهم مي گذارند،كه مثل پروانه ،روي فصل خلوتت پرزدم وتو،مانندماهي سفيد درزلال خيالم لغزيدي.

ببخش كه اينگونه شاخه هاي نازك انارت رابه بازي گرفتم ودرهمه كوچه هاي بي قرار ات پرسه زدم.حال اگر حالم رامي پرسي خوبم،سرزنده وبازيگوش.درست انگار شاخه نيلوفر بلندي كه بازيچه باد است ونبضش ر اباغبان باآب گرفته.

اماحيف ،حيف كه از تو نوشتن مثل خواب كودكي است كه صداي بال پروانه بيدارش مي كند.وبافرياد بلند لالايي مي خوابد

بايدبايك سبدباواژه هاي ناب و نوبرانه سراغت آمد.ازشبنم شروع كرد تابه باران رسيد سيلاب كه شد،با قايق و پارو رفت و ميهمان زاينده رودشد و درنسيم جادويي اش لذت يك لبخندمهربان راازبرق چشم هايت دزديد.

اینک آهسته وآرام برروي چهره ات چرخي می زنم ونامت راصدامی کنم .

نوشته اي ازفاطمه شاهرخي،دانش آموزپايه سوم راهنمايي


نمي دانم اولين كلمه اي كه مي توانم برايت بگويم چيست،نمي دانم ازکجاشروع كنم.

ازدلت،ازقلبت،ازعشقت،ازصفايت،ازمهربانيت،ازمحبت هاي بي اندازه ات،ازلالاييهاي كودكانه كه هنوزشب هادرگوشم مي پيچد.دريچه ي كوچك قلبم رامي گشايم،امروزساعت زنگ زده اي راكه ازكودكي همراهم دارم بيرون مي آورم وعقربه هاي كوچكش رابه عقب بازمي گردانم تاخواب رادوباره ميهمان چشمانم كني.

هنگاميكه با مهرومحبت مرابه بسترخواب دعوت مي كنی صداي گام هايت رامي شنوم كه دركوچه هاي مهرباني قدم مي زني وباهرقدم شكوفه هاي محبت برجاي مي گذاري.

مادرم،هميشه باخودم مي گويم:خوش بحال بهشتي كه زيرپاي توست،خوش بحال بلبلان خوش آوازی  كه نغمه سرايي را تو يادشان دادي وخوش بحال دلي كه به تودل بسته وخوش بحال عشقي كه توعاشقش هستي.

ودرآخراين را بدان اي خوب من،عشقم تنها باعشقت معني عشق را مي دهد.

روزت مبارك

نوشته اي حميده بلادر،دانش آموزپايه سوم راهنمايي


سلامي به طراوت دستانت وبه گرمي نگاهت ،سلام مي كنم به كسي كه هميشه درقلب من بوده كسي كه مراپرورش داده مادراي گلي كه باعطرحضورت فضاي گلستان وجودم رادربرگرفته اي !آرامش بخش هستي من تويي كه سرشارازايثاروفداكاري هستي... نمي دانم چگونه تفسيرت كنم؟

فقط مي دانم كه توهمچون درياي خروشان قلب مني كه ازاعماق وجودمي ستايمت

آري توخورشيدفروزاني هستي كه بربام قلبم مي تابي وآنگاه كه ازخواب برمي خيزم پرتو گرمابخش وجودت آرامم مي سازد.

مادر،من همچون درختي درتك جزيزه قلب توهستم كه هرلحظه بامهرباني ومحبت پربارترمي گردم و ب اتمام وجودمي گويم دوستت دارم.

نوشته اي ازفاطمه عيدي،دانش آموزدانش آموزسوم راهنمايي


۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩


ازآن سوي مرززمان همچون خورشيدي سواربراسب نوروهمچون مهماني ازكهكشان مي آيد.مادراي توكه روح مرا پر ازبوي نرگس مي كني ودرفهم لاله هامرادشتي ازحس ميكني.

مادرلحن صدايت نرم ولطيف و نازاست ودرقلب پرمهرت صداقت موج مي زند.مرا باخود تاساحل سعادت ببر.

اي ستاره روشن روياهايم،اي آفتاب روشن قصه هايم،بتاب وشب هايم رارويايي كن،بتاب وروزهايم راآفتابي كن.

مادرم صورتت همچون ماه مي درخشدخواستم براي وسعت نگاهت، توراآسمان بنامم اماديدم آسمان تنهاقطره اي ازاشك توست.

خواستم براي سبزي گفتارت توراجنگل بنامم،اماديدم جنگل تنهابرگي كوچك ازحرف ههاي توست.

هرچه گشتم وگشتم نامي شايسته ترازمادربرايت نيافتم.

نوشته اي طيبه عباسي،دانش آموزپايه سوم راهنمايي

 

كيست كه اين وجود نازنين را  نشناسدوازچشمه جوشان عشق ومحبت اوسيراب نشده باشد،عشق مادرانه دردل هيچ دفتري نمي گنجد.واژه ها بي ترديددربيان و تفهيم اين وجود گرامي عاجز و ناتوان اند.

حقاكه بهشت زيرپاي مادران است.مادراني كه همچون صدفي ازدرگران بهايشان مراقبت كرده واوراحفظ مي كنند.

مادرنشسته برثانيه هاي روزگارمي كوشدتالباس تربيت رابرتن فرزندان خويش كند.

اي لاله زارمن،لب من لایق بوسيدن دستان تونيست                زين سبب بوسه زنم خاك كف پاي تورا

مادر،معناي پيچيده وشيرين زندگي است.رمزورازدوست داشتن عالم هستي است شاهكارخلقت است.

اي اخترسعادت من،روزت مبارك

نوشته اي اسماءجاهد،پايه سوم راهنمايي

سلام.سلامي به گرمي دستانت وبه سردي اشكهايي كه برگونه هايت مانندمرواريدمي لغزند.

اي گل گلدان من،اي جواهرخانه من،اي ستاره شب هاي من،اي خورشيداقليم فروزان زندگي،اي همدم ويارتنهايي من،اي كه بهشت درزيرپاي توجاي دارد،اي كه پا به پاي من آمدي تا به من راه رفتن رابياموزي.

تورادوست دارم به خاطرمهربانيت،تورادوست دارم به خاطرقصه هاي شبانه ات،تورادوست دارم به خاطرآروزهايي كه به مرواريدهاي درخشان زندگي ام تبديل كرد.

به ياددارم آن همگام كه ازخواب شبانه خودگذشتي تامرابه آرامش رساني،به ياددارم شب هاي بيماري راكه توازمن به خوبي پرستاري كردي.

پس تازماني كه زنده ام،به مهرومحبتت نيازمندم مادرم.

نوشته اي ازمحدثه زارعي،دانش آموزپايه سوم راهنمايي

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

مادررانمي شودتوصيف كرد،مادرزيباست،مانندهرگلي،هرآسماني وهردريايي مهربان است.مهربان ترازدوستي ودلسوز.

دوست مي دارد،بيش ازهركس،بيشتر ازهرپرنده اي كه حاضراست براي بچه اش بميرد.مي بخشدهرچيزي راكه دارد،حتي روحش را.به حرفهايت گوش مي دهدشبانه روزوحتي ازتوخسته نمي شود.هميشه باتوهمراه خواهدبودوهيچ وقت تنهايت نخواهدگذاشت.مادرسرچشمه خوبي هاست وسرشارازمحبت.

مي خواهم سلامي داشته باشم به اوكه يگانه شمع زندگي من است.مي خواهم بگويم قلبم پروانه رابه دورقلب فروزانش مي چرخدولحظه اي يادش ازدلم بيرون نمي رودواوست كه چراغ خانه من است وهمواره بهشت زيرقدم هاي اوست.

نوشته اي نازنين تاتار،دانش آموزپايه سوم راهنمايي

سلام وخیلی خوش آمدید

دوستت دارم به اندازه آسمان هاوزمين

دوستت دارم نه بخاطراينكه بهشت زيرپاي مادران است،زيراتومهرباني ومهرباني ات بي نهايت وسيع است

دوستت دارم به اندازه توكلت به خدا،به اندازه بخششت،به اندازه مهربانيت، به اندازه وقارومتانتت وميدانم كه اينها رابي نهايت داري.

مادرم،تو يكتاگوهر درياي عشق مني...

آرزودارم سايه اي باشي برسرلحظه هاي بي پناهم

همسفرم شوي درسكوت جاده تنهايي

آرزودارم زيرسقفي ازمهرباني

هميشه باهم باشيم وهمچون آينه

صداقت رانثارهم كنيم.

نوشته اي سعيده جوشني،دانش آموزپايه سوم راهنمايي

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

سلام بر تويي كه ستاره درخشان شب هاي تاروتاريك مني.تويي كه تنهاتكيه گاه من دربرابرطوفان هاي سهم ناك زماني كه گرماي دستت رابرشانه خودحس مي كنم،گويي ازسختي هانجات يافته ام.

گرماي وجودت هميشه درخاطرم است حتي دريخبندان زمستان.مادراي آفتاب مهرباني،راه ورسم رسيدن راتوپيش پاي من گذاشتي.مادرازتوشنيدم كه گلهاهمه  دست دعابه سوي الله دارند وقطره هاي باران نام خدارازمزمه مي كنند.

مادرعزيزم قطره هاي شبنم نقطه چين نام توست.ديگرحرف هاوكلمات درتوصيف توكمرخم كرده اند.

نوشته اي نرگس باقري،پايه دوم راهنمايي



اي مادرآنگاه كه نوزادي کوچک وناتوان بودم وقدرت حركت كردن نداشتم دست هاي پرمحبت تو به دادم رسيد و مرا ازآن ضعف نجات داد.ازآن لحظه صدايت آهنگي بوددرگوشم.باشنيدن آن چشم هايم توراجست وجوكرد، وقتي درآغوشت بودم بوي عطرآگين تومرامسرورمي كرد.آنچنان به تو وابسته بودم كه حتي ازلباست بوي تورامي جستم.
تومادري همچون فاطمه زهرا،مادرزينب كبري،همچون مريم مادرعيسي،وهمچون آسيه ای تورامي ستايم چون اين مادران بزرگ راالگويت قراردادي.ازهرنظرنجابت وحيامهرباني ومحبت وتربيت فرزندانت،هرجاكه افتادم دستم راگرفتي.راضي بودي خاري درچشم تو فرورود امابه پاي فرزندت آسيبي نرسد،حالاديگر مادر ازمن فقط همين ساخته است كه ازخدابخواهم فرزندي برايت باشم آنطوركه تومي خواستي وآنطوركه خدامي خواهد،زيراخداونددرقدرت ومنزلت مادرمي فرمايد«وباالوالدين احسانا»

پس بازهم مي گويم دوستت دارم...

نوشته اي فاطمه رستمي،پايه دوم راهنمايي

سلام وخیلی خوش آمدید


سلام برتواي مريم زمان!اي فرشته محبت،اي مشعل نوراني عشق،اي يگانه مونس درهنگام تنهاييم،تورابه اندازه همه دنيادوست دارم اي مادرعزيز...

ازكوه ايمان توچشمه مي جوشدوازخنده هايت باغ وصحراپرازگل مي شوداي مادرعزيزدرباغ زندگي توهمچون آينه صاف وپاكي.

باغ شادي بي تو ازطراوت خالي است...اي مادر!دلت همچون سپيده مي ماندو پاكي دل تو رافقط لاله مي داند.اين همه دانشمند ومخترعان   ونويسندگان و...ازدامن پرمهر تو پرورش يافته اند وت مام موفقيت هاي زندگي شان رامديون تو هستند.اين تو هستي كه بايك دست گهواره راو بادست ديگر دنيارا  تكان ميدهي.

اي مادر!اگرپيرشدي دوست دارم عصاي دستت باشم واگراختياردنيادردستم بود تمام آن رابه پاي تو فرشته محبت مي ريختم.

نوشته اي از ناديااوليايي،پايه دوم راهنمايي

 سلام عزیزم خیلی خوش آمدی .نظریادت نره

 

 

اي مادر،اي فرشته مهر،اي زيباترازخورشيدوماه واي مهربان ترازهمه مهربانان اي بهترازبهترينان واي ...

مادروقتي درخانه اي،خانه اشباع ازمهرومحبت توست،اماخدانكنددرخانه نباشي،آن وقت ديگه كلمه اي به نام خانه معنايي ندارد.مادرم،توبودي كه باتمام صبروبردباريت به من درس زندگي آموختی.

مادرم وقتي جانماززيبايت رابراي خواندن نماز پهن مي كني بوي عطرمحمدي سجاده ات درخانه مي پيچد.وقتي قرآن رابازمي كني تاقرآن بخواني،باگفتم اعوذبالله ....همه ساكت مي شوندوبه صداي زيباي توگوش مي دهند.

وقتي نگاهت مي كنم چيزي جزصبروبردباري ات نمايان نيست.مادر،وقتي پاي نصيحت هاي زيبايت مي نشينم به حرفهايت گوش مي كنم،خلاصه تمام حرفهايت دراين دوكلمه تفسيرمي شود:صبروصداقت.مادرم نامت باقلبم پيوندخورده وبرقلبم حك شده.

مادرجان وقتي بعدازيك روزتمام كاروتلاش چشمان زيبايت راروي هم مي گذاري نگاهت كه مي كنم،رنج وسختي هاازبدنم بيرون مي رود

خلاصه بگويم مادردوستت دارم...

