انشای دانش آموزان با موضوع یلدا

چقدر از اینجا همه چیز زیباست،طبیعت رنگ دیگری به خود گرفته،همه با شور ونشاط بساط میوه و شیرینی فراهم می کنند؛صدای آواز پرندگان و لباس سفید شهر نیز دلنشین است،امشب قدری با یلدا اینجا نشسته ایم تا شهر را نگاه کنیم ،به یلدا تبریک می گویم کارش را مثل همیشه خوب انجام داده است
همه دور هم جمع شده اند ، کنار کرسی ها نشسته اند ، می گویند ، می خندند و گاه گاهی تفالی به دیوان حافظ می زنند و صدای خنده شان شهر را پر می کند.
در کنار همه این زیبایی هایی که می بینم وقتی از یلدا درباره این شور و شوق سوال می کنم با صدای خفه ای جواب می دهد،نمی دانم چرا؟
چشمم به دور دست ها می افتد، می گویم:یلدا ،چراغ این خانه ها خاموش است انگار هنوز تو را ندیده اند
یلدا لبخند تلخی میزند و می گوید:گویا هیچ کس مرا ندیده، کاش این مردم می دانستند من در کوچه پس کوچه های خانه هایشان جا دارم، من در کنار کرسی آنها هستم،آنها فقط دور هم جمع شده اند اما یادشان رفته یلدا همین جاست نه در فضای مجازی و صدای گریه یلدا همه شیرینی هایی که دیدم را به تلخی بدل کرد.
آری او راست می گفت:یلدا را در میان دغدغه های زندگی جا گذاشته ایم و گاهی فراموش می کنیم که باید این میراث بزرگ را گرامی بداریم بدور از هر گونه رنگ و ریایی ،یادمان باشد یلدا بهانه اى است که ما بدور از پیچ و خم های دنیای ارتباطات، لحظه هاى قشنگ با هم بودن را جشن بگیریم
یلدا، بهانه اى است تا پندها و تجربه هاى ارزشمند پدربزرگ ها و مادربزرگ هایى را که در پس وقت نداشتن ها و بى حوصلگى هاى کوچک ترها مدفون مانده اند، زنده کنیم.
یلدا، فرصت خوبی است براى تکرار خوبی ها یی که بر روى طاقچه عادت هایمان غبار مى گیرند و فراموش مى شوند. فرصتی است براى دیدن عزیزانى که تصویر و صدایشان در پس همه ی گرفتاری های زندگی کمرنگ شده اند.یلدا یعنی همان يك دقيقه بیشتر در کنار هم بودن بسیار دوست داشتنی و دلنشین است.
این دقایق خوش را گرامی بداریم .
نگار نیکبخت
ثانیه ها درپی هم می دوند ،باری دیگر بهترین خاطرات شب های پاییزی ام را مرور می کنم ،دلم برای کرسی مادر بزرگ تنگ شده؛برای رسیدن به آنجا لحظه شماری می کنم ،یلدا از سفری دور و دراز می آید و با آمدنش همه را به دور کرسی عشق ومحبت جمع می کند.
او با آمدنش سوغاتی هایی از بهار و تابستان برایمان به ارمغان می آورد،لبخند شادی روی لب های مادربزرگ می نشیند و با حضور ما پروانه وار به دورمان می چرخد،صدای خنده ها وقهقهه ی بچه ها تخم کینه را ازدلمان بر می چیند و بیرون می ریزد
چه به یاد ماندنی است هندوانه شب یلدا با درونی سرخ که کک ومک های سیاهی بر گونه اش می درخشند وحقه های یاقوت انار در جام زیبا که دل هر بیننده ای را می رباید.
این شب هم گذشت و باری دیگر مادربزرگ وکرسی گرمش باخاطرات یلدا تنها ماند.
ندا نیکبخت

