زنگــ انشا

قلمت را بردار،بنویس از همه ی خوبیها؛زندگی،عشق،امید

زنگــ انشا | دلنوشته

طیبه غلامی
زنگــ انشا قلمت را بردار،بنویس از همه ی خوبیها؛زندگی،عشق،امید

شهـــــ❤ــر مــــــ ـــن کــــــ ــــاخــــــ ❤ــــک

http://zangensha.ir/

انگار زیبایی راقاب کرده اند،گویی زیبایی را توی انگشتر ی کویر،مثل یک نگین درخشان جای داده اند ؛اینجا همه چیز جذاب و دیدنی است.خانه ها،دیوارها،پنجره ها،کوچه ها و چشمه ها...

پنجره ها که باز می شوند سلام می کنند،شعر می خوانند و به پرواز در می آیند،بسته که می شوند ،نجوا می کنند،آواز می خوانند و به خواب خیالی می روند.

درخت ها را انگار از بهشت آورده اند ؛بلندقامتند و استوار و با نشاط .یک امامزاده ی مهربان دارد که مثل پلی  کوچک ما را به خانه ی ملکوت پیوند می دهد.گاهی از دلم رخصت می گیرم مقابل ضریح شریفش می ایستم تا با او حرف بزنم "صمیمیت"واژه ای است که آن را در میان آسمانخراشها نمی توان یافت ،برگونه ی داغ آسفالت ها نیست؛پشت پنجره های خشن و آهنی نوشته نشده ،صمیمیت در دل این مکان موج می زند... در طاقی های بی صدایش،در کاشی کاری های زیبایش ،در گنبد استوارش که به خدا سلام می کند و از باغ ملکوت برای ما شکوفه ی سیب می چیند.

آری اینجا بزرگترین اثر تاریخی کاخک است مکانی مقدس و متبرک،معبد عابدان و عاشقان،امامزاده سلطان محمد عابد(ع) یکی از فرزندان امام موسی کاظم(ع)،او که بارگاهش مشرف بر شهر و خانه ی دل مؤمنان است....

کوچه های این شهر به مهربانی راه دارند و آدم هایش ساده و مهمان نوازند،اینجا خوش آب و هواترین منطقه است در دل کویری خشک،اینجا حرف های نگفته ی زیادی دارد ،کوچه پس کوچه هایش گذشته های تاریخی فراوانی را در دل دارد از زلزله ی ویرانگر سال 1347 که سه هزار نفر را به خاک و خون کشید تا سیل ویرانگری که زندگی را از آنان گرفت... با این حال کاخک هنوز هم چون گذشته با شکوهی تمام ایستاده است تا شاهد رویش و جوانه زدن باشد ،شاهد درخشش و شکوفایی و این مهم میسر نخواهد شد مگر با همت جوانان و با دست های توانای آنانی که دلسوز این آب و خاکند و به سرزمینشان عشق می ورزند...

                  http://zangensha.ir/
              

كاخك را همه مي شناسيم با زلزله ويرانگر سال 47 ، با روحانيت و تقدس امامزاده سلطان محمد عابد (ع) ، با همت بلندِ مردان با غيرتش ، با همه خاطرات تلخ و شيرين گذشته اش.

زماني همه ، كاخك را به شهر چهار چنار با آبشارهاي خروشان و درختاني سربه فلك كشيده و طبيعتي زيبا و سرسبز مي شناختند. زماني كاخك را حلقه سبزي ميان بيابان و كوهستان مي دانستند ، آري زماني كاخك تفرج گاه شاهان بود كاخك نبود كه كاخَ ك بود ، قصري كوچك و سرسبز. اما اينك گرد و غبار خشكسالي ، اين شهر تاريخي را در هاله اي از حسرت و يادهاي سبز گذشته فرو برده و چتري از بي وفايي و فراموشي بر سر تمام افتخاراتش كشانده ، اينك مائيم و قناتهايي كه به جاي فواره هاي زلال ، جرعه جرعه ، تشنگان را مهمان سفره گسترده زمين مي نمايند ، مائيم و كاريزهاي  خشكيده اي كه ديگر نمي توان در كنارشان نشست و به قول سعدي گذر عمر را ديد.

آهِ حَسرت ، دير زمانی است كه مهمان خانه خانه هاي اين شهر گشته ، آسمان آبي اين سرزمين چند صباحي است  كه ديگر با مردم اين ديار مهربان نيست و زمين بخشنده خدا مدتي است كه بركت را هديه دستان پينه بسته مردان اينخطه نمي كند....باشد که دوباره آن شکوه و عظمت گذشته را به نظاره بنشینیم


            http://zangensha.ir/     

"در ادامه نوشته های دانش آموزان را مشاهده می کنید در توصیف شهرشان"کاخـــک"

حتما ادامه مطلب را مطالعه بفرمایید؛منتظر نظرات ارزشمند شما هستیم"

http://zangensha.ir/

http://zangensha.ir/


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان ، عكس ، معرفـــی زادگاهــــم،شهر من کـــــــ♥ــــاخکــــــ
برچسب‌ها: دلنوشته , انشای دانش آموزان , شهر من کاخک , معرفی زادگاهم

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه پنجم اسفند ۱۳۹۴ | 15:15 | نویسنده : طیبه غلامی |

► ✿ ▐✿◄ پاداش عشق و شکیبایی► ✿ ▐

«أللّهُمَّ أهْلَ الكِبریآء وَالعَظَمَة وأهلَ الجُودِ وَالجَبَروتِ وَأهلَ العَفْوِ وَالرَّحْمَة...»


تقدیم به تمام عاشقانی که به شوق لبخند رضایت معشوق

یک ماه عاشقانه شکیبایی کردند

و با اختیار و اشتیاق سر تسلیم به حکم معبود خویش فرود آوردند


بهار بندگی را به باده نوشی آمده ام و به شکرانه ات جان خواهم افشاند.

ای عشق، ای بهار، ای نور، لبیک!

لبیک، ای صدای اللّه اکبر گلدسته ها!

لبیک، ای شور نهفته در قلب این همه عاشق!

لبیک ای خدای رمضان، ای خدای فطر!

رمضان آمده بود تا از عشق های جاری در کوچه پس کوچه ها بگوید

که دلتنگی یتیمان  را می شوید و غفلت روزمرگی مردمان را.

رمضان آمده بود تا میزبان را به مهمانی خدا ببرد؛

آمده بود تا جاری کند نمازمان را در کوچه های نیاز.

اینک بوی وداع می آید.

حس می کنم سبک شده ام؛
یک ماه پرواز در باغ ملکوت،
یک ماه شست وشوی روح،
یک ماه در محضر دوست بودن،
شرایط پرواز را مهیا کرده است.

حس می کنم خودم را می فهمم
و خودم را پیدا کرده ام.
امروز، روز عیدی است که صالحان،
چشم به راهش بودند؛ روز عید فطر؛
روز رهایی از همه رذایل و پلیدی ها.

به نماز می ایستم و پنج تکبیر می زنم بر دنیا
و هر آنچه مرا از نوازش نسیم رحمتت دور می سازد.

می خواهم حسن ختام میهمانی ات،
ابتدای آشنایی تازه ام با تو باشد.

اکنون به مدد عبورم از باغ صیام،
عطر گل های تازه عبودیّت را
آنچنان در سر دارم که بیدارتر از همیشه می بینمت.

چه شیرین است طعم میوه های آسمانی تو،
آن هنگام که دست بر قنوت نماز عید بر می داریم
و تو را زمزمه می کنیم:
«اَنْ تُدْخِلَنی فی کُلِّ خَیر...»

«دارد به خنده چشم جهان باز می شود
یعنی که عید فطر تو آغاز می شود»

 

عیـــ ـــد سعید فطـــــ ــــر ، عیــــــــ ــد آسودگی از آتـــش غفلت

و رهـــ ـــــا شــدن از زنجیر نفس ،

بر میهمانان حضرت حــــــق مبــــــــــ ــــــارک بـــــــ ـــــاد.



موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسب‌ها: دلنوشته , ادبی , عید فطر

تاريخ : پنجشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۲ | 1:55 | نویسنده : طیبه غلامی |

::شب قدراستـــــ قدرش را بدان::

کارت پستال درخواستی طراحان


برخيز!

بيدار شو!

گوش كن!

صداي بال فرشتگان را مي شنوي؟

نگاه كن!باران نور را ميبيني؟

دلت را به او بسپار و وجودت را غرق تمنا كن!

امشب آسمان به زمين نزديك مي شود و كريمانه،دل هاي كويري را ستاره باران مي كند.

امشب،شب قدر است؛شبي برتر از هزار ماه است،شبي كه برتر از تمام عمر توست

شب تولدي دوباره،شبي كه درهاي آسمان باز مي شود،شب قدر است.

قدرش را بدان؛شايد فردايي نباشد...

پرواز را به خاطر بسپار!دستانت را به فرشتگان بسپار!

تنها با «او» راز و نياز كن و بخواه،هر آنچه خير توست

كريما:در لحظه هاي زيباي دعا،سجاده ام را به سويت مي گشايم و قلبم را مملو از عشقت

مي كنم ،تو را به نام هاي اعظمت قسم مي دهم كه لطف و كرمت را از من دريغ ننمايي.




لاالهالاانت سبحانک انی کنت من الضالمین

::::التماس دعا::::  


http://khamenei313.persiangig.com/image/mazhabi/22.gifتشنه ی یک جرعــــــه عشــــــ ــــقhttp://khamenei313.persiangig.com/image/mazhabi/22.gif

بغض را مي شناسم و نمي شناسم.

عدالت را با حضور تو باور مي كنم و نمي كنم.

جوشش اشك را در ظلمي كه بر بي پناهان رفت در چشم تو باور مي كنم و نمي كنم.

باور از اين رو كه مردي و مردانگي با تو تفسير يافت و ناباوري از آن رو كه چنان بي بديل بودي

و بي بديل ماندي كه عدالت در نبود تو به سوگ نشست و هنوز نيز!

اي همه نيكي!اي همه برازندگي!اي آن كه گستره ي حضورت را جهان تاب نياورد و جهانيان...

اي آنكه خاطرت را ستمي بر موري آزرده مي كرد و صلابتت كوه را به كرنش وا مي داشت.سلام!

من زخمي رنج هاي بي شمار،با اشك سلامت مي گويم و مي دانم كه همواره تنها تو را صدا توانم زد.

يا علي!خداي تو در آن محراب عشق،كدامين عروج و اوج را در مقابل چشمان خسته و منتظر تو گشود

كه زخم شمشير آب داده به زهر كينه،تو را به رهايي راهبر شد؟

يا علي!اي كه يادت شفا و سرچشمه ي رجاست.

چه بگويم كه حضورت در پهنه ي هستي حجتي بر مسلماني است!

چه بگويم كه اگر فرياد دردمندان تو،براي هميشه تاريخ،اين گنبد دنيا را به حلاوت خويش ميهمان

نمي كرد،چه آسوده مي شد پا بر سر هر چه مردي و مردمي است نهاد

و دل را به ملعبه ي بي شمار بست،آن گونه كه بستند و هنوز هم...

يا علي!ما به نان و آبي خرسنديم اگر بدانيم تو آن را به تساوي تقسيم مي كني.

ما كرامت را دوست مي داريم نه وجاهت و شهرت را.ما كريمانه زيستن را از تو آموختيم و قناعت را...

يا مرتضي!

اي تن داده به رضاي خدا!اي آن كه هستي به نامت مي بالد ما را درياب كه فريادمان در گلو

شكسته است و پايمان از رفتار باز مانده است.ما را درياب كه سخت درمانده ايم!

يا علي!

