
برف می بارد .برف می بارد
من دلم برای کودکی تنگ شده است.
کودکی که چقدر زود بزرگ شد و رفت پی روزگار...
کودک من کجایی...من گم شده ام یا تو مرا گم کردی؟؟!!!
بیا دست های فراموش شده ام را در دستان کوچک و کنجکاو خود بگیر
میخواهم با تو دوباره از شاخه لخت درخت تاب بخورم و بخندم...
میخواهم باتو سرسره بازی کنم و لپ هایم سرخ سرخ شود

قدم هایم را جای پای مادر روی برف گذارم....
و اندازه بزنم چقدر مانده تا بزرگ بشوم ودر کدامین برف زمستان
جای
پاهایم،جای قدم هایش را روی مهربانی پر خواهد کرد؟
بیا برای گنجشک های سرگردان خرده های نان بریزیم
و ازهیاهویشان آنقدر بخندیم که زمین بخوریم وآسمان دوباره در
چشم های ما لانه کند وپرنده ها تخم بگذارند
کودکیم کجایی بیا برف می بارد
من تنها هستم وآن شادی های کودکانه را گم کرده ام
کودکی من بیا برف می بارد
برف می بارد برف........



...یادش بخیر, ایام کودکی, شبهای بلند زمستان , سخاوت بی حد آسمان
و برف هدیه ی خدای کودکیم.
یادش بخیر چک چک بخاری نفتی وگر گرفتن خانه از محبت ساکنانش.
چه لذتی داشت کنار پنجره ی خیس،تماشای چتر سیاه آسمان بر روی زمین سفید سفید.
آخ جان فردا مدرسه تعطیل است!
خدا رحمت کند پدر را چه ساده وزیبا دست خیال این طفل مشتاق را
در سرزمین مبهم آرزو رها می کرد ،حس خوش حضورش کنار کرسی،
یاد ایام گذشته و خیال های دور و درازش تمام هستی کودکیم بود...
یادش بخیر...
حالا زمستان و روزهای برفی اش برایم سرد نیستند تا وقتی که خاطرات گرمش همراهم است …








موضوعات مرتبط: دل نوشته ها