یلدا شب آرزو هاست،شبی پر از عشق و محبت و صمیمیت و صفاست، صفایی که نرمی و لطافت آن سراسر جهان را پر کرده است.
یلدا شب با هم بودن ،کنار هم ماندن، شب گفتن از خاطرات تلخ و شیرین است ، شبی که میوه های سر بسته ی حرف هایمان را روبروی هم قاچ می کنیم و طعم بهتر زیستن را در این شب بهتر درک میکنیم
شبی که دلهایمان را از هر گونه غبار کینه و حسد که مانندابری سیاه سراسر وجودمان را آکنده از دشمنی کرده است، پاک می گردانیم.
یلدا شب دور یختن غم ها ، شب لبخند شکوفه ها، شب خوشحالی انار های ترک خورده ای است که از شور و هیجان سرخی شان را با هم تقسیم کرده و در میان جمع خودنمایی می کنند.
شب شادی میوه هایی که زمزمه گر عشق و محبت است .شبی که لبخند را بر گونه های پدر می کارد و دلگرمی را به دل پر مهر مادر هدیه می دهد.
یلدا شب عشق و زیبایی است، یلدایتان سراسر لبخند و شادی ، شادی هایی از جنس مروارید های سفیدبرف....
مهدیه اصغری
خانه کوچک مادر بزرگ پذیرای شب یلدا شده است ،شب یلدایی که دوباره با بغچه ی بافته شده ای آمده است،برای پر کردن آن از خاطرات شبی بیاد ماندنی،ندای شب نشینی های یلدایی را می دهد.
به همراه شب یلدا و سوغاتی هایش در کنار اجتماع گرم و ارزشمند خانواده با حسی گرم و زندگی بخش، دست در دست مادر بزرگ با لبخندهایی به رنگ مرواریدهای اناری با خوردنی هایی به رنگ سرخ هندوانه و با شنیدن قصه هایی از ترنم باران، زندگی زمستانی را آغاز می کنیم .
به آسمان چشم می دوزم این آسمان شب یلداهای همیشگی من نیست ،آسمان گویی کم رنگ تر و دلگیر تر شده است ،جای سپیدی درخشش یک ستاره خالی است ستاره ای که در همه شب یلداهای من راه خانه ما تا خانه مادربزرگ را برایم روشن می کرد ، شب یلدا بدون آسمانی که ستاره پدربزرگ در آن نیست. شب یلدا بدون وجود پدر بزرگ ،بدون همه آن نگاه ها لبخندها ،مهربانی ها، قصه ها و خوبی های پدر بزرگ شیرین نیست، وجود پدر بزرگ بود که شب یلداهای ما رویایی و دلنشین می کرد اما اکنون در آسمان شب یلداهایم صندوقچه ای از عشق و خاطره پدر بزرگ می بینم که تنهاترین شاهد همه خوبی ها و مهربانی های اوست.
نسرین نوازنده

دیشب هم مانند شبهای دیگر به کنار پنجره افکارم رفتم و به حیاط خانه یمان نگاهی انداختم وشروع به فکر وخیال های مبهم کردم،این بار موضوع افکارم را خواهرم با مداد مشکی بزرگی بر روی دفتر افکارم نوشت شب یلدا....
بدنبال راه حلی می گشتم تا موضوع بی پرو بالم را پر و بالی دهم،نمی دانستم از کجا شروع کنم ،از طولانی بودنش یا از شیرینی دور هم بودنش،همینطور در افکارم گشتی می زدم،که نگاهم به ماه افتاد؛ماهی که در میان آسمان بی کران شب در کنار ستارگان خودنمایی می کرد، با خودم گفتم شاید این شب هم مانند این ماه است که در میان 364شب دیگر می درخشد،شبی که خاطره های قدیمی را زنده می کند،شبی که دیگر صفحه زندگی را با آرامش درونش ورق می زند،شبی که دعای دور هم بودن را صدا می زند،شبی که بوی نگاه های خسته ای را می دهد که از تنهایی سخن می گوید
اما باگرمی کرسی مادر بزرگ دوباره خستگی روز از تنش می پرد و در کنار سفره ای رنگین ،تنهایی اش را از یاد می برد
آن شب بزرگترین و طولانی ترین شب سال شب یلداست.
زینب مددی

آرام آرام صدای قدم هایش به گوش می رسد ونسیم صبحگاه نیز ندای آمدنش را می دهد. آری او یلداست همان یلدایی که گلوله های رنگین برف و قطرات باران را به همراه دارد،همان یلدایی که گامهایش را بلند برمیدارد تا زودتر بیاید ولالایی های زمستانی اش را برای همگان بخواند وتوجه همه را به خود جلب کند.
یلدا می آید تا باری دیگر خانواده ها را دور کرسی مادربزرگ جمع کند وگل دوستی و محبت را در دل آنان باری دیگرشکوفا نماید.
می آید تا غبار کینه ودشمنی را در بغچه اش جمع کند و باخود ببرد،می آِید تا دانه های سفید و مروارید گونه برف با الماس های رنگارنگ برتن زمین بنشیند و همه جا را برای آمدن زمستان آماده کند.
یلدا می آید تا کوله باری از عشق را به دل های شما هدیه کند.
یلدایتان مبارک
محدثه شرفی