برخيز و ندا در ده...ما اينك مي دانيم رحمت تو چه طعمي و حلاوتي دارد

و دست نازنين تو،چگونه اشك تب آلود ما را از گونه هايمان خواهد سترد.

يا علي!ما تاوان تنها گذاشتن تو را با قرن ها تنهايي و حقارت و بي كسي پرداختيم...

بيا كه تشنه ايم،تشنه ي يك جرعه از جامي كه تو در كام زخم آلودمان خواهي ريخت


يا علي!

ما و فرزندان ما تشنه اند...جرعه اي عشق.

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسب‌ها: دلنوشته , ادبی , شب قدر , شهادت امام علی

تاريخ : دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۲ | 2:32 | نویسنده : طیبه غلامی |

رمضان،ماه استجابت دعا....

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

پروردگا را:

چقدر دلم براي لحظه هاي با تو بودن تنگ شده است.

براي آن لحظه هاي سبزي كه حضور مهربانت را در گرداگرد وجودم حس مي كردم

و عطر خوبي ها و لطف بي پايانت را به درون مي كشيدم

چقدر اين روزها از تو دور شده ام...

من در ميان اين زندگي شلوغ و پرهياهو،اين شب و روزهايي كه به شتاب از پي هم مي آيند و مي روند

ميان اين كاغذها و كتاب ها و نمره ها و ميان اين آرزوهاي بزرگ وگاه دست نيافتني گم شده ام

يادم رفته گاهي سرم را بلند كنم و خودم را از قيد و بند هاي پوچ زميني رها كنم

تا حضور آسماني و سبز و لطيفت را مثل هواي اطرافم حس كنم

تا به آرامش نابي برسم كه اينجا و ميان اين دل مشغولي ها ي

پايان ناپذير هر روزه،هرگز پيدا نمي شود

لطيفا:

مي خواهم با تو نجوا كنم ،بگويم كه دوستت دارم

بگويم كه به خاطر گناهانم از من روبرنگردان. بگويم مرا ببخش و از من درگذر

اما تا كنون فرصتي پيدا نكردم يا اگر فرصتي هم پيدا كردم زبانم قفل شد

و نتوانستم چيزي بگويم.در مقابل عظمتت سكوت تمام وجودم را فراگرفت و ساكت شدم.

يازده ماه منتظر نشستم تا ماهي كه خودت وعده داده اي


به ميهماني ات بيايم.كنار سفره ي پربركتت بنشينم و تو به حرمت اين ماه مرا ببخشي

حالا كه اين ماه عزيز از راه رسيده،روزها و شب هايي كه زمين فرشته باران است

و درهاي بهشت به روي زمينيان باز،چشمانم را بر غير تو مي بندم

و راحت راحت مثل يك دوست با تو حرف مي زنم.

درد دل مي كنم و قرآن  را چراغ راهم قرار مي دهم تا تو مرا ببخشي

  و ثابت مي كنم كه چقدر دوستت دارم...

خداي من:

حال كه ميهمان اين ضيافت بزرگ الهي مي شوم

دلم را از گرمي عشق و عاطفه لبريز كن،تا عطر حضورت را در خلوت تنهايي ام احساس كنم

خدايا:

 دلم براي لحظه هاي با تو بودن تنگ شده است

دستم را بگير كه جز تو كسي  نمي تواند مرا پيدا كند...


کارت پستال درخواستی طراحان


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسب‌ها: دلنوشته , ادبی , رمضان

تاريخ : جمعه بیست و یکم تیر ۱۳۹۲ | 14:42 | نویسنده : طیبه غلامی |

مرثیه ای برای دوست

 

به راستی چه حکمتی در کار بود که در سومین ماه بهار ،دو بزرگ و فرزانه عروج خود را به سوی حضرت حق آغاز نمودند.و چه خوش است که دکترشریعتی ، مخاطب چمران شهید باشد، آنجا که با پیکر بی جانش، گاه تدفین ، سخن می گوید و ما بشنویم که مرغان باغ ملکوت از یکدیگر و با یکدیگر چه می گویند:

” ای علی، به جسد بی جان تو می نگرم که از هر جانداری زنده تر است. یک دنیا غم، یک دریا درد، یک کویر تنهایی، یک تاریخ ظلم و ستم، یک آسمان عشق، یک خورشید نور و شور و هیجان، از ازلیت تا به ابدیت در این جسد بی جان نهفته است. ای علی، ترا وقتی شناختم که کویر ترا شکافتم و در اعماق قلب و روحت شنا کردم....

ای علی! همراه تو به کویر می‌روم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفان‌های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما می‌تازد.

اي علي!هميشه فكر مي كردم كه تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متاثرم كه اكنون من بر تو مرثيه مي خوانم.اي علي!من آمده ام بر حال زار خود گريه كنم زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ي ما احتياج داشته باشي.

اي علي!گفتي كه هركس گفتني هايي دارد و شخصيت هر انساني به اندازه ي ناگفتني هاي اوست؛و من اضافه مي كنم كه درجه ي دوستي و محبت من با انساني ديگر به اندازه ي ناگفتني هاي اوست كه مي توانم با او در ميان بگذارم و از اين ناگفتني ها كه مي خواستم با تو بازگو كنم بي نهايت داشتم.

اي علي!تو را وقتي شناختم كه كوير تو را شكافتم و در اعماق روح و قلبت شنا كردم و احساسات خفته و ناگفته ي خود را در آن يافتم.قبل از آن خود را تنها مي ديدم و حتي از احساسات و افكار خود خجل بودم و گاهگاهي از غير طبيعي بودن خود شرم مي كردم.اما هنگامي كه با تو آشنا شدم در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو هم راز و هم نشين شدم...

کارت پستال درخواستی طراحان


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، مقالات
برچسب‌ها: دلنوشته , ادبی , دکتر شریعتی

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۲ | 13:51 | نویسنده : طیبه غلامی |

❤میلاد اسوه ی مردانگی و روز مرد بر بزرگ مردان سرزمینم مبارکـــــــ❤

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

و دیوار کعبه از هم شکافت...

در آن زمان که زمین اسیر تیرگی جهل و نادانی بود و آسمان غبار آلود ظلم و بیداد ؛در آن زمان که هنوز منادی«اقرأ باسم ربٌکــ»سر نداده بود و هنوز سپیده ی اسلام از مشرق سرنزده بود ؛در آن زمان که مردم جفاپیشه ،خدایان سنگی را پرستش می کردند و دخترکان بی گناهشان را زنده در گور می کردند؛«فاطمه بنت اسد»با قدٌی خمیده و دردی در پهلو به حریم امن کعبه پناه برد ،دست به دیوار سنگی و مطهرش گرفت و لبهایش به ترنم دعا باز شد...

کسی هرگز نفهمید در آن لحظات سبز و روحانی ،میان او و خالقش چه گذشت!که ناگهان دیوار کعبه شکافت و فاطمه بی درنگ قدم به درون کعبه نهاد ،نفس ها در سینه حبس شده بود،مردمان نگران و حیرت زده گرداگرد کعبه حلقه زدند تا راهی برای نجات بنت اسد بیابند اما دریغ از کوچک ترین روزنه و شکافی حتی در کعبه نیز باز نشد!...

زمین و زمان در چرخش مداوم و مکرر خود با واقعه ای شگفت روبه رو شده بود ؛واقعه ای که تا آن روز نظیر آن را به خود ندیده بود و بعد از آن نیز ندید...

«تولد مبارک ترین مولود هستی در مقدٌس ترین مکان دنیا»

«حقیقت مسلٌمی»که با آمدنش حق از پرده ی تاریکی و جهالت به در آمد و از باطل جدا شد،مردی از نسل طوفان؛مردی سراسر نور و رحمت...

مردی که چشمان اشکبار یتیمان در درخشش مهربان نگاه آسمانی او آرام می گرفت و خستگی بازوان ناتوان پیرمردان در پناه شانه های استوارش فراموش می شد.

مولودی که هستی برای آمدنش لحظه شماری می کرد و زمین و زمان بدون او معنایی نداشت

مردی که باید می آمد تا انیس و مونس شبهای تار پیامبر شود؛در «لیلة المبیتــ» سپر بلای او گردد ؛در فتح مکه پا بر شانه های آسمانی پیامبر بگذارد و بت ها را سرنگون نماید ؛درد و رنج و نامردی مردمان بی وفا را لقمه لقمه فرودهد و استخوان در گلو و خار در چشم روزگار بگذارند،25 سال سکوت و خاموشی،خلافت را که حق مسلٌمش بود در چنگال غاصبان ببیند و غصه هایش را در تیرگی شب ها در دل چاه بریزد

فاطمه اش را در بین در و دیوار ببیند و با دستی بسته میان کوچه های خاکی مدینه کشیده شود و در «لیلة القدر» در محراب خانه ی خدا«فزت و ربٌ الکعبه »را سر دهد...

اینک دیوار کعبه پس از سه روز اضطراب و انتظاری غریب از هم باز می شود و فاطمه با چهره ای غرق نور و تبسٌمی شیرین بر لب در حالی که نوزادی سپیدپوش معطٌر را در آغوش کشیده بود ،در قاب دیدگان حیرت زدگان نشست.

چشم ها به نوزادی زیبا خیره شده بود ،نوزادی که قرار بود جان پناه همه ی خستگان و عاشقان و ساقی کوثر باشد

و علی(ع)قدم به جهان هستی گذاشت....

و چه فرخنده روزی بود آن روز....

 

تقدیم به پدرهایی که جسمشون پیش ما نیست

اما.... دلشون تا ابد با ماست

کارت پستال درخواستی طراحان

در روز پدر ، هدیه من به تو ای عزیز خفته در خاک

صدفی است پر از مروارید غلطان اشک

که عاشقانه غبار سنگ مزارت را می شویند

شرمنده ام از این تهی دستی

http://s1.picofile.com/file/6812597582/2.gif

کاش بودی پدر جان...دست های زحمتکشت به من امید می بخشید و در نگاهت شفافیت را می دیدم

کاش بودی...که شب هنگام، وقت آمدنت چشمانم را زیر پایت می گذاشتم

و گُلی از مهربانی ها را تقدیمت می کردم

سنگ صبورمن، پدرم!

می خواهم فریاد بزنم تا کوهها بشنوند هان مغرور نباشید استوارتر از شما نیز کسی بود

تا دریا بشنود که مگویید زیبایم، زیبایم...زیباتر صورت چروکین پدرم بود

می خواهم درختان بشنوند،مگر شما تنها سبزید

گام های پدرم سبزه های بسیار به دنبال داشت

کاش صدایم بلندتر از زمان بود...!کاش آوایم را آسمان می شنید...! تا احساس بزرگی نکند.

کاش ستاره ها می دیدند...ستاره ای به نام برق محبت،در چشمانت موج می زد

و ای کاش ...بودی پدر

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

براي تو مي نويسم اي پدر...

در اين سكوت و تنهایی مي خواهم با تو نجوا كنم،تو كه شايسته ستايشي.اینک براي كسي مي نگارم كه دلم دردمند اوست.احساس مي كنم در آن سوي خاطره هايم باران مي بارد زيرا دقايقي چند است كه پاره هاي ابر،چشمم را احاطه كرده است و بي قرار مي بارد، گويي يك ستاره روي پلكم آهسته در حال طلوع است.آه كه امشب چقدر تنهايم و در اين تنهايي مطلق به تو مي انديشم،اي مهربان پدر

چقدر از سكوت ثابت كوچه هاي عمر دلم گرفته است؛اكنون مدت هاست دلم هواي سفر دارد اما نمي دانم چرا نمي توانم بال هاي قفل شده پنجره اتاقم را بشكنم و به دنبال احساسات آواره ام در تقويم روزهاي آبي ياد سفر كنم؛شايد مي ترسم به كوه هاي ابري سرنوشت برخورد كنم و شاخه هاي نازك روحم شكسته شوند

آه اي پدر خوب من،تكيه گاه زندگي من،مدتهاست از تاريخ رفتنت در فصل غم گرفته پاييز مي گذرد اما هنوز در پناه سايه ي تكيه گاه پراميد تو زنده ام.