نوشته اي فاطمه دادپور،پايه دوم راهنمايي


سلام برمادرعزيزم:

دستانت رادوست دارم چراكه عشق رادركالبدم جاري مي كندودرلبخندمهربان توبه اوج هستي مي رسم ميخواهم تمام مهرومحبت دلم رانثارت كنم تابداني توراازخداهميشگي مي خواهم درزندگي ام جاري باش تاجاري شوم وبه من نگاه كن مادرم تازندگي كنم.

اي كاش مي دانستم كه چگونه بايدزحمات توراجبران كنم.اين توبودي كه مرا بادنياي وجودم روبروكردي وازكودكي تانوجواني وجواني حامي وپشتيبان من بودي واين توبودي كه مرادردامان خودتربيت كردي مادرم تومانندخورشيدي هستي كه گرماي محبت خودرابه من مي بخشي.مادرم توتنهاكسي هستي كه بعدازخداونددرقلب من جاداشته وجاداري وخواهي داشت.

مادراي كاش مي توانستم بگويم كه چقدردوستت دارم،ازهمين جا دستانم رامي بوسم.

نوشته اي ازمليحه سرحدي،پايه دوم راهنمايي


مادراي هستي من،اي سرمشق من،اي آفتاب،اي فرشته مهرومحبت،اي سايبان عشق،اي خورشيددرخشان درون من،توهمچون آفتابي دردرون من مي تابي ومهرومحبت رامي گنجاني.

توبودي كه مراازكوچه پس كوچه هاي تاريك زندگي ردكردي وبه من درس زندگي باعشق راآموختي.توبودي كه مراازخردسالي به نوجواني رساندي پس توبهتريني،توبودي كه من ياددادي چگونه باسختي هاروبروشده وبرسختي پيروزشوم.

توبودي كه درخت مهرومحبت ودوستي رادردل من كاشتي.توهميشه سرمشق والگوي من درتمام لحظات خوب وبدروزگاربودي.توبودي كه شوق درس وكتاب ومدرسه رادرمن نشاندي.مادر،دوستت دارم چون توبهترين فرشته من هستي

نوشته اي مائده غفوري،پايه اول راهنمايي

 

 ۩۞۩  سلام عزیزم خیلی خوش آمدی تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

مادراي فرشته مهربان،مادراي مونس جانم،اي روح وروانم،توروحي برجسم بي ارزش من،مادرم،انگارهنگام اذان شكوفه هاي دعا برلبت مي شكفند.پس دعاكن كه دعاي تو مستجاب است.

مادر،اي كه زندگي راازسرچشمه نگاهت آموختم،توچون آفتابي هستي ومن چون بذري درون خاك.پس بر وجودم بتاب اي اميد زندگي ام،اي ترانه عشق،دوستت دارم.توكه ازمن چون مرواريدي درصدف نگهداري مي كني،توكه مرادردامان بامهرخويش پرورش دادي،توكه مشكل مرامشكل خويش و دردمرادرد خودمي داني،زندگي من بدون توممكن نيست.

مادر،من بوي بهارورنگ زندگي رادرتواحساس مي كنم پس اي مادرعزيزم يك سبداحساس تقديم توباد.مادرعزيزم دوستت دارم...

نوشته اي مرضيه حيدري،پايه اول راهنمايي

 سلام وخیلی خوش آمدید


مادرچشمه اي سرشارازآب گواراي محبت،مادرنجات دهنده موج هاي متلاطم درياهاي خوفناك.هرزمان كه لبخندمي زني،لبخندپرعاطفه تودرقلب من حك مي شودواحساس مي كنم تورابيشترازگذشته دوست دارم.

مادراي باغبان صبورزندگي ام،هرزماني كه درامواج بدي هاغوطه ور مي شدم توباكشتي مهرباني،به سمت من مي آمدي ومرانجات مي دادي.

مادرم،لبخند تو صداي گرم وصميمي توچشمان پراميد تو،مرامثل يك آهنربا به سمت تومي كشدودعاي خير  تو مرامانند نوري پشتيباني مي كند.

نوشته اي اززينب ساكني،پايه اول راهنمايي

 

 

 مادر...
کلمه ای که بانام آن انسان به یاد خوشبختی،فداکاری وایثارمی افتد.
مادر دریایی ازعشق و محبت و دشتی از ایثار و گذشت....
مادرشمعی است روشن که به پای فرزندان خود می سوزد تا آن هارابسازد.
مادر واژه ایست سرشار از صفاو صداقت،صداقتی همچون آیینه...
و مادرفرشته ایست که سراپای وجودش از فداکاری و زحمت ساخته شده است.
مادرگلی است زیبا و خوش رو که دربهشت می روید ومانند ریشه ایست که برگ هایش رابه خوبی وآرامی پرورش می دهد...
مادر ! ای دریای محبت،ای آیینه ی صداقت،ای چشمه ی زلال وپاک،ای گل عشق
ملکوتیان برتودرودمی فرستند...
بهشت زیرپای توست....

زهراخواجگی-کلاس اول راهنمایی



مادرم سلام،سلام برتوکه چون آسمانی آبی پرازلطافت وصداقت ومهربانی هستی
مادرتوکه چون دریایی ازمحبتی
توکه همیشه دست نوارشت رابرسرم می کشی وتوکه چون کوهی در برابرسختی ها استوار ومحکمی
مادرای که چون کشتی دردریای خروشان و طوفانی مشکلات وگرفتاری های زندگی کمکم می کنی ونجاتم می بخشی.
توکه خدا چون خورشیدی فروزان درراه تاریک من قرارت می دهد تاراهم را پیداکنم و امیدوار باشم.
تو که رنگین کمان قلبمی و توکه چون ستاره ای درشب های تنهایی ام به من چشمک می زنی ودرآسمان دلم می درخشی می خواهم سپاست گویم واززحماتت تشکر کنم وسپاسگزارخدایی باشم که مرواریدصدفم رابه من داد

نوشته ای محدثه رمضانی،آموزشگاه پایه اول آموزشگاه نجمه


يك سبداحساس هديه به تو،توكه مرادردامان خويش پرورانده اي،به من درس زندگي راآموختي ومرابازندگي آشناكردي.

يك سبداحساس هديه به تو،سبدي پرازگلهاي رنگارنگ كه بوي آنهافضاراعطرآگين كرده است.مادر،تومانندفرشته اي هستي كه بال هاي رنگينش رابامحبت برسرمامي كشاند.

مادرتوآفتاب درخشاني،توكوه استواري،توستاره وجودمي.تودرياي بي كراني،تواسوه صبرواستقامتي،توالگوي ايثازوبخشندگي هستي.

مادرعزيزم،براستي كه چشمه هاوكوهساران به عشق تومي جوشند.مادروقتي به آغوش گرم تومي انديشم مي توانم گرماي محبتت راحس كنم.

مادرعزيزم،توآن نورزيبايي هستي كه وجود مراسراسر روشن مي سازي.اي روشن كننده وجوم دوستت دارم...

نوشته اي اززهراترحمي،پايه اول راهنمايي

در نهایت تقدیر و سپاس فراوان از دانش آموز عزیز م.مقیمی بخاطر تایپ نوشته های دانش آموزان

برایش آرزوی موفقیت می کنم

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان ، مناسبت ها
برچسب‌ها: دلنوشته , انشای دانش آموزان , روز مادر

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 | 17:47 | نویسنده : طیبه غلامی |

دلنوشته های دانش آموزان در "مقام معلم"

آموزشگاه راهنمایی نجمه(س)کاخک


معلم مهربانم،ازروزازل کلام وحی مرواریدهای هدایت رابردل پیامبرپاشیدوندای آسمانی «ن.والقلم ومایسطرون»رابرپهنه ی زمین وزمینیان پاشید.وتودرمیدان یکه تازی هدایت قدبرافراشتی وعشق باتوآغازشد.

کلاس خاطره هابایادتوجان گرفت ونابینایان راباالفبای زندگی به دنیای زیبای دانایی هدایت کردی وتوانایی شان آموختی.تودرسپیدی برگ های دفترخاطرات دلم جریان داری توباکوله باری ازمهربه میدان نبردباسیاهی وتاریکی آمدی وماتشنگان رادروادی محبت وآموختن سیراب نمودی.

ای معلم چه زیبابودالفبای مهرت برآسمان دل ما وبارش باران بردل کویرتاریکی ما.

توقطره قطره برسطح ترک خورده ی زمین دلمان باریدی وعلم رابه این کویرهدیه کردی وکلمات درذهن ماجوانه زدند.آموختن ونوشتن ودانستن رایادگرفتیم.نگاه زیبای تومکتب مهرورزی بودوماشاگردان حجره های دانش چشمهایت بودیم که دست دردستت نهادیم تاراه پرپیچ وخم زندگی رابرایمان عارفانه وصادقانه تفسیرنمایی.تودرفرازونشیب های زندگی همراهمیمان کردی تادریخبندان جهالت درجانزنیم.

واینک ای معلم،چراغ دانشی که دردست ماست روشنایی ازتوداردوعطروبوی پیامبری ورسالتی که نشانه های استوارت خودنمایی می کند.

روزت مبارک

نوشته ای م.مقیمی،پایه سوم راهنمایی

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

   اگرمعلم بودم...

اگر معلم بودم دفتر عشق و صمیمیت را با آمیزه ای از جنس مهر و محبت در چشمه های پرجوش وخروش نونهالان باغ بهشت روانه می کردم ونگاه پرسان وتشنه ی آنان را با آب کوزه ی علم و دانش سیراب می نمودم

اگر معلم بودم دفتر علم و دانش را در دنیای پرهیاهوی کودکان حک می کردم و به دانش آموزان باغ بهشت،برروی پل لغزان زندگی ،کنار درخت بیدی که سایه اش را بر روی آب های صاف و زلال رودخانه ی معرفت انداخته بود درس شهامت ورشادت می دادم .

اگر معلم بودم به دانش آموزان می گفتم  تکبر نفرت دروغ را هیچ وقت در زندگی به کارنبندند و

بارها بر روی گلبرگ گل مهر می نوشتم و با باد رهسپارش می کردم.

گاهی حال و هوای دل بچه ها را خدایی می کردم و سپیده دم عشق قلبیشان را با یاد صاحب

الزمان عطراگین نموده وعطر شب بوهای احساسشان را در بی پروا در آسمان حقیقت رها می کردم.

اگر معلم بودم نور نقره ای فام مهتاب را چون امید در آسمان قلبشان تابان می کردم و ظرف های بلوری و نقره ای رنگ دوستی راپر از گل های بنفشه می کردم ودر گلستان مهربانی هایشان رها می نمودم تا همیشه مثل یک رویای ناتمام برایشان باقی بماند .

  نوشته ای از زهرا رجبیان،پایه سوم راهنمایی

 

عقربه های ساعتی که شماته اش یک صلیب طلایی بود ،داشت در اسکله ی هفت و بیست و پنج دقیقه لنگر می انداخت.که با سلامی دوباره دیدگانم را مهمان چهره ی زیبایش کردم

آن روز برای اولین بار دل از شهر کتاب و درس بریدم و ساعتی در خود پرسه زدم

با صدایش پا از کویر بی انتهای خیال بیرون گذاشتم و افکارم را تنها گذاشتم و به او که داشت از من می پرسید ،نگریستم با ترس پا به کوچه ی اقاقیا نهادم و با توضیحی مفصل به آسانی آن پی بردم ،ابتدا غوغا ی درونم را با سکوت دل انگیز کلاس شستم و ریه هایم را با عطر گل های هزار رنگی که بر در و دیوار دلم ۀویخته بود ،پرکردم بعد پاسخگوی همهی خواسته های شدم و آنگاه آرام بر روی تکیه گاه همیشگی ام لمیدم.

بی درنگ به او نگاه کردم ،فکر کردم ...با لبخندی که وصله ی چهره ی زیبایش بود آموخته هایش را به ما عرضه می کرد و گاه گاهی در اوج سخنانش نفسی تازه می کرد و آنگاه که تمام شد کنار پرده ی سبز رنگ کنار پنجره ایستاد ناگهان صدای مهیبی مهم را به خود جلب کرد،چشمانم به زیرپاهایم خیره شد پس با عجله خم دم و کتاب قطوری که زیر میزم افتاده بود را برداشتم و دقایقی بعد دوباره چشم هایم را به چشمان زیبلیش دوختم و روزش را عاشقانه تبریک گفتم...

نوشته ای از فاطمه شاهرخی،پایه سوم راهنمایی


معلم،توآن همه ای که من خدارابه توسوگندمی دهم.

ای چشمه کویر،ای چراغ معرفت وای نوربی همتای هدایت.کاش قدرت آن راداشتم که ذره ای ازفداکاری هایت راجبران نمایم.آفرینش انسان باخواندن آغازشدوبزرگ معلم هستی،بودن رانتیجه آموختن وبکاربستن آن دانست تاجایی که حضرت علی(ع)خودرابنده کسی می دانندکه ایشان راکلمه ای بیاموزد.

دروصف مقام توچه می توانم بگویم جزآنکه روزت رابه خداتبریک گویم.کسی که این مقام رابه توبخشیدمی تواندتوراتوصیف کند.توایی که الفبای انسانیت رابه من آموختی.خودسوختی تنارشدکردن مارانظاره کنی.ازوجودت گذشتی تاوجودمان راارج نهی.لبخندلبانت رابرقلب من نشاندی تادرخت دوستی ومحبت دروجودمان ریشه دواند.

