ترســــــــــــــای شهریار
در نزديكي شهر قشنگ تبريز روستايي بود به نام خشكناب
اين روستا مثل همه ي روستاهاي آذربايجان سرسبز بود،مردمش با هم صميمي بودند و مهربان
آرزوهاي كوچك داشتند و دلهاي بزرگ.كوهي بلند داشت به نام«حيدر بابا»كه غم همه ي بچه ها را مي خورد
و دامن سرسبزش همواره پهن بود براي آنها كه ورجه ورجه كنند رويش و به سوسوي چشم گرگ ها كه نگاه مي كنند،در پشت صخره هايش پناه گيرند و حيدر بابا مهربانانه برايشان قصه تعريف كند و كاري كند كه از گرگ ها نهراسند
در روستاي كوچك ما پسري بود به نام«محمدحسين»خوب مي توانست گلستان بخواند و شعرهاي حافظ را از بر كند
گرچه سنش كم بوداما با صداي خوب قرآن هم مي خواند و در هفت سالگي بود كه شعر گفت و در كودكي شاعر شد.حالا اين شاعر مي خواهد به تهران برود،درس بخواند و خودش را به رخ ديگران بكشد
در كارواني به طرف تهران حركت ميكند.شب مي خوابد و توي خواب قصه مي بيند.كوه بزرگي است در خواب همانند حيدر بابا و شايد خود حيدرباباست
جواني روي كوه ايستاده،محو ديده مي شود،انگار در مه!نزديك تر كه مي شود طبلي در دست دارد جواني است شبيه محمد حسين،محكم بر طبل مي كوبد و عرق مي ريزد،مي كوبد و عرق مي ريزد
در كاروان كسي بيدار نيست صداي طبل خيلي بلند است آنقدر كه محمدحسين گوش هايش را مي گيرد از ترس كه ارتعاش صدا پرده ي گوشش را پاره نكند،با صداي طبل از خواب مي پرد و مي بيند با كاروان است و از طبل و صدا خبري نيست
خوابش شايد بعد از سال ها تعبير مي شود و شايد خودش همان روز نخست خوابش را تعبير مي كند.آن خواب بعدها مي شود قصه.مي شود شهرت
شهريارا تو به شمشير قلم در همه آفاق
به خدا ملك دلي نيست كه تسخير نكردي
اما...اما...اي كاش به جاي شمشير مي نوشتي:
تو به صداي طبل در همه آفاق چه دل ها كه تسخير نكردي
روزها مي گذرد و خوابي دوباره آرامشش را بهم مي زند
خواب پري ،دختري كه بعد خودش را با همان مشخصات در بيداري مي بيند
او كه نامش ثرياست و محمد حسين بي دليل دلش مي خواهد پري صدايش كند.داستان زندگي عاشقانه ي شهريار از همين جا آغاز مي شود
او با اين داستان است كه شهريار شد،سوخت و شاعر شد،عاشق شد و شاعر شد به همين سادگي و رواني
چقدر برايش شعر سرود و سه تار نواخت و چه روزها كه به عشق او به سر شد
اما ناگهان پري رفت و محمد حسين كه يكسال مانده بود از رشته ي پزشكي فارغ التحصيل شود ،دانشكده را ترك كرد و به دنبال پري راه افتاد.اما هيچ جا نبود آب شد زير زمين! نااميدش كرد
استاد پري بي وفايي كرد كه نيامد،آخر شده بود عروس خانه ي تيمسار و با مقامات كشوري نشست و برخاست مي كرد.روزي كه تيمسار اين قصه را فهميد گفت:غلط بكند بشود دكتر ،تبعيدش كنيد
چقدر سخت است آدم عشقش را از دست بدهد،همه چيزش را از دست بدهد و بيفتد توي يك شهر دور كه هيچ آشنايي ندارد
به نيشابور مي رود تنها چند جلد كتاب انيس تنهايي اش مي شود توي غربت.آن همه خاطره از تهران،آن همه دوست و آشنا ،همه را مي گذارد و مي رود