آه اي والاترين فداكاري ها،تو سالار راه شناس كاروان عمر من بودي؛تو ابر رحمتي بودي كه كشتزار زندگي ام را سيراب مي كردي؛تو براي من زندگي بودي و من زندگي را از تو آموختم

تو با قلب مهربانت و با دست هاي رنج كشيده ات براي من آسايش آوردي .هربار در را به رويت مي گشودم تو رابا لبخندي شيرين مي يافتم.صداي گرم تو سكوت خانه را مي شكست و تو چه زيبا از خاطراتت برايمان مي گفتي از سختي روزگاران گذشته... و ياد زلزله ويرانگر۴۷ چشمانت را پر از اشك مي كرد ياد عزيزانت و پاره هاي تنت و تو چه صبور و استوار بودي

پدر! تو با باران رنج هاي خود كوير زندگي مرا گلشن كردي.موهاي سپيد شده تو و چشمان خسته ات افسانه بلندي از فداكاري ها و تلاش هاي بي دريغت بود.

تو شمع زندگي من بودي؛تو روشني تاريكي هاي دلم بودي  اما چه زود اين شمع فروزان به خاموشی گراييد.

آه اي پدر در تاريكي زيستن چقدر سخت است و بي تو بودن غم انگيز و دردناك

افسوس كه نمي دانستم روزي شمع زندگي من خاموش خواهد گرديد.

آن زمان كه تو را به خاك مي سپردند از خاك خواستم نگهدارت باشد چرا كه پيكر عزيزي را در آغوش مي گرفت كه براي من بي همتا بود .سايه غم و مصيبت بر زندگي سايه انداخت و كوله بار درد و رنجي را به دوش گرفتم كه سنگيني آن كمرم را شكست

و من چگونه از ياد ببرم دست كرمت را كه بر سر هر آشنا و بيگانه اي مي كشيدي؟چگونه زار نزنم در حالي كه بهترين عزيز خود را در كوچه پس كوچه هاي غربت گم كرده ام.

من شهپر خالدار آرزوهايم را در پيچ و خم موسيقي غمناك زندگي تا ژرفاي چكيدن جا گذاشته ام و امروز كنار پنجره خاطرات،به باغ خاطرات ديروز چشم دوخته ام تا شايد حصار آينده بر جراحت قلبم مرهم گذارد چرا كه هرگز مرگت را باور نخواهم كرد و نخواهم پذيرفت لحظه ها را بي تو پرواز دادن و بي تو جريان زمان راگذراندن.

روحت شاد اي پدر...

 

خجستــه میـلاد فــرخنـده مـولـود کعبــه ، قـرآن ناطـق ،

و گرامیداشت مقام والای پدر بر همه ی پدران سرزمینم مبارک  باد


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسب‌ها: دلنوشته , ادبی , مذهبی

تاريخ : چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۹۲ | 14:49 | نویسنده : طیبه غلامی |

روز معلم مبارکــــ

http://s3.picofile.com/file/7368736876/tarahaan_ordibehsht_zang_ensha.gif

من یک معلم هستم، همان آشنای دلهای شما...

مدرسه بهشت روی زمین است برایم و کلاس اعلی ترین درجه ی خلوص و صلابت و جلال...

وقتی شاگردان همه به قد ایستاده،قداست صلوات را عطر آغاز آموختن می کنند انگار سوار بر بال فرشتگان،در بی نهایت خوبی پرواز می کنم.

در قاب نگاه معصوم گل های کلاسم که تابلو می شوم انگار وجودم از دنیا بی بهره می ماند ،از خویش تهی می شوم و برای خوب ترین خوبها آستین تعلیم برمی کشم

خدایا!چه سعادتی ازین برتر که من معلم هستم!

عطر کلاس درس که فضای بوستان کلاس را آبستن می کند باید چون غواصی هنرمند در بحر اندیشه های چندین اقیانوس تفحص آغازم و قله های اندیشه ی فرزندانم را فتح نمایم و بر قله ی فکر شان بیرق تعلیم نصب کنم

...وچه شیرین است هم آغوش آمال و آرزوهای دانش آموزان شدن و همگام با آنها برای ساختن فرداهای بهتر سوختن

عشق من سوختن است و هنرم ساختن و من هنر عشق را صدفم

آخر من معلم هستم و معلمی افتخار من است

حقوقم را نه در صندوق های بانک که در گلخند رضایت دانش آموزانم در جستجویم و پاسخ رنج هایم را نه در برگ برگ تشویق و تقدیر که در کشش نگاه مهر شاگردانم می جویم

صبررا تجربه ی راه دارم و ایمان را توشه ،بذر باور را در دل کاشته ام و یقین را در سینه حبس و افتخار می کنم که معلم هستم


http://s3.picofile.com/file/7368736983/tarahaan_ordibehsht_zang_ensha_1_.gif

لطفا نوشته های دانش آموزان را مطالعه بفرمایید


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: ادبی , دلنوشته , انشای دانش آموزان

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 14:46 | نویسنده : طیبه غلامی |

روز مادر مبارکـــ

http://s3.picofile.com/file/7375894622/tarahaan_ir_gholami2.gif

بر فراز قله های جلال بود که با تو آشنا شدم آنجا که در مدار منظومه ی چشمانت گرفتار آمدم و از عشق و اضطرار به طواف حرمت شتافتم

آسمانی ترین قصایدم را برایت خواندم و تمام دلدادگی هایم را برایت سرودم تا شکوه غرور انگیز و نجیبانه ات را به تماشا بنشینم که این نه آغاز و نه انجام زندگی بود که عشقی ابدی بود برای تو که فرشته ای از جنس عطوفت ومهربانی هستی...

باید بر ساحل آرامشت بیاسایم که امواج بلند و طوفانی ام در حجم هیچ اقیانوسی نمی گنجد

آه که پیچک عشق تو چقدر سخت عواطف بی شائبه ام را می فشارد ،آنجا که گریزی ازین سودای عظیم ،ازین کمند ابروی محرابی ات را ندارم

لالایی گوش نوازت گوش جانم را می نوازد آنگاه که  در سماع معبد سرخ تو خوانده می شود و رنگین کمان غزل های عشقت آنگاه که از کوی جانت به گوش میرسد چه زیبا و دلنشین است...

آن زمان که هیبت جلال تو تا آفاق دل دردمندم سو سو می زند سوگند به عصمت شکوفه ها که هرگز قصد سرکشی در سرزمین امن تو را نداشته ام که بی اذن تو در این دنیای کوچکم هیچ ستاره ای نمی درخشد

ارغوانی ترین دعاهایم را در لحظه های خاکستری به شقایق های سرخ سینه چاک سپردم تا در گذر تندباد روزگار برایت بیاورد

اینک که در معرض هجوم واژه های دردناکی هستم که گاه تا عمق استخوانم را می سوزاند و اشک را برگونه هایم جاری می سازد محتاج بارقه ای دیگر از طور سینای توام و این همه شطحی است در عشق تو و در فراق پدر که بار دیگر به خویش می خواندم


stars

روزت مبارک فرشته ی بهشتی من

stars

http://s3.picofile.com/file/7375845050/tarahaan_ir_gholami.gif

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

"روز مادر بر همه ی مادران فداکار و مهربان مبارک"

kawaii heart garlandkawaii heart garlandkawaii heart garland
۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

نوشته های دانش آموزان در وصف مادر در ادامه مطلب



موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: ادبی , دلنوشته , انشای دانش آموزان

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 0:23 | نویسنده : طیبه غلامی |

ایام فاطمیه تسلیت باد

اندوهگنانه ترین چکامه ها بر کوچ غریبانه پر شکسته ترین چلچله آل رسول (صلی الله علیه و آله وسلم) اندک ترین است

و بهاری ترین سیلاب های اشک بر قصه پر غصه رعناترین اندام آفرینش در سایه در و دیوار، کم ترین.

با کدام زبان به ستایش دُردانه ای بنشینیم که سر به دامان معشوق خدا داشت؟

ای دختر آفتاب! ای بانوی ماه! وای مادر ستارگان!

اینک، فرشتگان، صف کشیده اند تا بر نیلیِ رخسارت بوسه زنند و بازوی کبودت را به نوازش های بهشتی سپارند

فاطمه کسی است که با نه سال زیستن همگام با علی، در گام گام علی و لحظه لحظه علی و تنفّس علی و سرنوشت علی تاثیری جاودانه و ملموس می کند.

فاطمه کسی است که تبسم را بر لبان علی نقش می بندد، فاطمه کسی است که خستگیِ مجادله نابرابرِ علی را با حرامیان از سرانگشتان قلبش بیرون می کشد.

فاطمه کسی است که چهارچوبه خانه کوچک و صمیمی علی را بر دفتر تاریخ با خطوط ابدی ترسیم می کند. فاطمه التیام بخش جِگر دندان خورده علی است.

فاطمه کسی است که صبر را در جان علی می ریزد و میوه حلم از چشمان او می چیند.

فاطمه عصاره مظلومیّت علی است... فاطمه اشک علی است؛ قلب علی است؛...

فاطمه الهام بخش وحدت در خانواده پراکنده اسلام است...

سیدمهدی شجاعی

frills & ribonخزان زود هنگام و كبود شدن ياس بوستان پيامبر(ص) ، تسليت بادfrills & ribon

زمین لرزید

و آوار هزارن آرزو حل شد

در امواج خروشان ، یک به یک ، آهسته آهسته .

زمین لرزید

و دست مادری از سرنوشت کودکش لغزید

و عشقی در میان سنگ ها گم شد .

زمین لرزید

اما زندگی در قلب شان جاری است

و آرامش میان روح شان پیوسته پابرجاست .

زمین لرزید

اما مهربانی ، رحم ، آزادی نمی لرزد

که خورشید شرافت از میان ابر های تیرگی پیداست .


 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

هموطنان بوشهریم تسلیت....

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسب‌ها: دلنوشته , ادبی , مذهبی

تاريخ : جمعه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۲ | 19:37 | نویسنده : طیبه غلامی |

شاید باران....

http://axgig.com/images/43457168933590064040.jpg

«فرشته» وقتی باران می بارید،عادت نداشت چتری در دست بگیرد.باران آسمان را نمی گویم،باران محبت را می گویم که از آسمان آبی گذشت ...

تو چند بارباران بوده ای؟باران برای کسی که از ابر احساس و شبنم امید تهی است؟

چند بار چون نسیم خوبی در فضای وجود کسی وزیده ای؟
چند بار ترانه عشق رابرای رهگذر کوچه تنهایی سروده ای؟
کاش می شد باران محبت های مان آن قدر فراتر از انتظار رود که چون فرشته از فرط لمس کردن زیبایی ها،عادت گرفتن چتردر دست را فراموش کنیم!

کاش هر از گاهی خود را به باران بسپاریم تا با قطره های مهربانش دل را شستشو دهیم  و در محضر زلال و لطیفش بنشینیم و از یاد نبریم  که ممکن است گاهی آسمان بخاطر ما بگرید...

کاش می شد آسمان نیلی آرزو هایمان پر بود از پرنده هایی که با دو بال آرمان و امید شوق نفس کشیدمان را دو چندان می کردند!

شاید عشق ورزیدن و دوست داشتن همین باشد «شوق نفس کشیدن ».

کاش می شد گاهی چون گلی بود که برای شکوفایی و شکفتن گلی دیگر پژمرد!