محبت مادرانه رادروجودمان کاشتی تابتوانیم بهترین فرزندبرای مادرانمان باشیم.دستمان رابگیرتابتوانیم درسایه ی وجودت بهترین بنده ی خداباشیم.معلمم،ای خداگونه ام،وجودت برایم مایه ی خیرورحمت است.نگاهت،مظهرلطافت ومهربانی است وقلمت هدایت شده ی اشرف مخلوقات شدن.

پیشاپیش روزت گرامی،دلت بهاری وعمرت جاودان باد.

نوشته ای ازنگین گوهری،پایه سوم راهنمایی


تنهایی هایم پرازسکوت اندوسکوتم پرازحرف های ناگفته

حرفهایم رادرگنج قلبم انباشته می کنم تاروزی بتوانم بارهاکردنشان قلبم راسبک کنم.سخن هایم رافقط درتاریکی وباخودمی توانم بگویم.بااوکه هستم فکرمی کنم پاک ترین انسان گیتی ام.می دانم روزی دستم رامی گیردومرابه سوی جاده خوشبختی می راند.رویایم رابه واقعیت تبدیل می کندواشک راازچشمانم می زداید.وبه جای آن برق شادی درآن می نشاندمی دانم که اگرخداوندآرزویی رادل کسی بیندازد به اوتوان رسیدن به آن راهم می دهد.

ای معلم ای دوست مهربانم،ازتومی خواهم بگذاری که این بذرمحبتی راکه دردلم نسبت به خودکاشته ای  به گلی تبدیل شودوهمیشه دردلم بماندوبه من قدرتی ده تاهمیشه بدان آبی دهم تاخشک نگرددوهمیشه یادت درذهنم ماندگار باشد.

نوشته ای ازنجمه قلی پو،پایه سوم راهنمایی


معلم بهترین یار من

به نام خدایی که معلم وآفریننده ی همه ی موجودات روی زمین است.

معلم کلمه ای زیباست که مفهوم عشق،صداقت،مهربانی رادرخودگنجانده است وهرلحظه چون شمعی فروزان می سوزداماباعشق ودست پرمحبت خودهرلحظه برتخته سیاه قلب هاچیزی می نگارد.صدای دلنشینش همیشه برایم آشناست ومن نیزبه این وجود سراسر محبتش افتخارمی کنم.

معلم مانندباغبانی است که هرلحظه گلها را سیراب می کندتاهرروزبیشتر رشدنماید وسیراب گردد.

صدای دلنشین معلم را،هرلحظه بیش تردوست دارم که درس های زندگی رابه مامی آموزدوهمیشه کلاس درس راباصدای زیبایش دوست دارم ومن تلاش اورابرای همیشه به ذهن می سپارم تانامش برای همیشه درخاطرم بماندوهیچ گاه پاک نگردد و در آخرین جمله می گویم:

معلم،ای آفاق خوبی هادوستت دارم

نوشته ای ازوحیده قائمی،پایه سوم راهنمایی


 

معلم عزیزم،ای چراغ پرفروزعلم ودانش،آینده ی روشن خودرامدیون توهستم.قلبم راتقدیم تومی کنم به این دلیل که توعلم و دانشت راتقدیم من کردی.برگه های سفیدذهنم رابااین امیدکه درکنارتوهستم ورق می زنم؛زیراتوبدون هیچ مانعی باران دانشت رابرسرمن فروریختی.تومهری به پاکی آسمان داری،این راازچهره مهربانت می فهمم.توچراغی هستی که مرابانورت درراه رسیدن به هدفم یاری می کنم وهمیشه فروزان خواهی ماند.

توچون مادری هستی که مراازگهواره تا گورباعلم ودانش همراهی کردی.معلم،ای شریک رنج وغم های من،توطبیبی هستی که آلودگی جهل ونادانی رابانورهدایت خویش ازذهنم پاک کردی ومرابه قله افتخاررساندی.

نوشته ای ازمحدثه زارعی،پایه سوم راهنمایی

سلام وخیلی خوش آمدید

اگرمعلم بودم عشق ومحبت رادرمیان نونهالان ودانش آموزان خویش پدیدارساخته وکفرونفرت رامحومی کردم.

اگرمعلم بودم علم ودانش وادب رادرقلب تمام کودکان حک می کردم.

اگرمعلم بودم کوزه ای ازعلم وآبی ازدانش رابرگلهای زیبای هستی گوارامی ساختم.

اگرمعلم بودم قلب نونهالان راازیادونام خداپرمی کردم وشرک وشیطان راازقلب هایشان روانه می ساختم.

اگرمعلم بودم بسیارصاف وزلال همچون آسمان ،صداقت را ارزانیدانش آموزانم می کردم تاآنان  اخلاق زندگی رابیاموزند.

اگرمعلم بودم گیتارعلم ودانش رامی نواختم وباباد رهسپارمی کردم تاآوای آن رادرتمام جهان بپراکنم.

اگرمعلم بودم دانش آموزان راتشویق به ساختن پلی به سوی خدامی کردم تابتوانم آنان راازفرش به عرش به سوی خداراهنمایی کنم.

اگرمعلم بودم مانندآینه ای،علم ودانش وادب رابازتاب می دادم ونفرت ونادانی وسستی رادر هم می شکستم

اگرمعلم بودم به دانش آموزانم می آموختم که:غمهایشان رابرروی شن های ساحلی قلبشان بنویسندتابادآن هاراببردوشادی هایشان رابرروی تخته سنگی روی ساحل دریای قلبشان حک کنندتا ماندگار شود

اگرمعلم بودم قلبهای نونهالان راهمچون سپهر،سیمگون می ساختم.

نوشته ای ازالهام صمیمی،پایه سوم راهنمایی

۩۞۩  سلام عزیزم خیلی خوش آمدی تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩


ای معلم،ای نسیم صبا،توبااندیشه های بهاریت،جویبارزلال قلم رابر صفحه  روشن کاغذجاری می سازی وبانغمه دل نشین کلامت جوانه اندیشه رابارورساخته وسبدسبدمیوه  به شفافیت و درخشندگی

خورشیدبه ارمغان می آوری.
اردیبهشت ماه بانفس پیامبرگونه ات جوانه می زند.تومی آیی تاخورشیدآگاهی رادرقلب های حاصل خیزفرزندان سرزمین شان بکاری .دستان سپیدت برپیکره تخته سیاه نورمی پاشدوالفبای روشنی رادراذهان تاریک حک می کند.
ای سنگ صبورغم های پروانه ها،این گونه که عاشقانه به رویشمان کمربسته ای،دیرنیست که ازهرگوشه این خاک،صنوبرانی سربلند،گیسوان طلایی خورشیددانش راشانه بزنندوستاره های فروزان پژوهش،ازچشمان آگاه همین نوباوه گان بزرگ اندیشه،روشنی بخش رصدخانه های تاریک جهان گردد.
ای فرستادگان دانایی!بهارتان خوش،قلمتان سبزواندیشه هایتان بهاری باد...

نوشته ای ازاسماءجاهد،پایه سوم راهنمایی

سلام وخیلی خوش آمدید

گر معلم بودم،سعی می کردم مظهر عشق و صفا و صمیمیت باشم تا دانش آموزان در عشقم غرق شوندو حرف های دلم را آن گونه بر صفحه ی ضمیرشان حک می کردم که هرگز گرد فراموشی نگیرد.روی گلبرگ های زندگی خوب و نیک بودن را رقم میزدم و در صدف خاک گرفته ی قلبم مروارید هستی را نشان می دادم تا با صمیمیت و سادگی دلم با خبر شوند.اگر معلم بودم فانوس فروزان لحظه های تاریک دانش آموزانم می شدم تا راه را بیابند.

اگر معلم بودم....

نوشته ای از فریبا شرفی،پایه سوم راهنمایی



ای معلم ای شمع فروزان ،ای چراغ راه ما و ای آفتاب مهربانی

راه و رسم رسیدن به خدا را پیش پای ما گذاشتی و خانه ی دوست را نشانمان دادی

تو بودی که یادمان دادی احتیاط کنیم اما نترسیم،شرم کنیم اما از آموختن شرمنده نباشیم

واقع نگر باشیم اما گستاخی نکنیم،یادمان دادی چشم هایمان را به روی عیب های پنهان مردم ببندیم و همیشه قلب مهربانمان به روی مردم نیازمند باز باشد

ای معلم عزیزم:

هرچه باشیم،هرکجا باشیم و هرکجا برویم همه ی فصل های زندگی ما آکنده از عطر یادت خواهد بود مگر می شود خاطره ی باران از یاد بیابان برود؟

نوشته ای از نازنین تاتار،پایه سوم راهنمایی

  سلام عزیزم خیلی خوش آمدی .نظریادت نره


ای کاش معلم بودم وهمچون شمعی فروزان درکوچه های تاریک قلب دانش آموزانم راه می یافتم که برای رسیدن به هدف وموفقیت بیشترین تلاش  کنندوحتی ازکوچک ترین تلاشی هم دریغ نمی کند.

می دانم که معلم همچون ستاره ی امیدآسمان بی کران قلبم است.پس می کوشم تاروزی خودنیزستاره ی امیدی برای دیگران باشم.معلم همچون باغبانی که باکاشتن بذردرزمین ورسیدن به آن،ما رابه اوج می رساندوفرزندان ایران زمین همچون بذری که پس ازمدتی به میوه ای زیباتبدیل می شوند

پس می آموزم ومی کوشم تابرپله های بعدی زندگی با صلابت پای گذارم تاروزی خودرادرجایگاه معلمی ببینم واگرمعلم بودم باتمام وجودبرای فرزندان آینده کشورمی کوشم تاآینده ای بهتروسرافرازترداشته باشند.

نوشته ای ازفاطمه عیدی،پایه سوم راهنمایی

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

وقتی به کلاس پا می گذارد،بهاربانسیم نفس هایش می شکفد.بااوآسمان می بارد،چشمه می جوشد،نسیم می وزدوآفتاب سفره مهربان خویش را می گشاید.قلبش خانه مهربانی است وباسرانگشت خویش به افق های دوراشاره می کند؛افق هایی که پرازتپش رنگارنگ پروانه هاست.

ازخانه تامدرسه باهرگام به بهشت نزدیک ترمی شود.باقلمش مشق عشق می نویسد،عشقی که ابتداوانتهاندارد.

معلم عزیزم،هرچه باشیم وهرکجاباشیم همه فصل های زندگی ماآکنده ازعطریادشماخواهدبود.مگرمی شودخاطره ی باران ازیادبیابان برود؟

نوشته ای ازنرگس باقری،پایه دوم راهنمایی

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

سلام معلم عزیزم،نمی دانم از کجا و چگونه شروع کنم چون محبت های شما آن قدر فراوان است که قلم قدرت نوشتن و کاغذ گنجایش توصیفش را ندارد دوستتان دارم ،آن قدر که یک فرزند به مادرش

چون پا به کلاس می گذارید با چهره ای گشاده و تبسمی شیرین بر لب،آرامشی دیگر دارم،با نگاه مادرانه و مهربانتان احساس امنیت می کنم و حضورتان لذت بخش است ،نصیحت هایتان را با جان می خرم و حس دلسوزیتان را به خوبی درک می کنم

معلم عزیزم!چگونه می توانم قدردان این همه محبت هایتان باشم ،سعی می کنم با انجام به موقع وظایفم و با درس خواندنم گوشه ای از این زحمات را جبران کنم

روزتان را تبریک گفته و سلامتی و موفقیت شما را از خداوند متعال خواستارم

معلم عزیزم یادتان همیشه در ذهنم،عشقتان در قلبم و عطر مهربانیتان همواره در وجودم جاریست

آنکه هیچ گاه زحمات شما را فراموش نخواهد کرد دانش آموز کوچکتان....

نوشته ای از حمیده اسماعیل زاده،پایه دوم راهنمایی

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

معلم،ای همدم و مونس لحظات تنهایی ام،ای آنکه سالهای عمرت را صرف آموختن کردی و اندیشه هایت را در اختیار ما گذاشتی

تو که هرگز نگاهت از ما رو گردان نبود  ،لبخند برلبانت جاری بود و مهر و محبت تو پاسخ سوال های بی جوابمان بود

ما در کلاس درس  الفبای زندگی را ازچشمه ی نگاهت می آموختیم  و  چون پایان می گرفت و عطر نگاهت را  از ما می گرفتی کلاس آن گرمی و شوق خود را از دست می داد و دلها دیگر آن همه طراوت را نداشت

تو بودی که به من آموختی با چند خط کوچک خانه ای زیبا بکشم  و آسمانی آبی از جنس صفا و یکدلی ،تو الفبا را با تمام صبر و بردباریت به من آموختی ،الفبای زندگی را ،الفبای عشق و مهر و عطوفت را

من از تو درس ها آموختم ای معلم اخلاق ،روزت گرامی باد

نوشته ای از فاطمه دادپور،پایه دوم راهنمایی

سلامی به پاکی آسمان،به زلالی آب وگرمی آفتاب به پیشگاه انسانی که خوبی هایش راباهیچ واژه ای نمی توان وصف کرد.کاش می توانستم بگویم که چقدروجودت برایم مایه آرامش وحرف هایت برایم سرشارازآواززندگی است،اگرتونبودی زندگی معنایی نداشت توبودی که به من درس ایثاردادی واین ایثاررا من درچهره تووقتی ازشدت خستگی رمقی دروجودت نبود وبازباحوصله به حرفهایم گوش می دادی احساس می کردم.

