زنگــ انشا

قلمت را بردار،بنویس از همه ی خوبیها؛زندگی،عشق،امید

داستان پرواز

طیبه غلامی
زنگــ انشا قلمت را بردار،بنویس از همه ی خوبیها؛زندگی،عشق،امید

داستان پرواز

داستان برگزیده سال 1388با رتبه اول استانی

« به نام یگانه خالق عشق »


هوا لطیف و آرام بود ،کنار حوض آبی حیاط نشسته بودم و بند کفش های خود را به آرامی می بستم
مادرم با لحنی آرام صدایم کرد: « رضا صبحانه،یه لقمه بردار ،نمی تونی تاظهر تحمل کنی .»

بی توجه به حرف های مادرم باسرعت تمام تر بند ها را بستم وکیفم را به دوش کشیدم

وراهی مدرسه شدم . کوچه ها لبریز ازفریاد و هیاهوی بچه هایی بود
که بعداز پانزده روز تعطیلی عید ، راهی مدرسه شده بودند. همه کیف وکتاب دردست دررفت وآمدبودند وبرای هم از تعطیلات واتفاقاتی که درآن رخ داده بودند می گفتند.
من مثل همیشه تنها به طرف مدرسه می رفتم کمتر پیش می آمدباکسی همراه شوم . گرچه آرام و کم حرف بودم اما کنجکاوی در وجودم ریشه داشت.به همین خاطردوستان انگشت شماری داشتم.آن روز زودتر ازهمیشه به خانه آمدم .هنوز وارد نشده بودم که نگاهم به پرنده ای جلب شد که درست از بالای سرم گذشت و آرام و پر زنان به طرف انباری گوشه ی حیاط رفت بعد از دریچه ی بالای انباری که شکسته بود داخل انباری شد و از نگاهم پنهان ماند دلم میخواست ببینم پرنده چه می کند .شاید زخمی شده باشد یا در آنجا لانه ای ساخته باشد هنوز در این افکار بودم که پرنده از همان دریچه خارج شد و به سرعت در آسمان پر کشید و رفت. همچنان محو پرنده و مسیر پروازش در دل آبی آسمان بودم که خنده های موذیانه ی برادرکوچکم وقدم های پدرم مرا به خودآورد

– رضاجان حواست کجاست،ناهار خیلی وقته آماده شده نمیای؟

بدو ن آن که جوابی بدهم به سمت خانه رفتم .وسوسه ی سرک کشیدن به انباری رهایم نمیکرد

با عجله ناهارم را خوردم و به آرامی از جایم بلند شدم ،

پاورچین به طرف انباری رفتم تا راز آن پرنده را کشف کنم .

درباصدای بلندی باز شد . انباری بوی نم می داد و تاریکی همه جا را پوشانده بود و باریکه ای نور از دریچه ی بالای سقف،نور ضعیف و کم جانی را به داخل می تاباند. کمی طول کشیدتاچشمانم به تاریکی عادت کند .نگاهم روی در و دیوار اتاقک چرخید و در گوشه ای ثابت ماند لانه ی پرنده ای در آنجا به چشم می خورد هیجان زده خواستم به طرفش بروم که سنگینی دستی را بر شانه هایم احساس کردم به سرعت به عقب برگشتم پدر را دیدم. پدرمگر چه خیلی اهل دعوا و مرافعه نبود اما جذبه وقاطعیت داشت.ترسیدم که مبادا عصبانی شود و دعوایم کند اما پرسید:

- پسرم این جا چکار می کنی؟! داشتم لانه ی پرنده هارا نگاه می کردم .

پدرم باتعجب پرسید کدام پرنده ها ؟ به طرف لانه ها اشاره کردم وگفتم : ببینید آن جاست . پدرم مدتی به آن جا خیره شده بود در تاریکی غبار آلود انباری چشم پدرم پرنده ی قهوه ای رنگی رادید که کنج لانه اش کز کرده بود. پدرم گفت : یاکریم ...یاکریم ماده... وقتی دیدم که لبخند برروی لبانش نقش بست ترسم فروریخت. دیدم که به اندازه ی من از دیدن یاکریم ها لذت می برد.بعد پدرم رو به من کرد و گفت :جای پرنده ها را به کسی نگویی.شاید اذیتشان کنند.از این به بعد توسرپرست این ها هستی باید مراقب باشی.
ازآن روز به بعد من شده بودم سرپرست آن ها . پدرم هم لامپی در انباری وصل کرده بود تامن بهتر بتوانم به یاکریم ها آب و دانه بدهم. یاکریم رازی شده بود بین من وپدرم. یک روز صبح به عادت همیشه که می رفتم به یاکریم ها آب بدهم احساس کردم که یاکریم ماده روی چیزی نشسته است . کمی که دقت کردم دیدم ،تخم گذاشته است . چه قدر زیبا وبا شکوه بود . خودم رابه سرعت به پدرم رساندم . پدرم پشت پنجره نشسته بود و زیر لب دعا می خواند . کنار پدرم ایستادم وگفتم: یه خبرخوب ، یاکریم دوتا تخم سفید وکوچولو گذاشته که فکر کنم تاچند وقت دیگر دوتاجوجه ی با نمک از تخم ها بیرون بیا ن .