اصلا شاید شکوفایی همین باشد «پژمردنی دیگر برای شکفتنی دیگر»

http://up.p30parsi.com/out.php/i92859_rainLove.gif

باران باش و ببار!

نسیم باش و شروع به وزیدن کن!

ترانه ای باش و آهنگ مهربانی بنواز!

بال هایت را بگستران برای آنان که نه امیدی دارند و نه آرزویی

...و گاهی هم چتری باش برای سایه های سیاه دل شکستگی و تنهایی!



برای خواندن نوشته های دانش آموزان
http://falshbaner.persiangig.com/image/nazar/20.gifhttp://www.bunte-gifs.de/gifs/hp/enter/enter14.gif


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: ادبی , دلنوشته , انشای دانش آموزان

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۱ | 14:32 | نویسنده : طیبه غلامی |

اربعین تسلیت باد.......

کارت پستال درخواستی طراحان

از پرهاى سوخته و خیمه هاى خاکستر، چهل روز مى گذرد؛

از شانه هاى بى تکیه گاه و چشم هاى به خون نشسته

از لحظاتى که سیلى مى وزید و صحرا در عطشى طولانى، ثانیه هایش را به مرگ مى بخشید.

حالا چهل روز است که مرثیه هامان را در کوچه هاى داغ، مکرر مى کنیم.

چهل شب است که بر نیزه شدن آفتاب را سر بر شانه هاى آسمان مى گرییم.

«اى چـــــرخ! غــــافلـــــــى کـــــه چـــــــه بیـــــداد کــــــرده اى»!!

دل‌هایمان بی‌تاب سالار شهیدان  است،بی تاب قمر بنی هاشم ؛"اباالفضل"....

و چشمانمان بر مظلومانه ترین شهادت تاریخ همواره بارانی است....

اربعین،جویبار همیشه جاری و سرخ تاریخ

و جوشش چشمه‏ های خون خداوند از چهار سوی عالَم تسلیت باد.


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسب‌ها: دلنوشته , ادبی

تاريخ : چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۱ | 7:59 | نویسنده : طیبه غلامی |

یلدا می آید...

قصه مادر بزرگ در شب یلدا


بارالها لحظه ای پیشم بیا                  گوش کن این حرف های بی صدا

بارالها پاسخی ده پرسشم                غصه ها را با که از دل برکشم

نه پدر دارم،نه مادر،نه ولی                گو که تا یاری دهد من را علی(ع)

دخترانم رفته اند از خانه ام                سرد و تاریک است این کاشانه ام

دخترم برگو کجایی ای گلم                 ای تو هستی بهترین گل در دلم

مرهمی نه بر دل افگار من                  لحظه ای پیشم بیاد ای یار من

ای گلان سرخ باغ زندگی                   باغبان مرد از عذاب تشنگی

ازچه شد سنگی دلان نرمتان              برده اید از یاد یار پیرتان؟

سوی من آیید دلبندان من                  کی به پایان می رسد زندان من؟

این دل تنگم ز غم لبریز شد                عاطفه در پیش چشمم ریز شد

یادتان رفته است کودک بوده اید؟       سالیان پیش کوچک بوده اید؟

اوکه هرشب تا سحر بیدار بود            او که از رنج شما بیمار بود

مادر بیچاره و پیر و علیل                   از چه شد این گونه او خوار و ذلیل

گر ببندم بار و بندیل سفر                  گر روم روزی به دنیای دگر 

  یادتان آید ز یار پیرتان                      مادر بیچاره و بیمارتان

برسر و صورت مزن ای نازنین            گر ببینی نیستم روی زمین

قدر مادر را بدانید آن زمان               که وجودش هست گرمی بخشتان

این شعر از زبان پیرزنی سروده میشد که خیلی دلش گرفته بود،سرش را به دیوار تکیه داد و هراز چند گاهی به زمانه غر می زد ،وقتی دید شب یلدایش در تنهایی سپری می شود،تصمیم گرفت بلندترین شب را با تنها انیسش خدا سپری کند پس برخاست و قرآن را از لب طاقچه برداشت و آرام آرام سوره های آرامش  بخش قرآن را زمزمه می کرد

تاب نیاورد به خانه ی پسرش زنگ زد تا دعوتش کند زیباترین شب را در کنارشان باشد ولی....کسی نبود ،دخترانش هم جوابگو نبودند

در حالی که بغض گلویش کم کم می ترکید زیر لب زمزمه کرد....خدایا شب یلدا بدون همنشینی با خانواده چه دلگیر است!

پس بلند شد و با خودش گفت اصلا هندوانه که دارم،انار هم دیروز خریدم می روم و برای خودم به تنهایی این شب را می گذرانم و ....

هنوز راه نیفتاده بود که پاهایش سست شد و سرجایش نشست،با خودش گفت کدام خوشی؟هندوانه دارم ولی دل و حوصله اش را که ندارم...انار دارم ولی....و با ناراحتی خواند...

چرا پنهان کنم اشکم چو در انظار می آید          چرا پنهان کنم حرسم که بوی دار می اید

همه بازیگرند و من فقط هستم تماشایی          نمی دانم برای من چرا اخطار می آید؟

و هنوز در این افکار بود که صدای در بلند شد با بی حوصلگی برخاست و به سمت حیاط رفت،کلون در را کشید و.....پسرش رادید و عروسش را با خوشحالی آنها را به درون خانه خواند و نوه ی کوچکش را در بغل گرفت و گونه هایش را بوسید

مدتی نگذشت دخترانش با همسر و نوه هایش در زدند و آمدند  

بی اختیار هندوانه ای که توی حوض آبی وسط حیاط بود را برداشت و ...

هنوز لختی نگذشته بود که همه دور هم جمع شدند پیر زن خیلی خوشحال بود و برق عشق و محبت در چشمانش دیده می شد.

و این یلدا به قول خودش ابتدایش تلخ ترین و انتهایش بهترین  بود

یلدایتان به شادی و در کنار خانواده

نوشته ای از متینه غیب اللهی ،آموزشگاه نجمه(س)

یلدایی دیگر در راه است


صدای قدم های بلند یلدا آرام آرام به گوش می رسد.
یلدا می آید تا باری دیگر سنت شیرین ایرانیان رازنده کند و بازقصه های کهن ولذت بخش مادربزرگ رابه یادمان بیاورد و دوباره دورهم هرچه سرما و کینه واندوه است ازقلبمان رخت ببندد و به جز شیرینی لحظه ها چیزی در خاطر و قلبمان نماند.
 
یلدا می آید،باهمان قامت بلند،باهمان گیسوان سیاه وکوله باری ازبلورهای سفید و خنده های قاه قاه وشیرین.
یلدا می آید تا مجالی بدهد به آدم هایی که کتاب انسانیت رابسته اند وروی طاقچه ی زندگی خاک گرفته تا آن رابردارند و دستی بکشند و مروری کنند در زندگیشان.
ودوباره پسته ی خندان وهندوانه ی قرمز و انارشیــــــــرین و فال حافظ و یک شب پراز عشق وشیرینی،یک شب مهتابی وطولانی که می توان درآن معنای خوش باهم بودن راچشید.

شبی که بهترین شب درطول زندگیمان می شود و هنگامی که با هم هستیم گویی لحظه ها جامه ی شیرینی خودرا به تن کرده اند و می رقصند و ما حتی رقصیدنشان راهم نمی فهمیم.

یلدا جان تو می آیی تا باری دیگر به یادمان بیاوری که زندگی آنقدرکوتاه است که حتی چند لحظه بیشتر باهم بودن را جشن می گیریم.
واینک کنار تابوت پاییــــزنشسته ایم وخاطرات رنگارنگش را مرورمیکنم وبه این می اندیشیم که لحظه ها آنقدر زودمی گذرند که حتی نفهمیدیم پاییز چگونه کوله بارش را جمع کرد

قطره ای اشک به یادخاطرات پاییز برگونه هایم چکیداما ناگهان بادی موذی صورتم را نوازش کرد و قطره ی اشک رابا خودبرد،

صدایی از دوردست ها به گوش میرسد.آری،این صدای قدم های آرام زمستان بودکه با کوله باری ازالماس وبلور وسرما می آمد.

نوشته ای از زهراخواجگی،آموزشگاه نجمه (س)


 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

یلدایی دیگر در راه است شبی که همه دور کرسی گرم عشق و محبت خانواده جمع می شوند شبی که سر بر شانه های مادربزرگ می گذاریم و چارقدش را با تمام وجود می بوییم و چشم به لب هایش می دوزیم و گوش جان به قصه های شیرینش می سپاریم.

شبی که بازار گل گفتن و گل شنفتن داغ داغ است و خنده مهمان لب های  همه است

شبی که ماه هم مهمان ما می شود و با شور و شوق فراوان به شادی هایمان می نگرد و لذت می برد

یلدایی دیگر در راه است ،یلدایی که هندوانه خوردن در آغوش گرم خانواده صفایی دیگر دارد

یلدایی که لحظه به لحظه اش سرشار از خاطره،هیاهو،طراوت و زیبایی است

یلدا مبارک

نوشته ای از زینب افراطی،آموزشگاه نجمه(س)


یلدایی دیگر در راه است یلدایی پراز خاطرات زیبا و بیاد ماندنی،خاطراتی شیرین تر از عسل آن هم در کنار پدر بزرگ و مادر بزرگ

یلدایی پر از قصه،قصه های قشنگ و رنگارنگ

قصه هایی که  درهر کدام رازی نهفته است؛رازهایی چون الماس در خشان با ارزش

یلدا با کوله باری پر از هندوانه ،پر از میوه و شیرینی و آجیل در راه است

دوباره میتوان گرمای کرسی مادر بزرگ را حس کرد که همه را دورش جمع کرده است

طولانی ترین و لذت بخش ترین شب سال ،شبی که مژده ی آمدن برف های نقره ای را به همه می دهد ،مژده ی بازی و شور و نشاط را...

خبر آمدن کوله بار پراز سرما و نقل های برفی ننه سرما را...

یلدایتان خوش

 نوشته ای از محدثه رمضانی،آموزشگاه نجمه(س(


 

 

در این روزهای پاییزی که برگ های رنگارنگ دست از دامن شاخه ها رها می  کنند ، دلها نیز از ساحل وابستگی ها ی کودکانه رها و به استقبال یلدایی دیگر می رود.

یلدا یعنی تجلی در کنار هم بودن و مهربانی،یلدا یعنی شب نشینی های شبانه و هیاهوی کودکانه و چه زیباست چشم های دریایی کودکان در این شب پرمهر و محبت،در این شب پر امید و خنده...

قلب های لبریز از عشقمان برای یکدیگر می تپد و افکارمان آیینه های جاری هستند مثل رود...

در شب یلدا دل ها بی انتهاست تا کران آسمان... و چه دیدنی است دانه های یاقوتی انار در ظرف بلور و بوی خوش همدلی و صفا در فضای خانه

الفبای انتظار نیز در این شب طولانی کمر خم می کند و دیگر قادر به توصیف این شب که دلها به عشق بودن می تپد نیست

نوشته ای از نرگس باقری،آموزشگاه نجمه(س)

 

یلدایی دیگر در راه است شبی طولانی که در زمین و آسمان غوغایی بپا می کند،آسمان هیاهوی دیگری دارد و ستارگان با شور و نشاط و شادابی فراوان بر فرش آسمان می غلتند و بازی می کنند،ماه پرنور تر از همیشه می تابد و نورش را با پاکدلی و صفا به مردم هدیه می دهد و سحر که امشب شب انتظار اوست در فراق دیدن زمین می نشیند و لحظه شماری می کند غافل ازین که مردم منتظرش نیستند.

در زمین هیاهویی پرشورتر از آسمان برپاست.