من بانگاه توبه دریچه ی دنیا نگریستم وباتولحظه به لحظه الفبای مهربانی راروی دفتری ازوجودم نگاشتم وبازهم دوباره می توانم بگویم که واژه هاچقدرناچیزاند برای وصف تو...

نوشته ای ازملیحه سرحدی،پایه دوم راهنمایی

سلام بر تو که چون مادری عزیز بریم عشق و محبت را به ارمغان می آوری

به مادر عزیزی که ماه هاست تحملم می کند  و با تمام خوبی و بدی هایم خم به ابرو نمی آورد او که ستاره درخشان قلب من است و با لبخندی زیبا درس زندگانی را به من می آموزد ،درس عشق و ادب را ،درس مهر و صفا را ،درس ایثار و از خود گذشتگی را

مادری که نفسش به من آرامش می دهد و هرچه بکوشم نمی توانم اندکی از مهر و محبتش را جبران کنم و کاش می توانستم قدردان زحماتش باشم

 

نوشته ای از محدثه شریفی ،پایه دوم راهنمایی

بسم الله الرحمن الرحیم

ن.والقلم ومایسطرون.قسم به قلم وآنچه می نویسد.خداوندبزرگ دراین آیه قران ارزش واهمیت آموختن رابیان می کند.به قلم وآنچه می نویسدقسم می خوردچه کسی بایدنوشتن راآموزش دهد.معلم، همان معلمی که دوستمان است.آفرین براولین معلم جهان که خواندن رابه نبی مکرم اسلام آموخت.پیامبری که به مدرسه نرفته  خواندن آموخت

وسلام برتوای معلم که چراغ هدایت انسان هستی.چراغی که مسیرتاریک زندگی انسان رابامشعل نورانی علم ودانش روشن می کند.معلم همان مادری دلسوزبرای آموختن ازجان خودسرمایه گذاشته تادرکنارشمع وجودشان ،مانوجوانان رابهره مندسازند،چون خورشیدرابه مانشان می دهند.با افتخاربردستان معلمین خودبوسه می زنم .

درارزش مقام معلم همین بس است که حضرت علی(ع)می فرمایند:«هرکس مرایک حرف بیاموزدمرایک عمربنده خویش می سازد».

نوشته ای ازفاطمه رستمی،پایه دوم راهنمایی

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

"معلم ستاره ای درخشان در ظلمات شب"
ای معلم توراسپاس...
ای آغازبی پایان،ای وجودبی کران،ای والامقام،ای فراترازکلام،توراسپاس...
ای که همچون باران بر کویرخشک اندیشه ام باریدی،سپاست می گویم.    
تورابه اندازه ی تمام مهربانی هایت سپاس می گویم.
ای معلم خوبم،ای دریای محبت،ای دارنده ی آسمانی ترین عشق ها،
ای دشت ایثاروفداکاری این تویی که بادستان پر عطوفت گلهای علم وایمان را درگلستان وجودم می پرورانی.
پس تو ای معلم تورابه وسعت نامت سپاس می گویم،همان نامی که چهار حرف بیشترندارد اما کشیدن هر حرف وصدایش زمانی به وسعت تاریخ نیاز دارد....

زهرا خواجگی،کلاس اول راهنمایی

سلام وخیلی خوش آمدید

معلم چشمه ای جوشان و خروشان است که با جوش و خروشش به سد جهل و نادانی ما برمی خورد و آن را در هم می شکند و به ما درس زندگی و رستگاری می دهد

معلم!دست های تو،چشم هایت و حتی نفس هایت امیدبخش است،هربار که با لبخندت وارد کلاس می شوی مثل این است که شادی را چون نسیمی ملایم همه جا می گسترانی و چه با اقتدار به ما درس خوب زیستن می آموزی و با رضایتی قلبی پاسخگویمان هستی و دست نوازشگرت را بر سرمان می کشی...

معلم!تو بودی که اولین بار قلم را در دست من جادادی و تشویقم کردی تا بنویسم و چراغ امید را در قلبم روشن نگه داشته ای من تا ابد مدیون زحمات و لطف بی اندازه ی تو هستم و هیچ گاه لحظه لحظه ی با تو بودن را از یاد نخواهم برد.

نوشته ای از زینب ساکنی،پایه اول راهنمایی

سلام وخیلی خوش آمدید

سلامی به گرمی آفتاب بر تو که می آموزی و می دانی راه و رسم درست زیستن را

معلم عزیزم من از آن همه صبوری و توانت می آموزم که چگونه صبور باشم و مشکلات را تحمل کنم از صمیم قلب دوستت دارم و به تو عشق می ورزم

معلم مهربانم می خواهم چون گلی خوشبو باشی نه به کوتاهی عمر گل  با همان لطافت و یکرنگی،می خواهم مراببخشی و کوتاهی هایم را ندیده بکیری

و من هم می خواهم کلامت را گرامی بدارم و به آنچه می گویی عمل نمایم

تو چون شمع می سوزی و دست از تلاش برنمی داری و به این همتت افتخار می کنی

تو می دانی که می توانی با دست های پرمهر و عطوفتت،جامعه ای آباد بسازی و بر این سازندگی افتخار کنی

آری تو لبریز از صبوری و استقامت و دلیری هستی

روزت مبارک

نوشته ای از مریم امیریان،پایه اول اهنمایی

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: دلنوشته , انشای دانش آموزان , برای معلم

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 | 15:41 | نویسنده : طیبه غلامی |

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

بهار هوای آن روز ها را دارد....
نمی دانم چرا وقتی می گویند بهار
می بردم به روزهای خوش کودکی...
گویی من بهار را در کودکی و کودکی را در بهار بخاطر دارم ..
بهار که می آمد ...دلهره می داشتم
لباس های نو...
کفش های نو...
پول های نو...
آدم های نو...
نگه داشتن این همه چیزها دلهره می خواست دیگر ...
من بهار را در شکوفه های حیاطمان می دیدم ...
هروقت که شکوفه می داد فکر می کردم بهار آمده...
و اینک از آن سال ها می گذرد و من
بهار را در پشت پنجره ی اتاقم می بینم ...
شکوفه ها آمده اند اما من ...
در انتظار آینده ی هستم که انتظار مرا می کشد ...
این بار بهار بهانه است برای ماندن در چهار دیواری اتاقم تا برای دفتر و قلمم میزبان خوبی باشم ...
بهــــــآر ! آمدنــتـــــ مبارکـــــ ....!

نوشته ی نسترن نیکبخت


عکس متحرک نهنگ جدید زیبا 91

   صدای پای بهار

نوای یا مقلب القلوب می آید ؛نوای یا مدبر الیل والنهار؛نوای یا محول الحول والاحوال ؛
نوای حول حالنا الی احسن

حال خوب گوش کن صدای پای بهار می آید .
در بوستان قلبم شکوفه ها ی صورتی به درختان جلوه خاصی داده ا ند گنجشک های دلم بر روی شاخسارها
آوای شورو نشا ط سر میدهند . ساز گل ها ی دلم آهنگی دلنواز می نوازد. عشق و محبت در قلبم موج می زند چشمه ها یش تبسمی دوباره می کنند و می جوشند و می خروشند .
سفره ی هفت سین قلبم را در کلبه ی خاطراتم می اندازم؛ دوست دارم مثل آیینه پاک و بی ریا باشم مثل سمنو طعم شیر ینی به خود بگیرم مثل سبزه قشنگ و زیبا باشم ،مثل ماهی در دریای زندگی شناور باشم و مثل سکه در میان همه با ارزش و پویا باشم ومثل بهاردلم شاد وسبز باشد .
ای کاش باران بودم تا می توانستم سیاهی ها را از دلت بزدایم
ای کاش اشک بودم تا مثل ابر بهار به پایت می گر یستم و با اشک هایم گلستان وجودت را آبپاشی می کردم
ای کاش گل بودم تا شاخه ای از وجودم را تقدیم بوستان وجودت می کردم
ای کاش عشق بودم تا آهنگ دوست داشتن را برایت می نواختم آن وقت تمام وجودت بهاری می شد
قلبم به آسمان آبی خدا گره خورده است از پنجره ی دلم به آسمان می نگرم .خدایا حال که این دستانم در آستانه ی سالی نو به سویت دراز شده اند  پس مزن آنهارا که گدای خانه ی تواند اگر لایق باشند
نوشته ای از زهرا رجبیان،پایه سوم راهنمایی

 پنجر ه های دلم را می گشایم تا رایحه ی دل انگیز تو مشامم را پر کند.شادیهایم با تو پایان ناپذیرند.شکوفه هایت به ز یبایی آسمان خداست.با آمدنت پروانه های دلم به پرواز در می آیند و نوید بودن تو را به من می دهند و شکوفه های امید را در دلم شاداب می کنند.هنوز هم یاد تو در وجود سبزه ها و سیبها ت زنده است.هنوز هم سنجدهای سفره ،چشمان منتظرشان را خیره به راه تو دوخته اند . با آمدنت پسته های سربسته شاد میشوند و تو را میهمان لبخند مهربانشان می کنند.دلم می خواهد آیینه باشم مانند تو پاک پاک.دوست دارم چهره ی زیبایت را بر روی آیینه ی دلم طراحی کنم تا باری دگر دلتنگ تو نشوم .

بهارمن! من قلبی برای تپیدن دارم و آن فقط متعلق به توست .تو پر از احساس بارانی و این زیباست
در این شب های نورانی دعایم کن که قلبت چشمه ی جوشان خوبی هاست . غروب من رنگش طلایی است میدانم غم انگیز است اما در شادیهایت باید کلبه ی کوچک سختی ها نیز وجود داشته باشد.

نوشته فاطمه شاهرخی،پایه سوم راهنمایی     

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

زمستان درحال جمع كردن كوله بارش است.ديگرعروسي زمين به پايان رسيده است.زمستان كوله بارش را برپشت مي نهد و ردپايش راهم پشت سرخودپاك مي كند.

صداي پايش رامي شنوم ،ازلبخندغنچه ها،ازتكه ابرهاي پازلي،ازپهن شدن سفره زرين خورشيد،ازرنگارنگي طبيعت،ازصدايي آشناكه تغييراحوال را فريادمي زند،ازمغلوب شدن قلب ها،ازمغلوب شدن چشم ها و از رستاخيزجهان هستي...
خوش آمدي بهاركه باآمدنت هزاران تغيير ايجادكردي،خانه تكاني قلب ها،آمدن سال جديدو...
همه با شور ونشاط سال نو راشادباش مي گويند.
طبيعت يكپارچه سرسبزمي شود و زمين رادرآغوش مي گيرد.درختان با گلهاي زيبا و جذاب سال نوراتبريك مي گويند و پرندگان ازكوچ بازمي گردند.
يامقلب القلوب والابصار
           يامدبرالليل والنهار
                       يامحول الحول والاحوال
                                     حول حالناالي احسن الحال

م.مقيمي،پایه سوم راهنمایی


۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩


سفره  ته مانده زمستان رابادباخودمي برد.آسمان رنگ بهارراگرفته است.
بهارآمدباتازه رويي و شادمانی
بهارآمدباسرسبزي وخوش بويي
چه زيباست لحظه اي كه سال تحويل مي شودندای يامقلب القلوب گوش ها را می نوازد و همه خوشحال يكديگررادرآغوش مي گيرند
بهارآمده است تابه مادرسي دهد،درسي به نام شادي وشادابي،درسي به نام زيباي بهار،درسي به معناي سرزندگي،درسي به معناي شروع و آغازی دوباره ،درسی به معنای....
برگي ديگرازآسمان به زمين افتاد و سالي ديگرشروع شدوخواهدگذشت
هرروزتان نوروز           نوروزتان پيروز

محدثه زارعي،پایه سوم راهنمایی

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


زمستان رادوست دارم اماهمچنان درپي بهاري هستم.

زمستان زيباست درختان كوچك كوچه پس كوچه ها،لباس سفيدخودرابرتن مي كنندو پيكره آسمان ابرهاي تيره رادردل خودجاي مي دهد.آسمان تاريك است غروب كوچه ها دلگيراست دل طبيعت گنجايشي ازاين همه محبت وزيبايي راندارد و من حتي براي لحظه اي نمي توانم اين همه زيبايي رادر دامان طبيعت حس كنم.
اما همچنان درپي بهاري هستم بهاري كه باآمدنش كوچه پس كوچه هاي دل كوچكم را پر از شور و نشاط مي كند؛بهاري كه چشم انتظاري لاله هارابه پايان مي رساند.بهاري كه آفتاب نشانه اي ازحضورش است.