با شور و اشتیاق از پله ها پایین می آیم و به شوق دیدن نزدیکانم با گام هایی استوار ،رهسپار خانه مادر بزرگم می شوم .
دانه های کوچک و زیبای برف آرام آرام بر زمین می ریزد .انگار می خواهد دامن سپیدی برای زمین درست کند .
زمین دستش را زیر چانه اش گذاشته و به انتظار آمدن یلدا نشسته است . با پایین آمدن شکوفه های برف، زمستان فرا رسیدنش را اعلام می کند.
همانطور که با عجله به طرف خانه مادر بزرگم می روم دانه های برف را زیر پایم له می کنم و هر بار گام هایم را بلند تر بر می دارم .
وقتی به خانه ی مادر بزرگم می رسم ،کرسی همیشه گرم خانه مادر بزرگم نظرم را جلب می کند، روی کرسی پارچه ای زیبا با طرح بته جقه پهن شده و میوه های رنگارنگ و پر آب با نظم و ترتیب خاصی ،در ظرفی چوبی خودنمایی می کند . صورتم از سرما سرخ شده و این سرمای زمستان است که صورت مرا گل انداخته است . با عجله به سراغ کرسی می روم ودر بلند ترین شب سال خاطرات زیبا و شنیدنی پدر بزرگ و مادر بزرگم را می شنوم.
آری ما این شب به یاد ماندنی را با خوردن هندوانه ی سرخ و دانه های یاقوت مانند انار و با خواندن غزل های دلنشین حافظ گذراندیم.
زهرا اکبریان

یلدا با تمام شور و هیجان همیشگی اش از راه می رسد،شبی که غبار کدورت از دلها خانه تکانی می کند و بذر محبت در دلها کاشته می شود.
هرکسی را می بینی در حال خرید میوه و شیرینی است انگار دوباره عید در راه است عیدی که به انسان ها مجال می دهد تا کتاب انسانیتی که بسته اند و روی طاقچه ی زندگی خاک گرفته را بردارند و دوباره مرور کنند.
انسان هایی که در تنهایی بسر می بردند در این شب طولانی می توانند نزدیکان خود را زیارت کنند و دور هم جمع شوند.
سماور خانه مادربزرگ من هم در حال قل قل زدن است، پدر بزرگ مثل هرعید دیوان حافظرا برداشته و غزلی زیبا انتخاب کرده و میخواند.
همه دور کرسی قدیمی پدر بزرگ نشسته ایم ،حس می کنم کرسی هم خوشحال است چون دیگر صدای غرغرش به گوش نمی رسد
آسمان هم بغضش می ترکد و همه جا را معطر به بوی خوش باران می کند.
یلدا دیگر بغچه اش را بسته و راهی میشود گویا واپسین نفس هایش را می کشد.
یلدا جای خود را به زمستان می دهد،زمستانی که با کوله باری از الماس و بلور سرما می آید.
حانیه روستایی

هوا سرد است،برف می بارد،صدای شرشرناودانها سکوت را در هم می شکند، گاه برف آن قدر تند تند می بارد که دیگر نه خیابان را می توان دید و نه آدم ها را، تنها چراغ ماشین ها دیده می شود و بس ...شیشه پنجره را بخار گرفته و می توان رویش نقاشی کشید ،نقاشی یک روز سرد و برفی و پاییزی،
نقاشی از شب یلدا آخرین و بلندترین شب پاییز،سفره ای رنگین از انار و هندوانه و تخمه و آجیل...
خانواده ای که با کلی ذوق و شور و اشتیاق دیدار و گفتگو با یکدیگر،دور هم جمع شده اند.
مادر بزرگ از دوران کودکی مادر و دایی و خاله می گوید ،چه دورانی بود بچه ها آزاد بودند و در همه ی جای دشت و صحرا می گشتند و غروب سرزنده و شاداب به خانه برمی گشتند ولی بچه های امروزی پایشان را از خانه بیرون نمی گذارند.پدر بزرگ از روزگار جوانی خود می گوید ،آن زمان ها هیچ پادرد و استخوان دردی معنا نداشت کسی از بیماریهایی مثل چربی و قند خون و...چیزی نمی دانست
ودایی بحث را به دست می گیرد و از رمان سربازی خودش می گوید،دوران سربازی آزمون سختی است اما پسران کله شق به این آزمون نیاز دارند تا مرد شوند.....
دستش را روی شانه پسرخاله ام می گذارد و می گوید نگران نباش با یک چشم به هم زدن تمام می شود...
خاله ام هم در پشتیبانی از پسر یک یک دانه اش می گوید:پسر من قوی است بیدی نیست که با این بادها بلرزد
مادر بزرگ آجیل می آورد و موضوع را عوض می کند ،همه مشغول می شوند ،ساعت سعی می کند با صدای تیک تاکش خود را به آنها بنماید اما هیچ کس به او توجهی ندارد و همه گرم گفتگو هستند
دیگر تلویزیون وموبایل در میانشان جایی ندارد.
اینها و چیزهای دیگر همه افکار کودکی است که در گوشه ای کز کرده و از پنجره بخار گرفته به بیرون می نگرد و آن خاطرات را مرور می کند و گاه از روی افکارش نقاشی هایش را میکشد.
مهدیه سلطانی

تشکر از دانش آموزای عزیزآموزشگاه نجمه کاخک
موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان ، مناسبت ها
برچسبها: ادبی , یلدا