شب یلدا شب رؤیایی کودکان است که با مدادرنگی زیبایشان آن را طراحی می کنند ،خورشید را می کشند که به پنجره انگشت می زند و منتظر لحظه ی طلوع است.

نوشته ای از فاطمه دادپور،آموزشگاه نجمه(س(


وقت لحظه شماری رسیده است دوشنبه،سه شنبه،چهارشنبه پنجشنبه....

می رسیم به شب یلدا!!!!!!!!!!!!بلندترین شب سال شبی پراز شور و نشاط

شبی که همه در خانه بزرگتر ها جمع می شوند و بلندترین شب سال را در کنار یکدیگر سپری می کند

در شهر ما هنوز هم رسم زیر کرسی نشستن در شب یلدا پابرجاست و عجیب تر آن که هرچه جمعیت زیاد باشد باز هم یک جا و زیر یک کرسی می نشینند و شادند....

هندوانه،آجیل ،انار،شیرینی،داستان های قدیمی همه و همه در این شب شکوه خاصی دارد

همیشه دوست داشتم شب یلدا برفی ببارد و زیبایی این شب بیاد ماندنی را دوچندان کند ،زیر کرسی بنشینیم و پرده هار ار کنار بزنیم ،دانه های سفید و نقره ای برف را که چون گل بر دامن زمین می نشینند نظاره کنیم و از دیدن ان به وجد بیاییم

نوشته ای از سمانه خیاط،آموزشگاه نجمه(س)

 


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: انشای دانش آموزان , ادبی , دلنوشته , یلدا

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ | 9:27 | نویسنده : طیبه غلامی |

فرصت ها يكي يکی می گذرند...

 کارت پستال درخواستی طراحان

روزها از پی هم گذشت و فرصت ها از کف رفت...

هرچه كاشتيم برنداشتيم،هرچه خورديم،چه بسيار گلوگيرمان شد،يا دل درد گرفتيم و آه و ناله مان به

هوا برخاست.هرچه آمديم،ديربود و برجا مانديم.هربار دويديم،عقب مانديم و يادمان رفت.

هرچه گفتيم،صدايمان ته حلق مان جا ماند و تارهاي خشكيده مان به هم گره خوردند."

ما از سايه هايمان عقب مانديم؛با دست هايي خالي و دل هايي خالي تر به امید رحمتش نشستیم

خداوند گفت:"پابياوريد،آورديم،اما چه دير!دست بياوريد،آورديم،اما چقدر خالي!دل بياوريد،چه فايده؛

حالي كه نداشت.حسي كه نبود و عاطفه اي كه مثل مرداب شده بود!"

ته دره بوديم و گفتيم:چقدردل و دست بياوريم براي دعا و ديدنت كه نگاهمان كني و بالايمان بکشي؟

گفتيم:چقدر گام برداریم براي دويدن به سمت افق نگاهت و براي ايستادن و زيارتت كه جوابمان

بدهي؟

گفتيم:چند تا چشم بياوريم و چقدر آنها را به اشك بنشانيم و چند بار در تو غرق شان سازيم و به خاطر

تو سوزناكشان كنيم كه صدايمان كني؟

ازاين جا تا مهر تو فاصله ها بسيار شده اند.ما ديركرده ايم.ما عقب مانده ايم.خدايا فرصت ها تمام

شدند و ما تمام تر...

فرصت ها از ما فاصله گرفته اند؛اما... هنوز دير نيست.بايد برخيزیم!"هنوز شاید فرصتی باشد ،

و این شعر زیبای قیصر دلم را آرام می کند:

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولی دل به پاييز نسپرده ايم

چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ايم

اگر داغ دل بود ما ديده ايم
اگرخون دل بود ما خورده ايم

اگر دل دليل است اورده ايم
اگر داغ شرط است ما برده ايم

اگر دشنه دشمنان گردنيم
اگر خنجر دوستان گرده ايم

گواهی بخواهيد اينک گواه:
همين زخم هايی که نشمرده ايم!

دلی سربلندوسری سر به زير
از اين دست عمری به سر برده ايم.

زندگي زيباست،دل پر از تمنا و عشق.بايد تسليم خواسته ها شد،بايد...

"افسوس كه فرصت هارنگ باخته اند،افسوس!"

یادم می آید معلم مهربانم بالاي صفحه كتابي كه سال ها پيش به من هديه داد،نوشته بود:

"امروز هوا صاف و آرام است؛اما شايد فردا طوفاني شود.اگر طوفان بيايد،فرصت هاي طلايي ما

را مي بلعند.آيا فكري كرده ايم؟آيا فرصت ها از ما گريزان نشده اند؟"

در فكر بودم كه روحاني مسجد از پشت بلندگو يك صفحه از نهج البلاغه را مي خواند:

"فرصت ها همچون عبور ابرها مي گذرند؛پس فرصت هاي نيك را غنيمت بشماريد."

من حس كردم هنوز دير نشده،پاهايم پرتوانند.نبض هايم پر از تپش اند.بايد برخيزم...

صدايی در گوشم پيچيد:"تو را دوست دارم و دست ها و پاها و دلت را...براي رفتن عجله كن.

چشم هايت به خواب نروند!

لحظه ها را يكي يكي شكار كن...زندگي پر از فرصت هاي زيباست...

 خدایا شکرت

 کارت پستال درخواستی طراحان


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسب‌ها: دلنوشته , ادبی , فرصت ها

تاريخ : سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ | 21:50 | نویسنده : طیبه غلامی |

اگرقراراست باران ببارد بگومراقب آسمان باشم...

 ۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

حرفی از حرف هایم بین چشم های بیمارت گم شده.....واژه ای از نوشته هایم

در گلوی نیزه های پلک هایت گم شده.....من تمام نقطه های عطف زندگی ام....

تمام دانه های تسبیح بندگی ام در ستاره های گونه های خیس تو گم شده.....

ایستاده ام تا قدم هایم را استوار ببینی...تا رد پایم را سنگین و با وقار ببینی.....

من ایستاده ام تا تداوم مهربانی هایم را ببینی...

اما...کمرم با این همه اشتیاق ایستادن ،در هیاهوی زلف هایت خم شده....

تو کی می توانی دور شوی از چشم هایم وقتی همیشه در نفس های نگاهم قدم می زنی....

تو کی می توانی نباشی زیر چتر حرف هایم وقتی که واژه واژه برایم عطر دلنوشته ای.....

تو همان قرار روز های آرامشی...من همان شاعر بلای بی زبانم....

تو همان روحی و همان میم مالکیتی...من همان صدای پر پیچ و خمم.....

با من بگو...بگو تا بدانم...اگر قرار است باران ببارد مراقب آسمان باشم.....ا

اگر قرار است زندگی سرازیر شود مراقب ریشه های نوجوان باشم....

با من بگو خورشید قصد سوختن دارد یا نه !.....این طلوع قصد آمدن دارد یا نه !......

بگو تا حساب دلم را بدانم.....تو قرار است کجا قدم بگذاری تا بلاگردانت شوم.....

می گویی؟.....بگو من زنده ام هنوز؟.......

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسب‌ها: دلنوشته

تاريخ : سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱ | 8:33 | نویسنده : طیبه غلامی |

::شب قدراستـــــ قدرش را بدان::

تاريخ : سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۱ | 9:23 | نویسنده : طیبه غلامی |

عشق آسمانی من پدرم !


در وصف پدر۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

از کوچه باغ بی کسی ام،از خلوت رؤیاهایم،از بطن لحظه های ترک خورده ی دنیایم و از پشت ثانیه های به بلوغ رسیده ی خاطراتم گیتار قلبم را می نوازم و مهتاب شبانه ام را تابان می کنم

زجر پنهان اشک هایم را به سکوت جاده ی زندگی ام هدیه می کنم،چشمه ی چشمانم پراز اشک شوق می شود ،نام زیبایش را بر روی گلی می نگارم و بررودخانه ی مهر روانه می کنم

پدر عزیزم دوستت دارم ،پدر!ستاره ی پرنور دنیایم را بر روی ستارگان دستان پرمهرت حک میکنم ،مهتاب رؤیاهاییم را بر روی قالیچه ی زیبای روزگارت می تابانم ،نقش ماهی های قرمز تنگ بلوری ام را بر روی حوض کوچک خاطراتت می نگارم ،طومار سپیده دم زندگی ام را با مهربانی هایت عطرآگین می کنم،تبسمت را بر روی گلبرگ گل عشق گلستان وجودم می نگارم

ای پدر!تو به من آموختی چگونه آهنگ زندگی را بنوازم ،به من آموختی چگونه پا بر جاده ی زندگی گذارم ،به من آموختی چگونه ترنم گل های مهربانی را در زندگی ام گوش بسپارم پس دریای مهرت را با هیچ اقیانوسی عوض نمی کنم

دوستت دارم پدر،روزت مبارک

نوشته ای از زهرا رجبیان

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

پدرم ،با تو لحظه هایم  شیرین است چون شیرینی یک روز قشنگ،چشمانت زیباست مانند زیبایی یک غنچه ی باز؛تمام دنیای من پینه ی دستان توست ؛تمام زندگی من گلخندی زیباست که هر روز صبح بر روی چهره ام می پاشی؛تمام رؤیای من رؤیای چشمانت است

مهربانم،هرچه عطر گل یاس به نام تو،هرچه حرف زیباست به پایت میریزم،هرچه شب پرستاره است تقدیمت می کنم و می دانم اگر تمام زیبایی های دنیا را به پایت بریزم به لبخند زیبای کنج لبت نمی ارزد. تو همیشه به من آموختی پراز آینه باشم ،پر از شادی،آموختی خوبی های دنیا را از شفاف ترین آیینه ها در دیدگان مهربانت بکاوم من از تو آموختم در غم و شادی لبخند بزنم

پس وقتی دلتنگت می شوم لبخند را می توان از چشمانم خواند پدرم من از تو آموختم ،می آموزم و خواهم آموخت تمام خوبی ها را

نوشته ای از فاطمه شاهرخی

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

دوباره واژه پدر بر لبانم جاری می شود و وجودم غرق در عشقش می گردد،وجودی که همیشه ستایشش می کنم...

ای پدر!ای که فضای سینه ام را از بوی دل انگیز عشق عطرآگین کردی کاش تا ابد کنارم بودی و می دانستی نبض من بعد از عشق به خدا برای تو می زند

دلتنگ دیدارت هستم گرچه از حصار تنهاییم برایت می نویسم

از خاطرات خوشی سخن می گویم که تو محوشان کردی ،از شروعی می نویسم که پایانی برای آن نیست،از آن همه دلبستگی،دیوانگی....

باور کن ای مهربانم تا ابد چشم به راهت می مانم گرچه رفتی و با یک دنیا غم تنهایم گذاشتی اما فکر اینکه چگونه بعد از تو به سر کنم دیوانه ام می کند تو رفتی بی آنکه بدانی در حد پرستش دوستت داشتم

آه ای زمان آخرین بازیت را با من کردی و تنها دلخوشیم را از من گرفتی....