ساجده صادقي پایه سوم راهنمایی

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


به نام خداوندي كه دميدن روح دركالبدبي جان طبيعت  به اذن واجازه وقدرت اوست.
بار دگرزمين جامه نقره فامش را از تن خويش درمي آورد وبهاربراي ارمغان به اوپيراهني جديدمي دهد،چمن هاي بس زيبا،غنچه هاي دلتنگ  وشاخه های کوچک با ذكر او رخسار درخت راشكوفه باران مي كنند.نسيم باشاخه هاي درختان تاب بازي مي كند.شبنم برروي برگ هانشسته وپرندگان برروي شاخه هاترانه شادمانه وعاشقانه سرمي دهند.آسمان ابرهاي دلش راغبارروبي مي كندتا بتواند ذات آفرينش راببينيد و خورشید گيسوان طلايي اش را درآسمان پهن مي كند و نظاره گر اين صحنه هاي زيباست.رستاخيزطبيعت فرامي رسد و با پيام تحول دراحوال و بانداي آسماني يامقلب القلوب درمي آميزد و آغازدميدن روح دركالبدبي جان طبيعت را می آغازد كه به اذن و قدرت الهي شروعي پرطراوت براي زندگي مي شود.
اسماءجاهد،پایه سوم راهنمایی

حالا که مشت شکوفه ها باز شده و راز شیرین درخت ها از میان برگ ها پیداست،حالا که قلب باغ ها لبریز از تپش رنگی پروانه هاست
حالا که سیب های سرخ شاخه ها را چراغانی کرده اند
دلمان می لرزد از صدای پای ثانیه های بهار و لحظه هایی که بوی جدایی می دهند حالا همه ی گل ها دست به سویش دارند و قطره های شبنم نقطه چین نام اوست.
ای بهار !تو می آیی و بار دیگر مهربانی ،پرواز،شادی  و ....همراهت هستند
تو با نسیم دل انگیزت دست نوازش بر سر شکوفه ها می کشی
دوستت دارم و ثانیه ها را برای انتظار تو چشم در راهم
نوروزتان مبارک
نوشته ای از نازنین تاتار پایه سوم راهنمایی 

                          تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

روز ها پشت سر هم می گذرند و هرروز صدای پاهایش نزدیک تر می شود.
بویش را حس می کنم نشانه هایش را بر روی درختان و سبزه ها می بینم .
خانه ها هم انتظارش را می کشند و برای خوشامد گویی خودشان را آماده می کنند.
نمی دانم کی می آید نمی دانم کی انتظارها به پایان می رسد.
سفره ی هفت سین به انتظار نشسته است
ماهی قرمز دیگر حوصله اش سر رفته استت
ساعت لحظه شماری می کند.
ماه چشم به راهش است ، خورشید دلواپس است
همه چشم به راهند تا بیاید .
بیاید نوید بخش نوروزی دیگر و طراوت و شادابی باشد
سال نو پیشاپیش مبارک باد.

سعیده پور سلطانی کاخکی،پایه سوم راهنمایی

 

زمستان جای خود را به بهار می دهد
صدای پای بهار به گوش می رسدو نسیم دلنواز فروردین به جان ها طراوت می دهد.
همه به استقبال بهار می روند.
درخت ها جامه ای نو بر تن می کنند، لباس سبز رنگ تا سر سبزی و طراوت را به انسان ها بعنوان عیدی هدیه دهند.
خورشید با نگاه گرما بخش خود را برف ها رامحو می کند و هوای بهاری را به مردم عیدی می دهند
ننه سرما با طبیعت خداحافظی می کند گرچه دوست ندارد هستی را ترک کند اما چون با خنده ی مردم دلش شاد می شود خیلی زود با باد زمستانی همسفر می شود
پرنده ها از سفری طولانی باز می گردند
گل ها سر از خاک تیره بیرون می آورند و زیبایی را به طبیعت هدیه می دهند
سرانجام لحظه ی تحویل سال فرا می رسد .
سربلندی ، سرافرازی ، سعادتمندی ، سلامتی ، سروری سرسبزی و سرور بهترین هفت سینی است که بشارت روزی دوباره است

فاطمه دادپور،پایه دوم راهنمایی 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


لطافت بادهای بهاری صورتم را می نوازد،صدای پای بهار را می شنوم،غنچه ها بهانه گیری می کنند و نسیم آنها را آرام می کند.دریا در دل غوغا یی دارد و امواجش چشم نواز است ،گل ها بوی عطرشان در فضا پیچیده است  آری این بوی بهار است  بوی بیدار شدن طبیعت از خواب،باز شدن چشم ها و شروع احساس درختان.خورشید زیبا نور افشانی می کند و همه جا سرک می کشد و فریاد می زند ..باد همه هم آوا می شود به پروانه ها می گوید تا دور شکوفه ها حلقه بزنند ...به جوانه ها می گوید تا سر از خاک تیره در آورند،به درختها می فهماند تا لباسی سبز بر تن کنند
می آید تا به خیل پرندگان بگوید آواز بهار را بنوازید و مژده آمدن بهار را به همه  برسانید

بهار در راه است ،صدای پایش باغ را رنگین می کند و آرامش را به طبیعت پیشکش می نماید

نوشته ای از الهام رضایی،پایه دوم راهنمایی

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

یا مقلب القلوب والابصار،یا مدبر اللیل و النهار ،یا محول الحول و الاحوال حوٌل حالنا الی احسن الحال
بهار می آید و طبیعت از خواب زمستانی بیدار می شود سال نو در سرزمین ما با این بیداری آغاز می شود ،بیداری یعنی چشم های باز و شروع احساس ،احساسی که از قلب جوانه می زند 
درختان شکوفه می زنند و به طبیعت زیبایی و صفا می بخشند ما با خانه تکانی به استقبال بهار می رویم ،زمان بر ما می گذرد و هر لحظه  نو می شویم و تازه؛ پس هر روز باید برای ما نوروز باشد  این همه تغییرات جز به اراده ی خالق توانا نیست او که فصل ها را آفرید؛ او که مارا به سیر و سفر در طبیعتش واداشت
این گونه است که یک سال تجربه اندوختیم و گذر عمر را به نظاره نشستیم و فهمیدیم روزی به پایان این سفر می رسیم
پس قدردان لحظات باشیم و از زندگی و بهار طبیعت و آنچه آفریده ی اوست لذت ببریم

نوشته ای از حمیده اسماعیل زاده،پایه دوم راهنمایی

                       تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures


بهار من خوش آمدی...
خوش آمدی که با آمدنت به گلها ودرختان مژده دادی تا از خواب سنگین زمستانی بیدار شوندو روحی تازه به خود گیرند.
پرنده های سرزنده درهوای تازه پرواز کنندو سکوت طولانی زمستان را بشکنند.
و بهار می آید....
تا بلبل را به نغمه سرایی بطلبد.و باری دیگر پروانه هابا آهنگ نسیم در میان گلهابرقصند.
وشکوفه ها بر درختان همچون لبخندی باز شوندو عطر آن ها همه جارافرا گیرد...

زهرا خواجگی،پایه  اول راهنمایی

 

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

بهار می آید و چادر پر برف زمستان را کنار می زند و به طبیعت روح و جان تازه ای می بخشد.درختان از خواب زمستانی برمی خیزند امروز روز شکوفایی است ؛غنچه ها باز می شوند و لبخند زنان آواز شادی سر می دهند ،پرندگان برای  لانه سازی آماده اند ابرهای تیره پهنای آسمان را یکباره می پوشانند
آری بهار می آید و...باران می بارد طولی نمی کشد با بند آمدن باران ابرهای سفید کنار می روند و خورشید در دل آسمان نمایان می شود لحظه ای بعد سرسره ای از جنس رنگین کمان در آسمان به چشم می خورد و نظرم را جلب می کند
اینک مردم در حال خانه تکانی هستند و خود را برای استقبال از بهار آماده می کنند .چادر گل گلی بهار را می توان در همه جا دید و حس کرد
ای کاش همه ی ما یاد می گرفتیم که قلب خود را نیز خانه تکانی کنیم تا غبار غم و کینه کنار زده شود و دل ها صاف و پاک گردد تا همیشه جایگاه مهر و محبت و دوستی باشد.

نوشته ای از مائده غفوری ،پایه اول راهنمایی ،آموزشگاه نجمه(س)

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


با بهاری که از راه می رسد شاداب تر از همیشه به زندگی خود ادامه دهید،اگر یک شاخه ی خاموش و بی شکوفه هستید در بهار شکوفا شدن و جوانه زدن را از طبیعت بیاموزید .نسیم بهاری خود را از همین حالا به رخ می کشد عمو نوروز سبدهای پر گل و ستاره اش را بر سر ما می گسترد بهار برای خیلی ها جالب و دوست داشتنی است زیرا می توان طراوت و سرسبزی را حس کرد و فهمید
با رنگ و بوی سفره ی هفت سین خانه طراوتی دیگر و لذتی دوچندان می یابد، دوباره پرستیی  که تازه از کوچ برگشته  پشت پنجره نغمه سرایی می کند و می گوید :بهار از راه رسیده و سالی  گذشته و سالی جدید در راه است کاش قدرش را بدانیم
نوشته ای از زینب ساکنی،پایه اول راهنمایی


تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

روزها و ماه ها از پی هم سپری می شوند و نوبت به زیباترین فصل می رسد,عروس فصل ها،بهار!
بهار با همه ی زیبایی هایش از راه می رسد درختان ازخواب زمستانی بر می خیزند و لباسی نو به تن می کنند پرندگان از شاخی به شاخ دیگر می پرند و با آواز زیبایشان آمدن بهار را نوید می دهند .بوی خوش شکوفه ها در همه جا به مشام می رسد ،دشت ها از روییدن شقایق های زیبا سرخ فام می شود و آب های  گوارا از کوه ها جاری می شود و کشتزارهای مرده را سیراب می نماید ،چشمه ها جوشان و رودها خروشان می شود و خورشید چون الماسی درخشان از پشت کوه ها سرک می کشد و به طبیعت  ،طراوت و شادابی هدیه می دهد و چه زیباست این همه جلوه های خالق هستی در پرتو نور خورشید و چه  مهربان است خالق این همه شکوه و عظمت...او که زیباست و زیبایی را دوست می دارد و مهربان ترین است

نوشته ای از نسیبه مشتاقی،پایه اول ،آموزشگاه نجمه(س)

http://roozgozar.com/piczibasazi/animator-ofoghi/01/www.roozgozar.com-2082.gif


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان ، مناسبت ها
برچسب‌ها: تبریک سال نو , انشای دانش آموزان , دلنوشته

تاريخ : شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 | 15:8 | نویسنده : طیبه غلامی |


درياي تشنه ي كربلا


لبانش تشنه بود،زبانش ذكر مي گفت،نگاهش به آسمان بود،شمشير به دستانش،سرش را بريدند،سربه نيزه قرآن مي خواند،تنش به زمين شرف داد و سرش به آسمان آبرو

دستان ابوالفضل را كه بريدند،حسيني بود كه دستان رقيه را بگيرد،حالا كه او نيست چه كند؟ديگر آبي نيست ،قلب آسمان نمي تپد،خاك از خود خجالت مي كشد،حالا كه او نيست ديگر دنيايي نباشد،به جاي ابرها،رباب يك دريا مي گريد،رقيه به ياد صداي غريبش،نگاه لطيفش و دستان پرمهرش،كربلا را اقيانوسي به وسعت عالم مي كند،ماهيان اين اقيانوس بدون آب مي ميرند پس كربلا زنده است تا تاريخ زنده است...

(نوشته اي از هانيه رحماني،آموزشگاه تربيت)

  برای مطالعه نوشته های دانش آموزان ادامه مطلب را مطالعه بفرمایید


موضوعات مرتبط: انشاء دانش آموزان ، مناسبت ها
برچسب‌ها: مذهبی , محرم , انشای دانش آموزان

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه پنجم آذر 1390 | 20:56 | نویسنده : طیبه غلامی |

عشق خنجر

خدایا از چه بگویم؟از ماه یا خورشید؟از صحرا یا دشت؛از اشک یا از خنده؟

نه من از خنجری می گویم که در برابر گردن اسماعیل سختی را از یاد برد و توان مقاومت نداشت.از خنجری که غمش را به هرکه می گفت طاقت شنیدن نداشت ؛خنجری که می خواست سری از تن جدا کند اما نشد؛خنجری که می خواست قلبی سرخ را به آتش بکشد ؛می خواست مرواریدی را از صدف جدا کند اما توانش را نداشت

خدایا،چه سخت و توان فرسا بود بود این آزمایش !در دل ابراهیم آشوبی بپا کرد ،صدای امواجی پریشان را در قلبش می شد حس کرد ،آسمان قلبش ابری بود هوای باران داشت ،اشک هایش چون پرده ی حریری چشمانش را پوشانده بود ،آسمان می گریست گویی می خواست تمام غصه هایش را یک جا برد ،نسیمی آرامش بخش ابراهیم را دلداری می داد اما صفحه ی شطرنج زندگی مهره ها را به گونه ای می چیند که همه چیز دست به دست هم می دهد تا راه را روشن کند و ناگاه ندای جان بخشی به گوش می رسد ندایی که تکه های شکسته ی قلبش را به هم نزدیک می کند

و ابراهیم خنجر را رها می کند و اسماعیل را در آغوش می کشد و خنجر آرام می گیرد

ابراهیم نمونه ای والا از بزرگ مردانی میشود که زندگی را زیبا دور می زند  و آن گاه که بر تارک بلندترین قله ها می ایستد لبخند می زند لبخندی از سر رضایت و اخلاص و تسلیم...

