
وقتی ابر و باد بازی کودکانه ای سر می گیرند
و خورشید می خرامد زیر پلک زمین
و نسیم زیر بال پرنده ها را می گیرد تا در صفحه ی آبی آسمان شناور شوند...
وقتی آسمان آب می ریزد و درخت ها شاخه هایشان را می شویند
و ابرها آب می پاشند و خواب از سر زمین می پرد
و آب در رگ های زمین آهنگ زندگی می نوازد
و ریشه ها بیدار می شوند و سبزه ها سرک می کشند
و طبع قناری ها گل می کند...
نه...
چشم هایت را باز نکن!
دنیایت را خراب می کنی
وقتی آسمان دارایی اش را با زمین تقسیم می کند
و زمین می شود آینه ی آسمان
و بوی خاک باران خورده
و بوی اسفند و سبزه و سمنو
فضا را پر می کند
وقتی باران، می شود رسمی جاری
و دست ها باز و چتر ها بسته
و سر ها بلند و چشم ها شیفته ی آسمان
و آسمان مشتاق زمین
وقتی خستگی ها خسته و خواب ها خواب است
وقتی خاطره ها خوب است و خوبی ها خاطره نیست
وقتی چشم ها خیس و خنده ها خشک نیست
وقتی همه چیز و همه جا مثل خواب های کودکی رنگی است
و صدای خنده های بی بهانه می پیچد...
خوب گوش کن
صدای پای بهار می آید.
چشم هایت را بازکن و...
دعا کن همه ی پرنده ها از زمستان گذشته باشند!

موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسبها: ادبی , زمستان