نوشته ای از نجمه قلی پور

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

چه زیباست کلمه ی پدر ،آن بزرگترین سایبان زندگی ،آن اقیانوس مهربانی ،او که برای راحتی فرزندش سختی ها را به جان و دل می خرد و برای کسب روزی حلال تلاش می کند ،او که امید به زندگی را در وجودمان بارور می سازد و صفا بخش وجود فرزندان است وقتی به دستان پرتلاشش می نگرم،وقتی به چهره ی خسته از کارش خیره می شوم ،وقتی بر لباش که ذکر خدا را نجوا می کند ،چشم می دوزم نمی دوانم چگونه  خدایم را شکر گویم ،او که آفریننده ی وجودی است که برایم زندگی بخش است.همیشه وقتی از خانه بیرون می رود به انتظارش می نشینم تا دوباره چهره ی زیبایش را ببینم و دستان پرمهرش را ببوسم دستانی که از همان آغاز زندگیم همراه دستان مادرم در دستم بود و بسان دوبال کبوتر برای پرواز و اوج گرفتن بدان محتاج بودم

اینک در آستانه ی روز پدر بر دستان فداکارش بوسه می زنم و برای سلامتی اش دعا می کنم و برای پدرانی که از دنیا رفته اند امید آمرزش دارم سایبان زندگیم را دوست دارم و تا ابد زحماتش را فراموش نخواهم کرد

نوشته ای از حمیده اسماعیل زاده


۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩   

پدر ای کسی که قلبت آینه ی محبت و چشمانت به زلالی آب های روان است نامت مظهر صداقت و مهر و وفاست و قلبت سرچشمه ی خوبی ها و پاکی هاست

ای کشتیبان دریای زندگی که با تلاش و همتت مارا به ساحل خوشبختی می بری و از غرق شدن در امواج متلاطم گرفتاری ها نجاتمان می دهی ای استوار چون کوه و ای هم بازی دوران کودکی ،با تمام وجودم نامت را صدا می زنم و می گویم "دوستت دارم"نه برای اینکه دوستم داری که لایق دوست داشتنی

نوشته ای از محدثه احمد پور

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

ای پدر ای آیینه ی خوبی ها از نگاهت تلاش و کوشش را حس می کنم تو را می ستایم و نام پرمهر و عطوفتت را در سینه ام حک می کنم،در برق نگاهت ،آرامش و محبتی را احساس می کنم که آن را با دنیا عوض نمی کنم

ای تنها دلیل زندگیم ای هستی ام،ای تمام وجودم!ای ستاره درخشان شب های تاریکم که آسمان قلبم را روشن و افروخته کرده ای با تمام وجودم دوستت دارم

نوشته ای از مینا ملایی شمس


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: دلنوشته , انشا , در وصف پدر

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۱ | 15:17 | نویسنده : طیبه غلامی |

روز مادر مبارکـــــ...

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

نوشته های دانش آموزان آموزشگاه راهنمایی نجمه(س)

در وصف مادر

قلبت همچون آسمان است،آبی،آرام،صبور

دستانت همچون شاخه های درختان است،زیبا،لطیف،بخشنده
چهره ات همچون مرواریدی درصدف است،درخشان،باارزش،جذاب
مادرم،اکنون قلم رابه دست گرفته ام تا ازمهربانی،صداقت،شکیبایی و قامت سروگونه ات تشکری هرچند ناچیزرابه رخ دل سپید ورق هابکشم
مادرم،بارش باران مهربانی وجودت برکویر بیقراری های شبانه روزی ام،امیدوارم می کند به فردایی بهتر،پرمعناتر و زیباتر.
خدایا،ازبهشت بالاترجایی میخواهم.نه برای خودم،برای زیرپای مادرم

ای همراه گهواره تاگورمن،روزت مبارک

نوشته ای م.مقیمی،پایه سوم راهنمایی

 

خنجربزن دودستي،دردي نمي كشم من

مرگم فرارسيد از  اندوه بي توبودن

اي باتو در اسارت  يعني رهايي ازخود

در اين زمانه اما  دست توهم رهاشد

بي تو شكوه مهتاب دربستر شبم مرد

درسوگ اين ترانه  بغض صدا ترك خورد

ازتازيانه غم صدپاره شد وجودم

جان مي سپردم اما  از توجدا نبودم

كابوس دوري ازتو روياي هرشبم بود

نفرين به من اگر جز  نام تو برلبم بود

دوري نكن دلم را دلخسته رانفس نيست

بااين همه تحمل  آياشكنجه بس نيست

هرروز از پشت پنجره سكوت به تنهايي ام خيره مي شوم.دلم تنگ شده براي دوباره زيرباران ايستادن وبراي زمزمه كردن حتي يك ترانه  كوچك باتو.

كاش بودي تاببيني بي تومحصور يك باغ شيشه اي ام ومنتظر يك ابردلتنگي تاشايدهمين روزهاببارد.

يادش بخير ديروزها كنارهم مي نشستيم و چشم به غروب آفتاب مي دوختيم كه اشعه طلايي اش باامواج مي رقصيدوامروزهامن به تنهايي و با ياد تو كنارآب مي نشينم و به غروب آفتاب هايي فكرمي كنم كه بدون تو مي گذرند.

چقدرزودگذشت باهم بودن وچه زجرآوراست دراين روزهاي تنهايي وبدون تو.

اي كاش بودي وصداي تپش هاي قلبم رامي شنيدي كه فقط بخاطر توتك ستاره آسمان قلبم مي زند.

نوشته اي سميرااحمدي،دانش آموزپايه سوم راهنمايي

 ۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

مادرم اي آن كه ازهمه به من نزديك تري دست هاي پرمهرت رابوسه باران مي كنم وزيرپايت راگل افشان.

مادرم تو  هميشه يارو ياور و راهنماي من بودي و در همه حال براي من دلسوزي مي كردي.

توبودي كه بامهرومحبت ،عشق و وفارا به من آموختي.

مادرم!طنين خوشت هنوزكه هنوزاست درگوشم مي پيچدو برلبانم جاري است.مادرم،تومثل خورشيدي هستي كه پرتوهاي محبتت رابردلم تاباندی  ودلم رامثل آيينه پاك وشفاف ساختی.

مادرم دوست دارم درآغوش بگيرمت وباتمام قدرت بگويم كه دوستت دارم...

نوشته اي فاطمه احمدي،پايه سوم راهنمايي

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

مادرم تورابه رخ تمام شقايق هامي كشم ومي گويم تاگلم هست بايدزندگي كرد.چون توگل زندگي من هستي.ولي اميدوارم كه عمرت مانندگل نباشد؛لبخندمهربانت رادركنج طاقچه ذهنم مي گذارم تاهميشه دريادم بماند.محبت دل نشين است،مانندطنين پرندگان زيبا،اشك هايت دلم را مي لرزاند،مادرم،ضربان قلبم رابرروي شادي هايت تنظيم مي كنم پس همواره بخندوشادباش تازنده بمانم.

چهره ات رابخاطرمي سپارم وعكست راقاب مي كنم وبرديوارپراززخم دلم مي زنم تاهرگاه به آن مي نگرم بدانم چه جاودانه اي دردل دارم.تومرواريدي دردل صدف مانندمن هستي،توستاره نقره فام شب هاي تارمن هستي ومن موج هاي خروشان درياي آبي ام.پس بياو ساحل آرامش قلب من باش.

مادرم ازصميم قلب دوستت دارم...

نوشته اي حانيه حيدرپور،دانش آموزپايه سوم راهنمايي

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures


نوبتي هم باشد نوبت ديگر به تورسيده ،از تو كه صداي فاصله ی  گنگي است و ردي روي جاده دلتنگ ديروزنمانده،همه جاروشن است وثانيه ها،خراش دوري هاي گذشته رامرهم مي گذارند،كه مثل پروانه ،روي فصل خلوتت پرزدم وتو،مانندماهي سفيد درزلال خيالم لغزيدي.

ببخش كه اينگونه شاخه هاي نازك انارت رابه بازي گرفتم ودرهمه كوچه هاي بي قرار ات پرسه زدم.حال اگر حالم رامي پرسي خوبم،سرزنده وبازيگوش.درست انگار شاخه نيلوفر بلندي كه بازيچه باد است ونبضش ر اباغبان باآب گرفته.

اماحيف ،حيف كه از تو نوشتن مثل خواب كودكي است كه صداي بال پروانه بيدارش مي كند.وبافرياد بلند لالايي مي خوابد

بايدبايك سبدباواژه هاي ناب و نوبرانه سراغت آمد.ازشبنم شروع كرد تابه باران رسيد سيلاب كه شد،با قايق و پارو رفت و ميهمان زاينده رودشد و درنسيم جادويي اش لذت يك لبخندمهربان راازبرق چشم هايت دزديد.

اینک آهسته وآرام برروي چهره ات چرخي می زنم ونامت راصدامی کنم .

نوشته اي ازفاطمه شاهرخي،دانش آموزپايه سوم راهنمايي


نمي دانم اولين كلمه اي كه مي توانم برايت بگويم چيست،نمي دانم ازکجاشروع كنم.

ازدلت،ازقلبت،ازعشقت،ازصفايت،ازمهربانيت،ازمحبت هاي بي اندازه ات،ازلالاييهاي كودكانه كه هنوزشب هادرگوشم مي پيچد.دريچه ي كوچك قلبم رامي گشايم،امروزساعت زنگ زده اي راكه ازكودكي همراهم دارم بيرون مي آورم وعقربه هاي كوچكش رابه عقب بازمي گردانم تاخواب رادوباره ميهمان چشمانم كني.

هنگاميكه با مهرومحبت مرابه بسترخواب دعوت مي كنی صداي گام هايت رامي شنوم كه دركوچه هاي مهرباني قدم مي زني وباهرقدم شكوفه هاي محبت برجاي مي گذاري.

مادرم،هميشه باخودم مي گويم:خوش بحال بهشتي كه زيرپاي توست،خوش بحال بلبلان خوش آوازی  كه نغمه سرايي را تو يادشان دادي وخوش بحال دلي كه به تودل بسته وخوش بحال عشقي كه توعاشقش هستي.

ودرآخراين را بدان اي خوب من،عشقم تنها باعشقت معني عشق را مي دهد.

روزت مبارك

نوشته اي حميده بلادر،دانش آموزپايه سوم راهنمايي


سلامي به طراوت دستانت وبه گرمي نگاهت ،سلام مي كنم به كسي كه هميشه درقلب من بوده كسي كه مراپرورش داده مادراي گلي كه باعطرحضورت فضاي گلستان وجودم رادربرگرفته اي !آرامش بخش هستي من تويي كه سرشارازايثاروفداكاري هستي... نمي دانم چگونه تفسيرت كنم؟

فقط مي دانم كه توهمچون درياي خروشان قلب مني كه ازاعماق وجودمي ستايمت

آري توخورشيدفروزاني هستي كه بربام قلبم مي تابي وآنگاه كه ازخواب برمي خيزم پرتو گرمابخش وجودت آرامم مي سازد.

مادر،من همچون درختي درتك جزيزه قلب توهستم كه هرلحظه بامهرباني ومحبت پربارترمي گردم و ب اتمام وجودمي گويم دوستت دارم.

نوشته اي ازفاطمه عيدي،دانش آموزدانش آموزسوم راهنمايي


۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩


ازآن سوي مرززمان همچون خورشيدي سواربراسب نوروهمچون مهماني ازكهكشان مي آيد.مادراي توكه روح مرا پر ازبوي نرگس مي كني ودرفهم لاله هامرادشتي ازحس ميكني.

مادرلحن صدايت نرم ولطيف و نازاست ودرقلب پرمهرت صداقت موج مي زند.مرا باخود تاساحل سعادت ببر.

اي ستاره روشن روياهايم،اي آفتاب روشن قصه هايم،بتاب وشب هايم رارويايي كن،بتاب وروزهايم راآفتابي كن.

مادرم صورتت همچون ماه مي درخشدخواستم براي وسعت نگاهت، توراآسمان بنامم اماديدم آسمان تنهاقطره اي ازاشك توست.

خواستم براي سبزي گفتارت توراجنگل بنامم،اماديدم جنگل تنهابرگي كوچك ازحرف ههاي توست.

هرچه گشتم وگشتم نامي شايسته ترازمادربرايت نيافتم.