بی عشق برای خنجرم سختی نیست

بی آه برای مردنم کافی نیست

بی قلب برای زندگی شادی نیست

بی غم ز برای زندگی معنا نیست

ای همیشه در قلبـــــــم

ای هماره در جانــــــــــم

بی اسماعیل برای ابراهیم دنیایی نیست

"نوشته ای از رهرا رجبیان دانش آموز پایه سوم راهنمایی"


موضوعات مرتبط: انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: انشای دانش آموزان , ادبی , عید قربان

تاريخ : یکشنبه پانزدهم آبان 1390 | 15:6 | نویسنده : طیبه غلامی |

 

به نام خدا

من حسین دانش آموز کلاس چهارم ابتدایی هستم .

انتخاب یک شغل مناسب کار بسیار سختی است...

من شغل پدرم را دوست ندارم چون همیشه در زیر زمین خانه در حال اختراع کردن چیزی است که

هنوز هم اختراع نکرده ....

نمی دانم چرا همیشه بوی دود از زیرزمین خانه بلند می شود و همسایه ها مدام عتراض می کنند.

من نمی خواهم دانشمند شوم چون پدرم هم می گوید در آمدی ندارد و آدم پیر می شود .

راستش خودم هم دیده ام پدرم فقط  به دوستانش پول می دهد و هرروز هم پیرتر می شود

و دندان هایش زردتر و موهایش سپید تر از قبل ....

شغل مادرم را هم دوست ندارم چون صبح زود از خانه بیرون می رود و دیر وقت باز می گردد.

نمی دانم شغلش چیست اما هرچه هست شب ها که می بینمش زیر چشم هایش گود افتاده و

سرخ اند و دستهایش چروکیده و پینه بسته اند .

نمی دانم درس خواندن خوب است یا نه ! اما یک خواهرم که درس اش را تمام کرده درخانه بیکار است

و همیشه بهانه می گیرد و می گرید چون جهیزیه اش کامل نیست و خانواده ی شوهرش او را اذیت

می کنند خواهر دیگرم هم که در دانشگاه درس می خواند ،روز و شب و حتی روز های تعطیل به

دانشگاه می رود مثل این که خیلی درس می خواند ، چون خودم صدای درس خواندنش را نیمه های

شب شنیده ام اما نمیدانم چرا با موبایلش درس می خواند و گاهی هم بلند بلند می خندد.

قصابی شغل خوبی است و می خواهم مثل حاج جعفر قصاب سرکوچه مان  بشوم و به هرکس پول

نداشت گوشت مجانی بدهم چون بارها دیده ام وقتی پول نداریم به ما گوشت می دهد .

اما من مثل حاج جعفر شجاع نیستم و با دیدن خون می ترسم .

میوه فروشی هم خوب است اما نه مثل علی آقا دو کوچه بالاتر که میوه هایش همیشه زیر دست

  و پای مردم ولو است  و همه یواشکی دزدی می کنن و علی آقا نمی فهمد.

من آقا معلمم را خیلی دوست دارم و می خواهم معلم کلاس چهارم بشوم .

معلمی شغل انبیاست و من می خواهم مثل آقا معلمم باشم ،خوب درس بدهم تا همه مرا دوست

داشته باشند اما نمی خواهم مثل معلم کلاس سومم باشم که به پسر حاج منصور که خیلی پولدار

بود با شما حرف می زد و به من می گفت آهای بچه و گاهی مرا تنبیه می کرد تا درس عبرتی برای

بقیه باشد ولی به پسرحاج منصور می گفت تو مثل پسرمی درصورتی که پسری نداشت

من درست نمیدانم فقر چیست ولی...

میدانم هر چه باشد بد است و دردناک...

اما فقط  می دانم :

 :::: می خواهم در آینده معلم بشوم ::::


موضوعات مرتبط: انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: انشای دانش آموزان , ادبی

تاريخ : یکشنبه یکم خرداد 1390 | 14:48 | نویسنده : طیبه غلامی |

  بیاتابهاری شویم

اگردفترقلبت تموم شده،یک دفتردیگه برداروازنوشروع کن. 
ایوان دلت روآب وجاروکن.
آن گاه،شمعدانی های عشق رابچین دورتادورخانه دلت؛آیینه روی طاقچه دلت رابانورنقره ای ماه آراسته کن.
بوستان وجودت رابازبانهال عشق وخوبی آلایش بده،بعدش هم رویشان مهرومحبت را آبپاشی کن.
بهتراست،جلوی خانه قلبت رابرای خیرمقدم به بهارپرچم بزنی.

حالابهاری شدی دوست من...

روزهابگذشت وتقویم زمان تکمیل شد

سالمان باصوت حول حالنا تحویل شد

خداوندا!تمام لحظه هایم رابه تومی سپارم.
اگرتوآنی که ازمن چشم بپوشی تمام وجودم غرق گناه می شود.
الهی!این دستها که درآستانه سالی نوبه سویت درازشده اندفقط لایق گدایی توهستند.
ای پروردگارعالمیان مرادرژرفای بی کران انس والفت باخودهمنشین ساز.تصمیم گرفته ام اگررخصت دهی دلم راخانه تکانی کنم وآن رابرای حضورهمیشگی ات آماده سازم.
یاریم کن!ای یاری کننده.

آب وآیینه بودوماهی وآب
نان وقرآن وسبزه وسنبل
شمع وایمان قلب ماروشن
ازدعاخانه پرطراوت گل

جمع ماپاک وساده وخوشبو
سفره رابادعاصفادادیم
بزم مادورسفره حالی داشت
دست اخلاص باخدادادیم

عیدوتحویل سال وعطردعا
یامقلب القلوب والابصار
ای مدبرکه روزوشب داری
کینه هارازقلب مابردار

دست گلدان وغنچه های دعا
اشک خواهش مثال شبنم بود
حال مارابه بهترین گردان
این دعایی برای عالم بود

(نوشته زهرا رجبيان،پايه دوم راهنمايي،آموزشگاه تربيت)

تصاویرشباهنگ Shabahang- Dividers

تمنای رسیدن بهار

تمنای دلم باخواهش دل طبیعت یکی شدتمنای دلم ونگاه های منتظردرختان یک مفهوم رامی رساندتمنای دلم بهارراخواست وبهارطبیعت را.
تمنای دلم با
گذشتن دقایق وثانیه هاسازگاری نداشت.تمنای دلم دیدن تکه چوبهارادوست نداشت.
تمنای دلم به بهارگفت:بیا،نترس،دستت رابه من بده وبادست دیگرت درختان خشکیده وافسرده رانوازش کن ورنگ سبزپیراهنت رابرروی شانه های عریان آنان بریز.
تمنای دلم می گفت:سرت رابرروی دامان نرم زمین بگذاروباچشمان سرحال وشادابت روح تازه ای به آسمان ببخش.
تمنای دلم همیشه توراخواست وتودرراهی و ای کاش اي کاش هایم زودتربرآورده شود.
بهاربانگاه مهربانی به من گفت:صبرکن می آیم.به زودی که حتی تومتوجه آمدنم نشوی اماتوبایدهمیشه بهاري باشی بایدهمیشه به جای من باشی وبرای همیشه لانه کثیف دروغگویی وبدی هاراازقلب کوچکت دوربیندازی.وخانه ستاره ای خوبی ومهربانی رادردلت بسازی توبایدباخودت روراست باشی وباهمه مهربان تادرمقابل دیدگان همه بهاری ازجنس انسان که باشکوفه های نقره ای وقرمزآراسته شده باشی.باخودت مهربان باش تاسبزوشقایقی باشی.

(نوشته فاطمه شاهرخی،پايه دوم راهنمايي،آموزشگاه تربيت)

  

با بهاري كه مي رسد از راه

سبز شو چون چمن ،شكوفا شو چون غنچه هاي روييده بر درخت،آبي و آرام چون دريايي صاف كه ماهي ها زندگيشان را مديون آنند...آري بهاري شو،كينه ها را در زباله داني ذهنت بريز و فراموشش كن ،با خوبي ها قلبت را مزين كن،به زبانت قول بده ديگر دروغ و غيبت و ناسزا را بر روحش وارد نسازي،زندگي زيباست پس زيبايي را باور كن...خدايا در اين آخرين روزهاي سال به من دلي بده تا به حرام نيالايم،گوشي تا غير از نداي حق ندايي ديگر نشنوم،چشمي تا پرده اي داشته باشد و آن گونه كه جايز است بنگرد،عقلي كه هيچ كاري را نسنجيده انجام ندهد

خدايا ياريم كن...

(نوشته محدثه شايان پور،پايه سوم راهنمايي،آموزشگاه نجمه)

تصاویرشباهنگ Shabahang- Dividers

صدای پای بهار

تولدبهارتولدشوروشوق سبزه وامیدوحرکت است.صدای پای بهارصدای دعوت دوباره زندگی است.صدای موسیقی زیباي حیات دردستگاه آفرینش که از زمین هرگزنمی میرد.وقتی زمین ازجاده سردزمستانی عبورمی کندوآرام آرام به سبزه وشکوه بهاری می رسد،ایرانیان این اتفاق زیباومکررزمین راروزنومی نامندروزنوبرای زمینی که می خواهددوباره نفس بکشددوباره حرف بزند.ا نوشدن ولباس تازه پوشیدن زمین موسیقی دوباره روییدن است.دوباره بیدارشدن.بسم الله گفتن وحرکت...

(نوشته زهراصباغیان،پايه سوم راهنمايي،آموزشگاه نجمه)

تصاویرشباهنگ Shabahang- Dividers


بازهم بهارازراه میرسدوملافه سبزش رافرش زیرپاهایمان می کند.بهارمی آیدتاجهان خودرابرای تجربه زندگی ای دیگرآماده سازد.بهارزندگی رابه یادمان می آوردوآن چه کاشته ایم وبرداشت خواهیم کرد!تاازخاطرنبریم به استقبال فصل سردی وگرمی برویم،بادلی همواره بهاری وبی خزان.

لحظه ای شاعرانه
بهار
قصه جوانه بود و آفتاب
آن جوانه ای که قدکشید وایستاد وبرگ داد
درمقابل تمام روزهای سخت
رشدکردوشددرخت
آن جوانه ای که بانگاه آفتاب قدکشید
تابه آسمان رسید
یک درخت استوارشد

بهارشد

(نوشته اي از مهسا صداقتي،پايه اول راهنمايي،آموزشگاه نجمه)

 


بهارمانندباغی زیباست ومن دراین باغ چنان قدم برمی دارم که انگارهمه چیزتحت حیطه من است هرجاکه راه می روم همه چیزرازیباودلپذیرمی بینم.
باآمدن بهار وپدیدارشدن شکوفه های رنگارنگ و شکوفه های گلهای شقایق ولاله برروي تپه ها انگارکه بهشت راروی زمین می بینم ومانندانسان هایی که درزندان تاریک وسردزمستان به سربرده اند به شوق فراوان ازاین بهشت زمینی استقبال می کنیم.
ماانسانهاازدیدن بهارشادمان می شویم گویابهاردوباره روحی تازه به ماارزانی کرده است.سرسبزی بهاروشکوفه های رنگارنگ وجویبارهای روان همچون تابلوی نقاشی است که همه مارامبهوت خودساخته است وحتی به اندازه ی چشم به هم زدنی نمی توانیم ازدیدن این زیبایی هادست بکشیم اماافسوس که این زیبایی هاپایدارنیست وپس ازآن دوباره خزان همچون اسبی باشراره های زرینشروع به تاخت وتازمی کند.می خواهم ازاین زیبایی هاکه دراین مدت کوتاه پدیدارمی شونداستفاده ی کاملی رابکنم وخاطره هایی چه بسا شیرین برای خودبه ارمغان بگذارم.

(نوشته اي از سميرا احمدي،پايه دوم راهنمايي،آموزشگاه تربيت)

تصاویرشباهنگ Shabahang- Dividers

باآمدن بهاروزمستان فصل سرماویخبندان می رودومابهاراحس می کنیم.صدای پایش آنقدرآرام آرم به گوش می رسدکه مامتوجه آمدنش نمی شویم.بهاردراه است.وازقله هاوکوه هاوجنگل های پربرف می گذردوبه همه ماحتی طبیعت هدیه می دهد.به درختان لباس سبزوبه گل هاشکوفه وبه آسمان نسیم خوش بهاری وبه زمین هاودشت هاگل.
بهاری که بابوی خوش گلهابه مشام می رسدودرهمه جاصفاوطراوت وشادابی رابه وجودمی آوردوبانسیم بهاری که ازهمه طرف می وزددرختان وگلهارابه رقص وشادی درمی آوردودرختان کم کم پربارمی شوند.
وبهاربااین همه نشانه به طبیعت حال وهوای دیگری می بخشد.

همان گونه که بچه هاباآمدن بهاروعیدخوش حال هستندولباس نوبه تن می کنندوهمه مردم باآمدن این فصل زیباهمان طورکه به خانه های خودصفایی می دهندباید دل هایشان را که پرازکدورت وناراحتی است پاک کنند و به خانه های دلشان هم صفا وشادابی دهند.

(نوشته اي از حميده بلادر،دوم راهنمايي،آموزشگاه تربيت)


تصاویرشباهنگ Shabahang- Dividers

باز هم نوروز و بهار از راه می رسد و با خود شادابی و نشا ط را بر همگان هدیه می دهد.