خيلي ها مي خواستند بگويند كه عشق شهريار آبرو ريزي بود يا اين چنين حرف و حديث ها،اما خودت خوب مي داني كه عشق آبرو نمي ريزد ،آب از ديده مي ريزد و آدم را زلال مي كند
تبعيد شدنش يك حسن داشت آن هم اين كه او را به كمال رساند گرچه مثل گذشته به خودش نمي رسيد.اغلب با خودش حرف مي زد و براي بي وفايي پري شعر مي سرود اما بلاخره مريض شد .قدرت راه رفتن نداشت او را به تهران بردند و بستري شد
خودش بعدها مي گفت كه رفتني بود پري كه به عيادتش آمد نجات پيدا كرد و با ديدن حال و روزش گريست
غريب بود كارهايش استاد،غريب!معلوم نبود كه دلش پيش ابهت تيمسار بود يا سادگي تو...آنجا بود كه شعري زيبا براي پري سرود كه تا دنيا دنياست ورد زبان عاشقان است
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا
بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا؟؟؟
زندگي ات طي شد استاد اما نه با شور و شوق جواني.به اجبار دل از ثريا بريدي و سرودي
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از كوي تو ليكن عقب سر نگران
ماگذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي
تو بمان و دگران واي به حال دگران
بعد از ثريا نخواستي با هيچ كس ديگر ازدواج كني
برادري داشتي كه زود پركشيد و رفت و زن و بچه اش ماند براي تو،جاي اين كه زن بگيري شدي نان بيار آنها ،غمخوارشان،بزرگشان كردي،غمشان را خوردي و خودت هم بزرگ شدي استاد
اولين چيزي كه تو را شهريار كرد روستا بود و حيدر بابا و دومينش ثريا بود ثريا تو را به خودت برگرداند سرت را برگرداند طرف دلت و چشم به دل كردي و بعد قشنگ ترين سرود تركي ات را سرودي
استاد اگر تو ثريا را به دست نمي آوردي و به وصال نمي رسيدي اما دچار باقي مي ماندي و هر ازگاهي همديگر را مي ديديدو به هم عشق مي ورزيديد به يقين تو هم مثل مجنون در «والليل» جا مي ماندي و چه بد مي شد.مجنون از خودش چيزي باقي نگذاشت استاد اما تو دريا شدي دريا بعد در همين بزرگ شدن ها بود كه با علي(ع)هم آشنا شدي با علي (ع) استاد
خيلي حرف است كسي با علي(ع)آشنا شود و بهترين شعردنيا را برايش بسرايد و بعد آيت الله مرعشي نجفي كه اصلا شهريار را نمي شناسد به خواب ببيند كه علي (ع)مي خواهد وارد بهشت شود در حالي كه دست شاعر جواني را گرفته و مي گويد:اول شما.شاعر جوان كيست؟
شهريار و بعد از خواب كه بيدار مي شود سراغ او رامي گيرد كه اصلا چنين كسي هست يا نه؟
و مي گويند شاعري تبريزي است و براي علي (ع)شعر بسيار زيبايي سروده است وايشان مكثي مي كند و مي گويد:مباركش باد،مباركش باد
تو بهشتي شدي استاد به همين سادگي
رنج عشق درونت را بزرگ كرد چرا كه اگر از عشق ثريا نمي گذشتي به عشق علي(ع) هم نمي رسيدي
به همين خاطر است كه هميشه دعا مي كنم عاشق شوم،عاشق باشم...اما عاشقي كار بزرگان است.عشق،عشق،عشق عزيز
دلم گرفت استاد خيلي دلتنگ شدم.هواي ديده ام ابري شد وقتي دلم مي گيرد شعري را كه براي علي(ع) سروده اي زمزمه مي كنم چقدر زيبا سروده اي استاد!
(برگرفته از کتاب ترسای شهریار)

موضوعات مرتبط: شعر ، مناسبت ها
برچسبها: ادبی , روز شعر و ادب پارسی , شهریار