نوشته اي طيبه عباسي،دانش آموزپايه سوم راهنمايي

 

كيست كه اين وجود نازنين را  نشناسدوازچشمه جوشان عشق ومحبت اوسيراب نشده باشد،عشق مادرانه دردل هيچ دفتري نمي گنجد.واژه ها بي ترديددربيان و تفهيم اين وجود گرامي عاجز و ناتوان اند.

حقاكه بهشت زيرپاي مادران است.مادراني كه همچون صدفي ازدرگران بهايشان مراقبت كرده واوراحفظ مي كنند.

مادرنشسته برثانيه هاي روزگارمي كوشدتالباس تربيت رابرتن فرزندان خويش كند.

اي لاله زارمن،لب من لایق بوسيدن دستان تونيست                زين سبب بوسه زنم خاك كف پاي تورا

مادر،معناي پيچيده وشيرين زندگي است.رمزورازدوست داشتن عالم هستي است شاهكارخلقت است.

اي اخترسعادت من،روزت مبارك

نوشته اي اسماءجاهد،پايه سوم راهنمايي

سلام.سلامي به گرمي دستانت وبه سردي اشكهايي كه برگونه هايت مانندمرواريدمي لغزند.

اي گل گلدان من،اي جواهرخانه من،اي ستاره شب هاي من،اي خورشيداقليم فروزان زندگي،اي همدم ويارتنهايي من،اي كه بهشت درزيرپاي توجاي دارد،اي كه پا به پاي من آمدي تا به من راه رفتن رابياموزي.

تورادوست دارم به خاطرمهربانيت،تورادوست دارم به خاطرقصه هاي شبانه ات،تورادوست دارم به خاطرآروزهايي كه به مرواريدهاي درخشان زندگي ام تبديل كرد.

به ياددارم آن همگام كه ازخواب شبانه خودگذشتي تامرابه آرامش رساني،به ياددارم شب هاي بيماري راكه توازمن به خوبي پرستاري كردي.

پس تازماني كه زنده ام،به مهرومحبتت نيازمندم مادرم.

نوشته اي ازمحدثه زارعي،دانش آموزپايه سوم راهنمايي

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

مادررانمي شودتوصيف كرد،مادرزيباست،مانندهرگلي،هرآسماني وهردريايي مهربان است.مهربان ترازدوستي ودلسوز.

دوست مي دارد،بيش ازهركس،بيشتر ازهرپرنده اي كه حاضراست براي بچه اش بميرد.مي بخشدهرچيزي راكه دارد،حتي روحش را.به حرفهايت گوش مي دهدشبانه روزوحتي ازتوخسته نمي شود.هميشه باتوهمراه خواهدبودوهيچ وقت تنهايت نخواهدگذاشت.مادرسرچشمه خوبي هاست وسرشارازمحبت.

مي خواهم سلامي داشته باشم به اوكه يگانه شمع زندگي من است.مي خواهم بگويم قلبم پروانه رابه دورقلب فروزانش مي چرخدولحظه اي يادش ازدلم بيرون نمي رودواوست كه چراغ خانه من است وهمواره بهشت زيرقدم هاي اوست.

نوشته اي نازنين تاتار،دانش آموزپايه سوم راهنمايي

سلام وخیلی خوش آمدید

دوستت دارم به اندازه آسمان هاوزمين

دوستت دارم نه بخاطراينكه بهشت زيرپاي مادران است،زيراتومهرباني ومهرباني ات بي نهايت وسيع است

دوستت دارم به اندازه توكلت به خدا،به اندازه بخششت،به اندازه مهربانيت، به اندازه وقارومتانتت وميدانم كه اينها رابي نهايت داري.

مادرم،تو يكتاگوهر درياي عشق مني...

آرزودارم سايه اي باشي برسرلحظه هاي بي پناهم

همسفرم شوي درسكوت جاده تنهايي

آرزودارم زيرسقفي ازمهرباني

هميشه باهم باشيم وهمچون آينه

صداقت رانثارهم كنيم.

نوشته اي سعيده جوشني،دانش آموزپايه سوم راهنمايي

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

سلام بر تويي كه ستاره درخشان شب هاي تاروتاريك مني.تويي كه تنهاتكيه گاه من دربرابرطوفان هاي سهم ناك زماني كه گرماي دستت رابرشانه خودحس مي كنم،گويي ازسختي هانجات يافته ام.

گرماي وجودت هميشه درخاطرم است حتي دريخبندان زمستان.مادراي آفتاب مهرباني،راه ورسم رسيدن راتوپيش پاي من گذاشتي.مادرازتوشنيدم كه گلهاهمه  دست دعابه سوي الله دارند وقطره هاي باران نام خدارازمزمه مي كنند.

مادرعزيزم قطره هاي شبنم نقطه چين نام توست.ديگرحرف هاوكلمات درتوصيف توكمرخم كرده اند.

نوشته اي نرگس باقري،پايه دوم راهنمايي



اي مادرآنگاه كه نوزادي کوچک وناتوان بودم وقدرت حركت كردن نداشتم دست هاي پرمحبت تو به دادم رسيد و مرا ازآن ضعف نجات داد.ازآن لحظه صدايت آهنگي بوددرگوشم.باشنيدن آن چشم هايم توراجست وجوكرد، وقتي درآغوشت بودم بوي عطرآگين تومرامسرورمي كرد.آنچنان به تو وابسته بودم كه حتي ازلباست بوي تورامي جستم.
تومادري همچون فاطمه زهرا،مادرزينب كبري،همچون مريم مادرعيسي،وهمچون آسيه ای تورامي ستايم چون اين مادران بزرگ راالگويت قراردادي.ازهرنظرنجابت وحيامهرباني ومحبت وتربيت فرزندانت،هرجاكه افتادم دستم راگرفتي.راضي بودي خاري درچشم تو فرورود امابه پاي فرزندت آسيبي نرسد،حالاديگر مادر ازمن فقط همين ساخته است كه ازخدابخواهم فرزندي برايت باشم آنطوركه تومي خواستي وآنطوركه خدامي خواهد،زيراخداونددرقدرت ومنزلت مادرمي فرمايد«وباالوالدين احسانا»

پس بازهم مي گويم دوستت دارم...

نوشته اي فاطمه رستمي،پايه دوم راهنمايي

سلام وخیلی خوش آمدید


سلام برتواي مريم زمان!اي فرشته محبت،اي مشعل نوراني عشق،اي يگانه مونس درهنگام تنهاييم،تورابه اندازه همه دنيادوست دارم اي مادرعزيز...

ازكوه ايمان توچشمه مي جوشدوازخنده هايت باغ وصحراپرازگل مي شوداي مادرعزيزدرباغ زندگي توهمچون آينه صاف وپاكي.

باغ شادي بي تو ازطراوت خالي است...اي مادر!دلت همچون سپيده مي ماندو پاكي دل تو رافقط لاله مي داند.اين همه دانشمند ومخترعان   ونويسندگان و...ازدامن پرمهر تو پرورش يافته اند وت مام موفقيت هاي زندگي شان رامديون تو هستند.اين تو هستي كه بايك دست گهواره راو بادست ديگر دنيارا  تكان ميدهي.

اي مادر!اگرپيرشدي دوست دارم عصاي دستت باشم واگراختياردنيادردستم بود تمام آن رابه پاي تو فرشته محبت مي ريختم.

نوشته اي از ناديااوليايي،پايه دوم راهنمايي

 سلام عزیزم خیلی خوش آمدی .نظریادت نره

 

 

اي مادر،اي فرشته مهر،اي زيباترازخورشيدوماه واي مهربان ترازهمه مهربانان اي بهترازبهترينان واي ...

مادروقتي درخانه اي،خانه اشباع ازمهرومحبت توست،اماخدانكنددرخانه نباشي،آن وقت ديگه كلمه اي به نام خانه معنايي ندارد.مادرم،توبودي كه باتمام صبروبردباريت به من درس زندگي آموختی.

مادرم وقتي جانماززيبايت رابراي خواندن نماز پهن مي كني بوي عطرمحمدي سجاده ات درخانه مي پيچد.وقتي قرآن رابازمي كني تاقرآن بخواني،باگفتم اعوذبالله ....همه ساكت مي شوندوبه صداي زيباي توگوش مي دهند.

وقتي نگاهت مي كنم چيزي جزصبروبردباري ات نمايان نيست.مادر،وقتي پاي نصيحت هاي زيبايت مي نشينم به حرفهايت گوش مي كنم،خلاصه تمام حرفهايت دراين دوكلمه تفسيرمي شود:صبروصداقت.مادرم نامت باقلبم پيوندخورده وبرقلبم حك شده.

مادرجان وقتي بعدازيك روزتمام كاروتلاش چشمان زيبايت راروي هم مي گذاري نگاهت كه مي كنم،رنج وسختي هاازبدنم بيرون مي رود

خلاصه بگويم مادردوستت دارم...

نوشته اي فاطمه دادپور،پايه دوم راهنمايي


سلام برمادرعزيزم:

دستانت رادوست دارم چراكه عشق رادركالبدم جاري مي كندودرلبخندمهربان توبه اوج هستي مي رسم ميخواهم تمام مهرومحبت دلم رانثارت كنم تابداني توراازخداهميشگي مي خواهم درزندگي ام جاري باش تاجاري شوم وبه من نگاه كن مادرم تازندگي كنم.

اي كاش مي دانستم كه چگونه بايدزحمات توراجبران كنم.اين توبودي كه مرا بادنياي وجودم روبروكردي وازكودكي تانوجواني وجواني حامي وپشتيبان من بودي واين توبودي كه مرادردامان خودتربيت كردي مادرم تومانندخورشيدي هستي كه گرماي محبت خودرابه من مي بخشي.مادرم توتنهاكسي هستي كه بعدازخداونددرقلب من جاداشته وجاداري وخواهي داشت.

مادراي كاش مي توانستم بگويم كه چقدردوستت دارم،ازهمين جا دستانم رامي بوسم.

نوشته اي ازمليحه سرحدي،پايه دوم راهنمايي


مادراي هستي من،اي سرمشق من،اي آفتاب،اي فرشته مهرومحبت،اي سايبان عشق،اي خورشيددرخشان درون من،توهمچون آفتابي دردرون من مي تابي ومهرومحبت رامي گنجاني.

توبودي كه مراازكوچه پس كوچه هاي تاريك زندگي ردكردي وبه من درس زندگي باعشق راآموختي.توبودي كه مراازخردسالي به نوجواني رساندي پس توبهتريني،توبودي كه من ياددادي چگونه باسختي هاروبروشده وبرسختي پيروزشوم.

توبودي كه درخت مهرومحبت ودوستي رادردل من كاشتي.توهميشه سرمشق والگوي من درتمام لحظات خوب وبدروزگاربودي.توبودي كه شوق درس وكتاب ومدرسه رادرمن نشاندي.مادر،دوستت دارم چون توبهترين فرشته من هستي

نوشته اي مائده غفوري،پايه اول راهنمايي

 

 ۩۞۩  سلام عزیزم خیلی خوش آمدی تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

مادراي فرشته مهربان،مادراي مونس جانم،اي روح وروانم،توروحي برجسم بي ارزش من،مادرم،انگارهنگام اذان شكوفه هاي دعا برلبت مي شكفند.پس دعاكن كه دعاي تو مستجاب است.

مادر،اي كه زندگي راازسرچشمه نگاهت آموختم،توچون آفتابي هستي ومن چون بذري درون خاك.پس بر وجودم بتاب اي اميد زندگي ام،اي ترانه عشق،دوستت دارم.توكه ازمن چون مرواريدي درصدف نگهداري مي كني،توكه مرادردامان بامهرخويش پرورش دادي،توكه مشكل مرامشكل خويش و دردمرادرد خودمي داني،زندگي من بدون توممكن نيست.