بهار روح طبیعت دوباره آمدو زندگی را به زمین و آسمان هدیه داد

با آمدنش دوباره مرغان سحرگاه برشاخه ها نشستند و آواز شادی سر دادند دوباره شکوفه ها از روی درختان سر بر آوردند و چشمان خواب آلود خود را گشودند و با شادی بر حیواناتی که از خواب زمستانی برخاسته بودند لبخند زدند

آری وقتی نگاه می کنیم می بینیم حتی کوهستان هم از این تغییر و تحول خوش حال است و اشک شوق مانند جویباری از چشمانش جاری است کوهستان ثابت کرد که آرزوها همیشه دست یافتنی است و دانه های اشکش هم فقط به چشمه حقیقت می پيوندد.

بهار با آمدنش سردی را که زمستان در این مدت به زمین هدیه داده بود دور کرده و جانی دوباره به آن بخشید

خدایا این زیبایی را برای ما حفظ کن  و کمک مان کن که زندگی مان مانند زمستان بی روح نباشد بلکه به زیبایی و گرمی بهار باشد.

(نوشته مینا کوهکن،پایه سوم راهنمایی،آموزشگاه نجمه)

 

بهاررادوست دارم

بهاررادوست دارم چون بوی طراوت می دهد.بوی زندگی بوی عشق بوی رستن وزنده شدن دارد.تاچندروزدیگزکه بهاری نوازراه می رسدوباردیگردرختان به شکوفه مي نشينند وباغچه خانه پرازسبزه های جوان می شود،بوی اقاقیاهمه کوچه هاراپرمی کند.شادی وجنب وجوش به همه خانه هاخواهدریخت.نوروزهمیشه برایم دوست داشتنی بوده است.چون بهارزیباست وهرانسانی فطرتازیبایی رادوست دارد.نوروزرادوست دارم چون روزنیایش یزدان است.سپاس ازاینکه یک سال نویک زندگی تازه آغازمی شودوچشمه دعاجاری می شودزلال وزمزمه ي،اي گرداننده دلهاودیده ها،ای تدبیرکننده شب وروز،ای دگرگون کننده حال ها،حال مارانیکوترین حال بگردان.بهاریعنی یادآورروزی که رازهای زمین آشکارمی شود.بهارفرصتی است برای برگشتن به خویشتن.بهاررستاخیزطبیعت است.

(نوشته الهام اکرامی،پايه سوم راهنمايي،آموزشگاه تربیت)


 زمستان رفت وبهارپرازشکوفه ازراه کم کم میرسد.صدایی که به گوش می رسدهمان صدای پای بهاراست.بهاری که می آیدوهمه جاراازعطرش پرمی کند.بهارمی آید،وخیلی زودمی رود.اگرخوب گوش کنیم وحس کنیم می توانیم صدای پای بهاررابشنویم وآمدنش راحس کنیم.آری آمدنش را...

تاآمدن بهارچیزی نمانده است.آمدن بهارمثل منتظرماندن اذانی هست که می خواهدازمسجدمحلتان به صدادرآید،آمدن بهار،همان منتظرماندن یامقلب القلوب است.

که تاآمدن این آیه مبارک چیزی نمانده است:

              منتظربمان امابرای آمدن بهارنه!!!!!

                                     به خاطرامام ولی عصرمنتظربمان

(نوشته اي اززهرارمضانی،پايه سوم راهنمایی،آموزشگاه نجمه)

 
يك سال ديگر هم گذشت و دوباره بهار با كوله باري از گل و سرسبزي از راه مي رسد تا پرندگان زيبا از كوچ بازگردند و با آوازهاي خود به زمين نويدي تازه بخشند،در اين ميان آسمان با خورشيد آراسته شده و نور زيبايش را به زمين هديه مي كند.به زمين نگاه مي كنم گل هاي رنگيني را مي بينم كه با شكوفايي خود به آسمان نگاه مي كنند ،آسمان مي خندد و درختان از شادي و نشاط در پوست خود نمي گنجند

آري طبيعت شاد و مسرور است و زمين و زمان اين شادي را نظاره گر هستند.

(نوشته اي از آراسته غلامي پور،پايه سوم،آموزشگاه نجمه)


 





موضوعات مرتبط: انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: در وصف بهار , انشای دانش آموزان

تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 | 18:26 | نویسنده : طیبه غلامی |

رنگ و مزه ي درس ها از نگاه دانش آموزان

جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/

حتما ادامه ي مطلب را مطالعه بفرماييد


موضوعات مرتبط: انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: رنگ و مزه درس ها , ادبی , انشای دانش آموزان

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه سوم اسفند 1389 | 15:19 | نویسنده : طیبه غلامی |
گريه هاي بي صدا


آفتاب دلش آتش گرفته بودو شعله هايش از آسمان به زمين مي ريخت.زمين مي لرزديد و فرات مي گريست.

نخل ها كه تماشاگر آن دشت خون بودند ،نوحه مي خواندند و باد آنها  را ياري مي كرد .دشت جامه اي سرخ به تن كرده بود.عشق پير و خسته گام برمي داشت و جسم بي سر عاشقان  را مي بوسيد

و اين گونه بود كه در تاريخ عشق نوشتند:«ياد ياران سفر كرده به خير»...


(نسترن نيكبخت...)

 




زير شمشير غم

روزها بود تنها صدايي كه به گوشم مي رسيد حرف از غم و اندوه  و بي وفايي ميزد .روزها بود كه حس عجيبي را در لحظه لحظه ي زندگي ام حس مي كردم. وقتي به ماه مي نگريستم ،حال و هوايي غريب حس مي كردم ،از پشت پرده ي نازك اشك در چشمانش غمي آميخته با محبت مي ديدم.زماني كه به سخنانش گوش مي دادم زير شمشير غمي كه به سينه داشت كمر خم مي كردم و با حال و هوايي كه داشتم در گوشه،گوشه ي قلبم ثانيه هاي عمرم نوحه اي را حس مي كردم كه از گريه ي نيلوفر هاي منتظر مانده ي مرداب،از گهواره ي سبز،از نخل ها و نيزه ها،از غم آيينه ها،از گوشواره هاي خون آلود و ...سخن مي گفت. آري اين نوحه ي باران بود كه بر تشنگي حسين و لب هاي ترك خورده ي زينب سخن مي گفت به حال حسيني كه يادش را بر صفحه ي  تاريخ با آه نقاشي مي كنند و نامش را بر زيارت نامه ي عشق مي نويسند:اي حسين!اي ارباب لحظه هاي غم و اندوه!ما در تب داغ تو مي سوزيم و زماني كه هنگامه ي ماتمت مي آيد صداي قدمهايت به گوش مي رسد و صد كوچه از حسينيه ها تا حرمت مي گشاييم السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين

(نوشته اي از مليحه اصغري،پايه سوم راهنمايي،آموزشگاه تربيت)
سلام عزیزم

آب مي خواهم... گوشه اي نشسته است و اشك گونه هايش را نوازش مي دهد ،دلش تنگ است و بغض در گلويش آشيان دارد،چشمانش را مي بندد ،خود را در بياباني تشنه مي يابد ،بياباني كه خورشيد بي رحمانه بر دلش مي تابد.مشكي در دست دارد و سربند سبز يا ابوالفضل(ع)بر پيشاني،از دور خيمه ها را مي بيند.مي دود تا چند قدمي خيمه ها مي رسد ولي پايش به سنگي مي خورد و مي افتد،مشك آب پاره مي شود و آرام ارام به دل زمين فرو مي رود. لا...لا...لا...لا....صداي مادري خسته كه براي آرام كردن كودكش مي خواند ،صداي هق هق گريه  دختركاني كه از دوري پدر چشم هايشان درياست دريايي از خون ،از سويي ديگر صداي مظلومانه ي عبدالله به گوش مي رسد كه از عمه مي خواهد به ياري حسين بشتابد و با اجازه ي عمه با قدم هايي شتابان به طرفش مي دود... صداي رقيه به گوش مي رسد كه مي گويد:عمو جان برايمان آب مي آوري چند روز است آب ننوشيده ايم تشنه مان است... ديگر اشك ها چون سيل بهاري جاري مي شود ،با خود مي گويد:اينجا چه خبر است؟اينجا كجاست؟ آري اينجا كربلاست دروازه ي بلا،وقتي به خود مي آيد كه دختر بچه اي سه ساله او را صدا مي كند اين بار هم مشكي به دست دارد و سربند سبز يا ابوالفضل(ع)به سر...دختر بچه مي گويد:عمو جان اب مي خواهم....

(نوشته اي از محدثه دوستي،پايه سوم راهنمايي،آموزشگاه تربيت)
تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

غوغاي عاشورا


كربلايت را كجا پيدا كنم؟

نينوايت را كجا سودا كنم؟

در زمين كربلا مولا چه شد؟

  در شب شور و وداع  يارا چه شد؟

آن شب آخر كنار خواهرت

  در كنار دختر غم پرورت

شب زداغ غنچه ها پرپر زده

 صبح فردا اين زمين ماتم زده

شمر ملعون در كنار علقمه

  در پس شور و نواي علقمه

هان ابوالفضل رشيدت را ببين

  شو و عشق عالمينت را ببين

گر كه فردا آفتابت شعله زد

  در زمين كربلا خون حلقه زد

خون ياران حسين كربلا  

 بر زمين خشك و گرم نينوا

بر سر نعش جوانان حسين

   سرجدا و جان فداي كربلا

آن علي اصغر ،علي اكبر چه شد؟

   آن جوانان بني هاشم چه شد؟

ظهر عاشورا چه غوغا شد ببين

 كودكان و مادران گريان ببين...

 چرخ دوران و فلك بر هم زده 

  داغ مولا سينه ها ماتم زده

 

(زهرا رجبيان،پايه دوم راهنمايي،آموزشگاه تربيت)


تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

مهر حسين

پلك مي زنم در نگاهم طوفان مي آيد و زمين و زمان را بهم مي زند روزهاي حادثه خيز را پلك مي زنم.هنوز سيراب نشده اي كه عطش احاطه ات مي كند،گدازه هاي درونت،پيروزي كوفه را به آتش مي كشدو خاكستر پشيماني را به كوچه هاي نفرين شده مي پاشد.

حسين (ع)!اي سرورو مولاي عاشقان،عشقت به وسعت عالم و به بلنداي آسمان است.هر چه مشعل است از تو شعله مي گيرد و هر چه گل است از تو مجوز رويش مي گيرد.

عجب صفايي دارد اسير مهر و محبت تو بودن و اشك را از ديده سرازير كردن و محبت تو را به سينه زدن و...

دوست دارم همه مرا به نام تو بشناسند وقتي از تو مي گويم همه ي خوبي ها صف مي كشند رگ رگ دلم بر ضريحت گره مي خورد و اين موجب شده وقتي به تو سلام مي دهم دست ارادت بر سينه بگذارم

يا ثار الله ،از تو مي خواهم كه فقط اندكي از نور وجودت را بر من بتاباني تا غربتت را فراموش نكنم.


(اسماء جاهد،پايه دوم راهنمايي،آموزشگاه نجمه)

 

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

آفتاب ما كجاست؟

باز هم شب عزاست

شهر دشت نينواست

شب به گردن زمان

شال تيره ي عزاست

بوي يك غم بزرگ

توي كوچه ها رهاست

آنچه مي رسد به گوش

هاي هاي گريه هاست

قلب سنگ هم پر از

ناله هاي بي صداست

پشت ما شكسته است

درد ،درد بي دواست

اي شب،اي ستاره ها

آفتاب ما كجاست؟...


(نازنين تاتار،پايه دوم راهنمايي،آموزشگاه نجمه)


تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

موضوعات مرتبط: انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: مذهبی , محرم , انشای دانش آموزان

تاريخ : دوشنبه پانزدهم آذر 1389 | 13:13 | نویسنده : طیبه غلامی |
دشت غوغا بود،غوغا بود،غوغا در غدير

موج مي‏زد سيل مردم مثل دريا در غدير

         در شكوه كاروان آن روز با آهنگ زنگ‏

         بي‏گمان بارى رقم مى‏خورد فردا در غدير

                    اى فراموشان باطل سر به پايين افكنيد

                    چون پيمبر دست حق را برد بالا در غدير

                               حيف اما كاروان منزل به منزل مي گذشت‏

                                كاروان مى‏رفت و حق مى‏ماند تنها در غدير!!

از هنگامي كه سنگيني و تحكم وحي فرود آمد ،چشم هايش تر مانده بود .

دستها بود كه به گرمي فشرده مي شد و گلبوسه هاي تبريك كه بردشت سجده خيزجبين علي (ع)مي شكفتند و او چه با سخاوت گلخنده اي را  ميان بيش از صد و بيست هزار جفت چشم تكثير مي كرد.

نگاه علي(ع)اما به نگاه عميق رسول خدا بود كه انديشمندانه او را مي نگريست

يعني «تنهايت مي گذارند»! و شبنمي كه به نرگس چشمهايش نشسته يعني «غريب مي ماني!»

حجت تمام شد و دين خدا كامل گشت.

يوم الدار ،عشيره ي اقربين و آيه ي ولايت كه نازل شد مگر حجت نبود؟!

زهرا(س)نيز فقط به چشم هاي او مي نگريست.

