
آینه هاى پیش روى حضورت را بر چشم مى گذارم و راه مى افتم به سمت وسعت بى انتهاى خداوندى ات.
تاکستان هاى بى شمار را دیده ام که سرمست و بىقرار،از پلکان تسبیحت بالا مى روند.
رودخانه هاى بسیار را دیده ام که سمفونى پرستش بر لب، درختان جهان را تکثیر مى کنند.
عبور مىکنم و پیشانى سجده بر آستان کبریایى ات مى سایم.رد مى شوم از این همه نشانه و هر روز، بیشتر به بندگى ات مى شتابم.
پروردگارا! چشمانم را از پنجره هاى نورانى ات بگذران. مرا به آسمانت رهنمون شو؛
پرنده ها، پرشکستگى را تاب نمى آورند.مرا دریاب!از روشناى رحمانى ات،
چراغى مى خواهم که تاریک خانه جانم را به وسعت تصاویر آفتابى بکشاند.
من از شبهاى دراز گناه آلود مى آیم؛از روزهاى سوزان معصیت،
از تپش هاى بیهوده روزمرگى.شعله هایى بلند، تاروپود روحم را به آتش بازى مشغولند.
رودخانه هاى بخشایشت را بر کالبد وجودم روان کن،پیش از آنکه خرمنى به خاکستر نشسته بخوانندم.
یا ستار!در هجوم طوفانهاى فرسودگى و رخوت، دستم را بگیر تا بغضهاى در گلو مانده ام را فریاد کنم.مرا دریاب تا بلنداى آبى ات را دریابم.با تو که باشم...با تو، جانم قرارگاهى است لبالب از امید؛ آن چنان که اطمینان قدم هایم را هیچ زلزله اى سست نمى تواند کرد.با تو دلم وسعتى مى شود که هیمنه طوفان ها را به هیچ مى گیرد.
اى خالق هر چه آفتاب! روشنایى روزهایم را زمزمه نامت وسیع تر مى کند.
نگاهم، ابرى ترین ثانیه ها را از خویش مى تکاند؛ وقتى که خورشید یاد تو بر دریچه هاى جانم، به سرورى مى ایستد.بلندم و رها؛ آنقدر که انگشتانم، گیسوان باران را حس مى کنند.
با تو که باشم، بر شانه هایم براى عبور از ملکوت بال مى روید.
خدایا درکوره راههای زندگی,تابلوی راهنمایت،تنها امید من
برای حرکت در مسیردرست و رسیدن به مقصد است .
پس فانوسی از ایمان برآن بیاویز تا هرگز گم نشوم
موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسبها: ادبی , خدا , مذهبی


