مردي از جنس نور
من كنت مولاه،فهذا علي مولاه...
آري دستي از جنس نور ،خورشيد آسمان شد.
دفتر دنيا را ورق زد...دفتري كه در لابلاي برگ هاي خاك خورده ي آن گلبرگ هاي عشق كاشته شد و عالم در نگاهي،نقره ي نورش را به قلب ها سپرد...
اين نور نيست كه خورشيدي است عالم تاب كه تنها با پرتويي از آن جهان مي چرخد
اين دستان آسماني ورق خواهند زد دفتر ايام را و خواهند نوشت نام آناني را كه به عشقش از جان و دل بريدند و پاك خواهد كرد ننگ نامردماني را كه جز پاره كردن اين دفتر كاري ندارند...
(نوشته اي از هانيه رحماني...)


برادري براي رسول خوبان
سخن از كسي است كه شگفت زاده شد،شگفت تر زيست و شگفت ترين روزگار بود
تنها مردي كه راز خلوت«حرا»را فهميد،نور وحي را ديد و عطر رسالت را بوييد.
نخستين ايمان آورنده ي دوران دعوت پيامبر(ص)،اولين اجابت كننده ي نداي غريبانه ي رسول(ص) هنگام آشكار ساختن دين خدا،سرآمد شجاعان در آغاز شب هجرت و شام هجران...
چه سان مي توان شگفتي تو را باور كرد آنگاه كه ديوار كعبه به احترامت شكافت؟!
اي شگفت ترين!شجاعت تو؛نام شجاعان را از يادها محو كرد
عدالت تو،گلواژه اي است كه حتي در نبود تو نيز بر لب ها جاريست دانش تو چه بسيار نامردان را از هلاكت باز داشت
حكومت تو همچون داوري ات عين عدالت بود...
سكوت تو هنوز هم راه روشن انسانيت است ...
(دلنوشته اي از اسماء جاهد،دانش آموز پايه دوم راهنمايي،آموزشگاه نجمه)
![]()
يا علي(ع)رضايم به رضاي تو كه بي رضايت تو خدا خشمگين مي شود...
محمد(ص)دستت را به نشان ولايت بالا برد تو نيز روز رستاخيز دستم را به نشان محبت به اهل بيت بالا ببر كه تمام هستي را در محبت و ولايت شما مي بينم
در غدير همه دست در دست هم نهادند و با تو بيعت نمودند از تو مي خواهم در روز غدير دستم را در دستانت بگذاري نه براي بيعت براي التماس ،براي اشك ريختن،براي هق هق گريه هايم در غربتت...
آري عيد است اما من باران اشك هايم را از چشمانم جاري مي سازم تا مانند همان روز كه كه دينم كامل گشت دوباره ايمانم را به تو فزوني بخشم ،تكيه بر نام بلندت زنم و با يك يا علي مدد از جا برخيزم و زندگي كنم...
(دانش آموز محدثه شايان پور،پايه سوم راهنمايي،آموزشگاه نجمه)
علي،مولا و سرور
بزرگترين حج ابراهيمي به سر رسيد و صداي زنگوله ي شتران در بيابان به گوش مي رسيد
بركه ي كوچك غدير چشم انتظار است،دير زماني است كه قطرات آب را با بهانه هاي مختلف گرد آورده و منتظر و چشم به راه كارواني عظيمند
درختچه هاي فرو رفته در ريگزار بيابان آماده ي پذيرايي از سپاه محمدو ياران اويند بيابان سر از پا نمي شناسد...
كاروان مي رسد.پيامبر فرياد بر مي آورد :همگان جمع شويد.خم در خود نمي گنجد.پيامبر بر جهاز شتران كه بسان منبري بلند است قرار مي گيرد و بعد از ايراد خطبه اي دلنشين حجتش را بر مسلمانان تمام مي كند.همان زمان است كه دست علي(ع)را بالا مي برد و مي فرمايد:«هر كس من مولاي اويم،علينيز مولاي اوست»
اين گونه است كه خاك بيابان متبرك مي شود و افتخار برگي براي همه ي شيع.يان مي گردد...
(دانش آموز نازنين تاتار،پايه دوم راهنمايي،آموزشگاه نجمه)
موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان ، شعر
برچسبها: تبریک اعیاد , مذهبی , دلنوشته , عید غدیر