غمگين و متفكر و او در آينه ي چشمان بانويش ديد گلبرگ هاي سوخته ي شقايقش را كه از پشت در چه مظلومانه به او مي نگرد و دانست حق ولا را آنگاه كه ديد ريسمان بر گردن در كوچه هايش مي برند تا در غبار گامهاي ننگينشان«غدير»را محو كنند.

راستي كه چه بي رحمانه غربتش را در «سقيفه»امضا كردند و چه ناجوانمردانه تنهايش گذاشتند.

و او هرسال كه از مكه بازمي گشت در آن مكان«بركه ي غدير»نشاني ديگر بر بي وفايي قلبها مي گذاشت و از همان جا بود كه آب به عظمت تاريخ شرمنده ي اهل بيت شد و غربت و مظلوميت در اهل بيت موروثي شد،،،

حديث اين قصه اما،سينه به سينه،آه به آه در غديرها تكثير شد و ما اكنون ثمره ي آن محنت ها را نظاره مي كنيم و عيد ولايت را به شادي مي نشينيم.

اما چشمهايمان را بازتر كنيم!!!نكند غبار زمان خاطره ي چاه را در خاطره هامان بپوشاند و زنگار فراموشي عظمت غدير را در يادهامان محو كند .

گوش ها را بازتر كنيم.

صداي ناله هايش در چاه هنوز هم به گوش مي رسد.

«علي»را مي گويم .او در ميان ماست...

عيد بر عاشقان مبارك باد

«دلنوشته هاي دانش آموزانم را در ادامه مطلب مطالعه فرماييد»


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان ، شعر
برچسب‌ها: تبریک اعیاد , مذهبی , دلنوشته , عید غدیر , شعر , انشای دانش آموزان

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه دوم آذر 1389 | 22:51 | نویسنده : طیبه غلامی |

كعبه آن سنگ نشاني است كه ره گم نشود...

اينجا ورودي باب الفهد مكه مكرمه است راهي براي ورود به حريم امن الهي ،كعبه

آنجا كه ميعادگاه تمام عاشقان است مكاني كه حضور خدا را مي توان احساس كرد،خانه اي كه مركز زمين است و رابط انسان و آسمان؛مكاني قدسي و قبله ي افلاكيان...

آنگاه كه ديدگانت براي اولين بار كعبه را مي بيند،عاجزتر از هميشه به سجده مي افتي و بند بند وجودت لبيك مي گويد.آنجا ديگر منيت معني ندارد .انسان مي شكند،نام هاي الهي را به زبان مي آورد و چه شكوه و عظمتي دارد طواف گرد خانه ي مقدسش ...


واين تصاوير رهاورد سفري عرفاني است كه زيباترين و باشكوه ترين خاطرات زندگي ام  را ورق مي زند...

                                              " پابرهنه تا بهشت"

مقصود همه كعبه و كعبه خبري نيست

محبوب همين جاست، بيا دل سفري نيست

                در خانه ي دل اوست،كجا پاي برهنه

                با پاي برهنه ،ره كعبه ،هنري نيست

                                  يك لحظه فروكش نظر از عالم تاريك

                                  چنديست در اين شب كه خدايا سحري نيست

گويند برو قاف و برس درگه سيمرغ

برگرد كه در قاف،زمرغي اثري نيست

                 حق مي دهمت دوست كه مقصود نيابي

                 اين راه به بيراهه و رفتن ثمري نيست

                                   برگرد نرو قاف كه سيمرغ تويي تو  

                                    بشكاف دل اي دوست كه راه دگري نيست...

"دلنوشته هاي دانش آموزانم را در ادامه مطلب مطالعه بفرماييد"       


موضوعات مرتبط: انشاء دانش آموزان ، عكس
برچسب‌ها: دلنوشته , ادبی , مذهبی , انشای دانش آموزان , مکه

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 | 12:33 | نویسنده : طیبه غلامی |
كنار كعبه،زير ناودان طلا،سعي مي كنم صفا و مروه را به ياد هفت آسمان تشنگي طي كنم.به ياد آن كس كه مي خواست به جرم قرب الي الله قرباني شود.به ياد آن قلب كه در كعبه تپيد و قلوب مردم را به صدا در آورد ،به ياد آن چشمه كه چشم دنيا را شست؛به ياد آن كس كه خشت ها را خرمن وجودش كرد و قبله گاهي به وسعت آسمان ساخت؛به ياد آن هفت سنگي كه مرا هفتاد هزار مرتبه از شيطان دور كرد؛به ياد عرفه كه عرش را تكان داد؛به ياد آن طواف كه خود قيامتي ساخت،بهشتي بود به يكرنگي آب و به روشنايي آفتاب. آري كعبه تكه اي از بهشت است؛بهشتي كه تا نگاهش نكني،تا لمسش نكني،نه قدرش را مي داني و نه شرافتش را مي فهمي...

 (نوشته اي از هانيه رحماني،آموزشگاه تربيت)

موضوعات مرتبط: انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: انشای دانش آموزان , ادبی , کعبه

تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 | 12:17 | نویسنده : طیبه غلامی |

مدينه شهر پيغمبر،با مسجدي به وسعت تاريخ پرفراز و نشيب اسلام،آرامگاه بزرگ مردي كه يادش دل را به سبزه زار صدها صلوات مي فرستد..والاترين و بهترين مسجد بعد از مسجد الحرام،آنجا كه گنبد سبزش چشم ها را خيره مي كند،دل ها را مي نوازد و تاريخ را ورق ميزند...

مدينه شهر نور است ،آنجا كه هنوز هم بوي عطر رسول الله مي آيد هنوز مي توان صداي صحبت اهل صفه را شنيد.هنوز هم نداي ملكوتي اذان بلال در گوش ها طنين انداز است و هنوز هم جاي پاي فاطمه(س)را مي توان احساس كرد...

و اينجا بقيع است،آسماني تاريك كه به ستارگانش مي بالد آسماني كه شيعيان دل پردرد خود را در اين جا به پرواز در مي آورند.فقط ديوارهاي سنگي بي رحم بقيع معني فاصله را مي فهمند..

اينجا مكاني است كه دل كوچك و بزرگ را مي لرزاند،احساسي غريب ،با اين تل خاك دلتنگي مدينه پاياني ندارد اينجا فقط گوهر اشك است كه از ديدگان مي ريزد و دلها را صيقل مي دهد ...

"بقيع خاموش اما خروشان"

" دلنوشته هاي دانش آموزانم را در ادامه مطلب مطالعه بفرماييد"


موضوعات مرتبط: انشاء دانش آموزان ، عكس
برچسب‌ها: انشای دانش آموزان , ادبی , مذهبی , مدینه

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 | 11:42 | نویسنده : طیبه غلامی |


السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا(ع)

سلام بر تو كه نامت علي است سلام بر تو اي خورشيد آسمان فقاهت و عالم آل رسالت

سلام بر تو كه پرستوي دل تنها گوشه ي حرم امن تو آشيانه مي كند و شمع دل تنها در عطش خورشيد نگاه تو مي سوزد

سلام بر تو كه غنچه هاي راز و نياز به دعاي تو دريچه ي اجابت را مي گشايند تو كه آيينه ي تمام نماي اخلاق و صفات پيامبري و گواهان راستين به بزرگي تو گواهند.

امشب حريم امن تو نورباران است

اينجا نور قرآن پرتو افكنده و ملائك بال در بال،گرد حرم محبت تو مي چرخند.آري اينجا دارالامان مهر و وفاست.اينجا دارالسلام عشق و رضاست.اينجا مروه و صفاست اينجا مي توان از حريم روضه ي تو به عرش رسيد ،مي توان از خود به خدا پناه برد.

اينجا سيل عاشقان را مي توان ديد كه در برابر ضريح نوراني ات پروانه وار به دور شمع وجودت،بي تاب مي گردند و زمزمه مي كنند .دست هايشان در مسير ضريح در طلب پرواز است

 و چه زيبا گفته آن عزيز كه:

شور دعا پيچيده در عطر صدايش

نور بقا پاشيده در مهد صفايش

بس كه رضايت در نگاهش خانه كرده

ناميده حق- الحق چه زيبا-هم رضايش

آري تو عاشقان ولايت را پناهگاهي از نور و اميدي و ناممكن هاي روزگار را نام مشكل گشاي تو ممكن مي سازد

تو آمدي تا سينه هاي سوخته از غربت و دل هاي خسته از گناه را نهايت آرزو باشي

تو آمدي تا تمام غريبان جهان را در تمام غربت ها امام غريبان باشي

تو آن طبيبي كه بيماران غريب عشق راكه كنار شفاخانه ي ضريحت دخيل معرفت بسته اند،مي نوازي

و درب شفاخانه ي پنجره ي فولادت به روي همه ي بيماران هدايت و سلامت باز است.

حرمت جذب كننده ي دل هاست كه همه روزه و همه ساله انبوهي از قلب هاي عاشق و دل هاي شيدا را به سوي خود مي كشد.

آري اينجا خاكريز عشق و دانشگاه معرفت است.

مولاي من!تير و كمان باز در دست صياد نفس افتاده است فقط تو ضامن آهو هستي و من پناهنده به تو

پس لطف و كرامت و رضايت خود را نصيب من كن بيا و مرا رها نكن يا علي ابن موسي الرضا(ع)...

(براي مطالعه ي دلنوشته هاي دانش آموزانم به ادامه مطلب برويد)


موضوعات مرتبط: انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: تبریک اعیاد , مذهبی , دلنوشته , انشای دانش آموزان , امام رضا , ع

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 | 17:47 | نویسنده : طیبه غلامی |


اي كاش چيزي به نام فاصله وجود نداشت

وداع،انتظار و دوري دل ها نمي بود

اي كاش قلب ها وسيله اي براي سپردن به ديگران نبود

اي كاش قلب اين فاصله ها را اين قدر زود نمي پيمود

اي كاش حرمت عشق اين همه پايين نمي آمد

اي كاش اين دل مي دانست كه بي او دوام نمي آورد

اي كاش همه بدانند حرفش را،حرف دل را،حرف عشق را،نه حسرت و اندوه را...

اي كاش بدانند كه عشق يعني دلت را بسپاري به دستان بالايي

آن كه پايدار است و رهبر هر چه فاصله

كاش دلت را بسپاري به آن كه با فروغش عشق را به زيبايي معنا مي كند

كاش احساس اين معشوق را درك كني

تا بداني كه نبايد ...عشق را ترك كني

عشق ماندني است و جاودان

اي كاش...

(نوشته اي از فرزانه اميريان،آموزشگاه تربيت)


موضوعات مرتبط: انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: دلنوشته , ادبی , فاصله

تاريخ : چهارشنبه نهم تیر 1389 | 23:30 | نویسنده : طیبه غلامی |
تقديم به همه ي پدران شهيد...

در ميان انبوه ستاره هاي آسمان،ستاره اش را چيده بود.ستاره ي آسمان خانه را«فاطمه»نام نهاده بود.سيد عاشق اين ستاره بود... و عجيب بود رابطه ي ميان اين پدر و دختر كه مبهوت آنم!رابطه ي محب و محبوب،مراد و مريد،عاشق و معشوق و اگر كفر نبود مي گفتم رابطه ي عابد و معبود. مي گويند:وقتي از معركه ي عاشقي خرمشهر مي آمد،آنقدر بي تاب بود،آنقدر مشتاق يك لحظه وصال دختر،كه به خود مجال بيرون كردن پوتين از پا نمي داد!حلقه ي اشك شوق در چشمانش،به گرد آغوش فاطمه حلقه مي بست.انگيزه اش از جبهه رفتن خدا بود و از خانه آمدن،فاطمه...اما فاطمه هنوز پنج ماه بيشتر نداشت. مي پنداشتند او اين عشق را درك نمي كند... صحنه اي از آن عشق آنجا بود كه پدر مي دانست براي آخرين بار مي رود.قلبش داشت از جا كنده مي شد.فاطمه در آغوش مادر آرام گرفته بود.سيد مي گريست و فاطمه از پشت پرده ي اشك مي نگريست.لبانش را به گونه ي فاطمه نزديك كرد تا براي آخرين بار ببوسد فاطمه ي زيبا و درخشانش را.دخترش را...لبان خشكيده اش كه به چشمه ي زلال گونه ي فاطمه نزديك شد،شمشير دندان هايش راناگاه  بر كوير لبش فرو كرد و نبوسيدش...!و با همان عطش درون چهره خود را عقب كشيد و سيل اشك بر تمام چهره اش جاري شد.مي گفت مي دانم اگر ببوسمش باز دلم گره مي خورد به نگاهش.دست و پايم را مي بندد و اجازه ي رفتن نمي دهد... اين را گفت و رفت. و فاطمه ماند و عشق...كسي ديگر به او ياد نداد كه بگويد،بابا.كسي نبود كه به هنگام رفتن دست او را به گرمي بفشارد و بخواندش،دختر بابا!فاطمه ماند و عشق و خدا... قصه ي عشق اما به آخر نرسيد!فاطمه عاشق بود.همگي دريافتند.در همان لحظه كه نوزاد صدا زد:«بابا»

(نوشته اي از فرزانه اميريان،آموزشگاه تربيت)


موضوعات مرتبط: انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: انشای دانش آموزان , ادبی , شهدا

تاريخ : چهارشنبه دوم تیر 1389 | 10:36 | نویسنده : طیبه غلامی |
.: Weblog Themes By zangensha.ir:.