پدرم در حالی که نگاهش به آ سمان بود گفت : دوتا جوجه ی کوچک وبا نمک...قدم به انباری که گذاشتم ، صدای جیک جیک جوجه ها همه جارابرداشته بود. باخوش حالی به طرف لانه رفتم . دو تا جوجه ی ریزه میزه ی خاکستری رنگ ، نوک های کوچکشان راباز کرده بودند وجیک جیک می کردند . از یاکریم های پدرومادرخبری نبود . حتما به دنبال غذا رفته بودند من با شادی وصف ناپذیری به جوجه ها نگاه می کردم . تصمیم گرفتم که برایشان از خانه دانه بیاورم . باید زود بخورند وجان بگیرند . ازانباری بیرون آمدم . هنوز به خانه نرسیده بودم که با صدای قارقار کلاغی درجا خشکیدم . کلاغ سیاه بد شکلی می خواست از دریچه ی بالای انباری وارد شود . پرو بال میزد و خود را قار قارکنان به دریچه می زد . ترسیدم وخودرا وحشت زده به خانه رسانیدم و پدرم را باخبر کردم . وقتی به انباری رسیدیم . فریاد قارقار کلاغ و جیک جیک جوجه هاهمه جا را برداشته بود . پدرم سریع کلید برق را زد . نورزرد لامپ که در فضا پخش شد ، هردو کلاغ سیاه را دیدیم که روی لانه ی یا کریم ها ایستاده بود و به جوجه ها نوک می زد . پرهای نرم وکوچک جوجه ها اطراف لانه پخش شده بود و جیک جیک غم انگیز و حزینشان دیگر رو به خاموشی بود.مات و مبهوت ایستاده بودیم و نمی دانستیم چه کنیم که یاکریم ماده ،وحشتزده و شتابان خود را از دریچه ی سقف به داخل پرت کرد و به کلاغ حمله ور شد.صحنه ی تلخ و تکان دهنده ای بود.یاکریم و کلاغ به سختی با هم درگیر شده بودند و خون سرخی زیر پایشان را رنگ می زد.پر و بال یاکریم یکی یکی کنده می شد و روی زمین می افتاد.کلاغ با قدرت بیشتری به یاکریم می پیچید و او را غرق به خون می کرد. پدرم ناگهان به خود آمد . نزدیک ترین چیزی که دم دستش بود برداشت وبه طرف کلاغ پرت کردوکلاغ به گوشه ای پرت شد.اما کمی بعد قارقار کنان خودراجمع کر دوپرکشید وازدریچه فرارکرد.من به طرف جوجه ها دویدم. هردویاکریم ماده درمیان انبوه پرهای کنده شده وخون سرخی که روی وسایل انباری ریخته شده بود،جان داده بودند. می لرزیدم. اشک داغ درچشمانم حلقه زده بود. قدرت حرف زدن نداشتم،بابغض به طرف پدرم برگشتم . ناباورانه وبرای اولین بار،دیدم که پدرم روی زمین انباری زانو زده،سرش را درمیان دستانش گرفته وگریه می کند. این را از شانه های لرزانش فهمیدم ،باورنمی کردم مرگ یاکریم وجوجه ها اورا این چنین تحت تأثیر قرارد اده باشد.احساسات پدرم برایم نامفهوم بود ودرک نمی کردم که چرا اوهم این قدر متأثر شده . قبل ازاین که حرفی بزنم یاچیزی بپرسم ، پدرم ازجابلند شد ،نگاه غمگینی به من کرد وبابغض به تمام پرسش های بی جواب پاسخ داد.«سال ها قبل خانواده ی من در خرمشهر زندگی می کردند. اوایل جنگ بود، من خانه نبودم که هواپیمای عراقی بی رحمانه برسر مردم بی گناه بمب ریختند. وقتی برگشتم ، دیگر نه از خانه مان چیزی مانده بود نه از پدرو مادرم و ..پدرم رفت اما من همچنان مات ومبهوت درجا خشکیده بودم تازه راز یاکریم و جوجه های کوچک رافهمیده بودم .تازه فهمیده بودم راز شهادت پدر بزرگ و مادر بزرگ را و...دلم عجیب گرفته بود . می خواستم بلند وبا صدا گریه کنم .احساس پدر و دیدن اشک های او امانم را بریده بود.چرا تا به حال حرفی نزده بود شاید نخواسته من بدانم یا یاد آوری آن لحظه ها برایش خوشایند نبوده و شاید...

صدای بال زدن پرنده ای مرا به خود آورد . از پس پرده ی اشکم یا کریم پدر را دیدم که دیوانه وار درمیان انباری پروبال می زد و خود را به در و دیوار می کوبید. لبم را می گزیدم ودردل خدارا شکر کردم که پدرم نیست تا این صحنه ی دلخراش ورقت بار راببیند.و جراحتی دیگر بر دل دردمندش وارد شود. یاکریم پدردرمیان خون و پرهای خاکستری قدم می زدوآواز غم انگیزی سر داده بود.
نوشته ای از نسترن نیکبخت،آموزشگاه نجمه(س)

موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: داستان , ادبی

تاريخ : دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ | 15:0 | نویسنده : طیبه غلامی |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.