در پس سال هاي انتظار غريبانه گريستم
و سكوتم را با خودم تقسيم كردم
رؤياهايم را كه بوي شقايق مي داد گوشه ي دلم گذاشتم
و لحظه هايم را كه طعم غربت داشت در پس ابرهاي اميد محو كردم
در آن زمان صداي آشنايي را شنيدم...
و در اين لحظه ي پر از عطر اقاقيا دو ركعت نماز عشق خواندم
باران فراق از صورتم جاري شد.
خدا چقدر به مانزديك است!
كاش مي شد با يك حس لطيف،گل و لبخند را به آسمان ها هديه كرد
كاش مي شد شعري از سهراب سرود و زندگي را با تمام عشق آغاز كرد
كاش مي شد در سرزمين سبز جواني،صفا و احساس را فهميده بوديم
يا كه در مرز افق ها و خيال،خود را براي زندگي سنجيده بوديم
كاش مي شد در يك شب بي قرار، مهمان ستاره و سكوت باشيم
يا كه در سرنوشت شقايق ها هميشه ساكت و مبهوت باشيم
كاش مي شد....





