زنگــ انشا

قلمت را بردار،بنویس از همه ی خوبیها؛زندگی،عشق،امید

پلاسکو فروریخت...

طیبه غلامی
زنگــ انشا قلمت را بردار،بنویس از همه ی خوبیها؛زندگی،عشق،امید

پلاسکو فروریخت...

 پلاسکوباتمام عظمت وقدمتش آتش گرفت...

تیترراخواندم؛نوشته بود:پلاسکوباتمام عظمت وقدمتش آتش گرفت و آتش نشانان درصحنه

حضوریافتند.حرف تازه ای نبود،هرحادثه ای که پیش بیاید،آتش نشانان حاضرمی شوند،کارشان

است،امّا...عکس هاراکه دیدم :خبرازوظیفۀ به گردن نبود،خبرازاحساس مسئولیت

بود،حس هم دوستی.

پلاسکوفروریخته بودوآتش نشانان مارادرخودبلعیده بود.

عکس هاخبرازابراهیمانی می دادندکه بااختیاردل به آتش زده اند،ابراهیم همان

ابراهیم بود،امّاآتش آتشی نبودکه گلستان شود،که سرد شود،که خاموش شود،آوارشد.لعنت به تو ای حادثۀ ناگوار،آتش نشانان مالباس هایشان"ضدحریق"بودنه "ضدآوار"...

عکس هاخبر ازتفاوت میان وظیفه و عشق می داد،اینجابودکه فرق بین عشق وعادت معنی می شد.

تاریخ تکرارشده بود،تاریخ مردان بی ادعا،همانان که بدون ذره ای منت برسراین ملت

جان داده و می دهند.

قهرمانان اینان هستند،مردانی جان شیرین درکف،باعطرفداکاری ودل درگروعشق به

مردم ودرهرزمان آمادۀخدمت.

می گویندخداحافظی آتش نشانان بابقیه ی خداحافظی هافرق می کند،

می گویندآتش نشانان باعشق به سرکارشان می روندوبه قولی آتش نشانی شغل

نیست،عشق است.

پلاسکونابودشد؛امّاقطع به یقین جوانان این مرزوبوم،پلاسکویی خواهندساخت

چندبرابرعظمت این پلاسکو.امّا...

باغم انگیزترین حالت تهران چه کنیم؟

چه کج رفتاری ای چرخ     

                   چه بد کرداری ای چرخ

                                          سرکین داری ای چرخ

                                                              نه دین داری،نه آیین داری ای چرخ

"نوشته ای از مهدیه سلطانی"

نتیجه تصویری برای پلاسکو فروریخت

"تقدیم به آتش نشان ها"


چشم هایم رامی بندم به آن حادثه فکر می کنم به جان فشانی ها وفداکارها...
اول فکرکردم ازروی وظیفه شناسی این کارمی کنی،امّاوقتی آن روزبه آسمان نگاه کردم دیدم ،آسمان بدون ابر زندگی اش چقدرآشوب برانگیز است.
ابر ها گاهی رنگ تیره به خود می گیرند وبعدازآن باران میهمان همه جای زمین می شود.
شهامت تومثل آن نوجوانانی است که همپای بزرگ تر هایشان جنگیدند.
وقتی جنگی نابرابر بین عشق وایثاردر می گیرد توکدام رابرمی گزینی؟

مثل باد می وزی به همه جا مثل طلوع، تاریکی شب را روشن می سازی؟
وقتی قدم برمی داشتی،به سوی آن ساختمان که آتش به جانش افتاده بود،آب شدی تاتازیانه های آتش راخاموش کنی.

رفتی و بارفتنت نشان دادی عاشق که ترسو نیست ،ایثارت رابا هیچ چیزعوض نکردی .
اگردررؤیا هایت غرق شوی بازهم نگرانی(نگران سرزمینت ایران)
من ایران را پاس می دارم به خاطر مردانگی،عزت وفداکاری مردانش.
به اندازۀگل های سرخ دنیا به تیک تاک دقیقه هایی که روی ساعت قلبم شمارش می شود.
مانندصدای لالایی شب،مثل غرور ماه دویدی به سوی آسمان ،راستش آسمان خیلی وقت است هوس بازی بامردان دلیری چون تودارد.

بتازمثل اسب؛پرواز به سوی خدا آرزوی توست.
رازت را بگو،چشم هایت رافدای چه چیزی کردی؟

من می دانم؛فدای ایمان وشهادت.

ازفداکاریت امروز قلک قلبم راپرکردم؛ ازامید وانسانیت

یادم باشد وقتی آن راشکستم فداکارهایش راحیران کنم.
شهدای آتش نشان شما  همچو آتش فشان فعالی خودرا نشان دادید...

روحتان شاد

"نوشته ای از یاسمن پور سلطانی"


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: ادبی , پلاسکو

تاريخ : یکشنبه دهم بهمن ۱۳۹۵ | 22:8 | نویسنده : طیبه غلامی |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.