مادر،من بوي بهارورنگ زندگي رادرتواحساس مي كنم پس اي مادرعزيزم يك سبداحساس تقديم توباد.مادرعزيزم دوستت دارم...

نوشته اي مرضيه حيدري،پايه اول راهنمايي

 سلام وخیلی خوش آمدید


مادرچشمه اي سرشارازآب گواراي محبت،مادرنجات دهنده موج هاي متلاطم درياهاي خوفناك.هرزمان كه لبخندمي زني،لبخندپرعاطفه تودرقلب من حك مي شودواحساس مي كنم تورابيشترازگذشته دوست دارم.

مادراي باغبان صبورزندگي ام،هرزماني كه درامواج بدي هاغوطه ور مي شدم توباكشتي مهرباني،به سمت من مي آمدي ومرانجات مي دادي.

مادرم،لبخند تو صداي گرم وصميمي توچشمان پراميد تو،مرامثل يك آهنربا به سمت تومي كشدودعاي خير  تو مرامانند نوري پشتيباني مي كند.

نوشته اي اززينب ساكني،پايه اول راهنمايي

 

 

 مادر...
کلمه ای که بانام آن انسان به یاد خوشبختی،فداکاری وایثارمی افتد.
مادر دریایی ازعشق و محبت و دشتی از ایثار و گذشت....
مادرشمعی است روشن که به پای فرزندان خود می سوزد تا آن هارابسازد.
مادر واژه ایست سرشار از صفاو صداقت،صداقتی همچون آیینه...
و مادرفرشته ایست که سراپای وجودش از فداکاری و زحمت ساخته شده است.
مادرگلی است زیبا و خوش رو که دربهشت می روید ومانند ریشه ایست که برگ هایش رابه خوبی وآرامی پرورش می دهد...
مادر ! ای دریای محبت،ای آیینه ی صداقت،ای چشمه ی زلال وپاک،ای گل عشق
ملکوتیان برتودرودمی فرستند...
بهشت زیرپای توست....

زهراخواجگی-کلاس اول راهنمایی



مادرم سلام،سلام برتوکه چون آسمانی آبی پرازلطافت وصداقت ومهربانی هستی
مادرتوکه چون دریایی ازمحبتی
توکه همیشه دست نوارشت رابرسرم می کشی وتوکه چون کوهی در برابرسختی ها استوار ومحکمی
مادرای که چون کشتی دردریای خروشان و طوفانی مشکلات وگرفتاری های زندگی کمکم می کنی ونجاتم می بخشی.
توکه خدا چون خورشیدی فروزان درراه تاریک من قرارت می دهد تاراهم را پیداکنم و امیدوار باشم.
تو که رنگین کمان قلبمی و توکه چون ستاره ای درشب های تنهایی ام به من چشمک می زنی ودرآسمان دلم می درخشی می خواهم سپاست گویم واززحماتت تشکر کنم وسپاسگزارخدایی باشم که مرواریدصدفم رابه من داد

نوشته ای محدثه رمضانی،آموزشگاه پایه اول آموزشگاه نجمه


يك سبداحساس هديه به تو،توكه مرادردامان خويش پرورانده اي،به من درس زندگي راآموختي ومرابازندگي آشناكردي.

يك سبداحساس هديه به تو،سبدي پرازگلهاي رنگارنگ كه بوي آنهافضاراعطرآگين كرده است.مادر،تومانندفرشته اي هستي كه بال هاي رنگينش رابامحبت برسرمامي كشاند.

مادرتوآفتاب درخشاني،توكوه استواري،توستاره وجودمي.تودرياي بي كراني،تواسوه صبرواستقامتي،توالگوي ايثازوبخشندگي هستي.

مادرعزيزم،براستي كه چشمه هاوكوهساران به عشق تومي جوشند.مادروقتي به آغوش گرم تومي انديشم مي توانم گرماي محبتت راحس كنم.

مادرعزيزم،توآن نورزيبايي هستي كه وجود مراسراسر روشن مي سازي.اي روشن كننده وجوم دوستت دارم...

نوشته اي اززهراترحمي،پايه اول راهنمايي

در نهایت تقدیر و سپاس فراوان از دانش آموز عزیز م.مقیمی بخاطر تایپ نوشته های دانش آموزان

برایش آرزوی موفقیت می کنم

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان ، مناسبت ها
برچسب‌ها: دلنوشته , انشای دانش آموزان , روز مادر

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ | 17:47 | نویسنده : طیبه غلامی |

معلم...

دلنوشته های دانش آموزان در "مقام معلم"

آموزشگاه راهنمایی نجمه(س)کاخک


معلم مهربانم،ازروزازل کلام وحی مرواریدهای هدایت رابردل پیامبرپاشیدوندای آسمانی «ن.والقلم ومایسطرون»رابرپهنه ی زمین وزمینیان پاشید.وتودرمیدان یکه تازی هدایت قدبرافراشتی وعشق باتوآغازشد.

کلاس خاطره هابایادتوجان گرفت ونابینایان راباالفبای زندگی به دنیای زیبای دانایی هدایت کردی وتوانایی شان آموختی.تودرسپیدی برگ های دفترخاطرات دلم جریان داری توباکوله باری ازمهربه میدان نبردباسیاهی وتاریکی آمدی وماتشنگان رادروادی محبت وآموختن سیراب نمودی.

ای معلم چه زیبابودالفبای مهرت برآسمان دل ما وبارش باران بردل کویرتاریکی ما.

توقطره قطره برسطح ترک خورده ی زمین دلمان باریدی وعلم رابه این کویرهدیه کردی وکلمات درذهن ماجوانه زدند.آموختن ونوشتن ودانستن رایادگرفتیم.نگاه زیبای تومکتب مهرورزی بودوماشاگردان حجره های دانش چشمهایت بودیم که دست دردستت نهادیم تاراه پرپیچ وخم زندگی رابرایمان عارفانه وصادقانه تفسیرنمایی.تودرفرازونشیب های زندگی همراهمیمان کردی تادریخبندان جهالت درجانزنیم.

واینک ای معلم،چراغ دانشی که دردست ماست روشنایی ازتوداردوعطروبوی پیامبری ورسالتی که نشانه های استوارت خودنمایی می کند.

روزت مبارک

نوشته ای م.مقیمی،پایه سوم راهنمایی

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

   اگرمعلم بودم...

اگر معلم بودم دفتر عشق و صمیمیت را با آمیزه ای از جنس مهر و محبت در چشمه های پرجوش وخروش نونهالان باغ بهشت روانه می کردم ونگاه پرسان وتشنه ی آنان را با آب کوزه ی علم و دانش سیراب می نمودم

اگر معلم بودم دفتر علم و دانش را در دنیای پرهیاهوی کودکان حک می کردم و به دانش آموزان باغ بهشت،برروی پل لغزان زندگی ،کنار درخت بیدی که سایه اش را بر روی آب های صاف و زلال رودخانه ی معرفت انداخته بود درس شهامت ورشادت می دادم .

اگر معلم بودم به دانش آموزان می گفتم  تکبر نفرت دروغ را هیچ وقت در زندگی به کارنبندند و

بارها بر روی گلبرگ گل مهر می نوشتم و با باد رهسپارش می کردم.

گاهی حال و هوای دل بچه ها را خدایی می کردم و سپیده دم عشق قلبیشان را با یاد صاحب

الزمان عطراگین نموده وعطر شب بوهای احساسشان را در بی پروا در آسمان حقیقت رها می کردم.

اگر معلم بودم نور نقره ای فام مهتاب را چون امید در آسمان قلبشان تابان می کردم و ظرف های بلوری و نقره ای رنگ دوستی راپر از گل های بنفشه می کردم ودر گلستان مهربانی هایشان رها می نمودم تا همیشه مثل یک رویای ناتمام برایشان باقی بماند .

  نوشته ای از زهرا رجبیان،پایه سوم راهنمایی

 

عقربه های ساعتی که شماته اش یک صلیب طلایی بود ،داشت در اسکله ی هفت و بیست و پنج دقیقه لنگر می انداخت.که با سلامی دوباره دیدگانم را مهمان چهره ی زیبایش کردم

آن روز برای اولین بار دل از شهر کتاب و درس بریدم و ساعتی در خود پرسه زدم

با صدایش پا از کویر بی انتهای خیال بیرون گذاشتم و افکارم را تنها گذاشتم و به او که داشت از من می پرسید ،نگریستم با ترس پا به کوچه ی اقاقیا نهادم و با توضیحی مفصل به آسانی آن پی بردم ،ابتدا غوغا ی درونم را با سکوت دل انگیز کلاس شستم و ریه هایم را با عطر گل های هزار رنگی که بر در و دیوار دلم ۀویخته بود ،پرکردم بعد پاسخگوی همهی خواسته های شدم و آنگاه آرام بر روی تکیه گاه همیشگی ام لمیدم.

بی درنگ به او نگاه کردم ،فکر کردم ...با لبخندی که وصله ی چهره ی زیبایش بود آموخته هایش را به ما عرضه می کرد و گاه گاهی در اوج سخنانش نفسی تازه می کرد و آنگاه که تمام شد کنار پرده ی سبز رنگ کنار پنجره ایستاد ناگهان صدای مهیبی مهم را به خود جلب کرد،چشمانم به زیرپاهایم خیره شد پس با عجله خم دم و کتاب قطوری که زیر میزم افتاده بود را برداشتم و دقایقی بعد دوباره چشم هایم را به چشمان زیبلیش دوختم و روزش را عاشقانه تبریک گفتم...

نوشته ای از فاطمه شاهرخی،پایه سوم راهنمایی


معلم،توآن همه ای که من خدارابه توسوگندمی دهم.

ای چشمه کویر،ای چراغ معرفت وای نوربی همتای هدایت.کاش قدرت آن راداشتم که ذره ای ازفداکاری هایت راجبران نمایم.آفرینش انسان باخواندن آغازشدوبزرگ معلم هستی،بودن رانتیجه آموختن وبکاربستن آن دانست تاجایی که حضرت علی(ع)خودرابنده کسی می دانندکه ایشان راکلمه ای بیاموزد.

دروصف مقام توچه می توانم بگویم جزآنکه روزت رابه خداتبریک گویم.کسی که این مقام رابه توبخشیدمی تواندتوراتوصیف کند.توایی که الفبای انسانیت رابه من آموختی.خودسوختی تنارشدکردن مارانظاره کنی.ازوجودت گذشتی تاوجودمان راارج نهی.لبخندلبانت رابرقلب من نشاندی تادرخت دوستی ومحبت دروجودمان ریشه دواند.

محبت مادرانه رادروجودمان کاشتی تابتوانیم بهترین فرزندبرای مادرانمان باشیم.دستمان رابگیرتابتوانیم درسایه ی وجودت بهترین بنده ی خداباشیم.معلمم،ای خداگونه ام،وجودت برایم مایه ی خیرورحمت است.نگاهت،مظهرلطافت ومهربانی است وقلمت هدایت شده ی اشرف مخلوقات شدن.

پیشاپیش روزت گرامی،دلت بهاری وعمرت جاودان باد.

نوشته ای ازنگین گوهری،پایه سوم راهنمایی


تنهایی هایم پرازسکوت اندوسکوتم پرازحرف های ناگفته

حرفهایم رادرگنج قلبم انباشته می کنم تاروزی بتوانم بارهاکردنشان قلبم راسبک کنم.سخن هایم رافقط درتاریکی وباخودمی توانم بگویم.بااوکه هستم فکرمی کنم پاک ترین انسان گیتی ام.می دانم روزی دستم رامی گیردومرابه سوی جاده خوشبختی می راند.رویایم رابه واقعیت تبدیل می کندواشک راازچشمانم می زداید.وبه جای آن برق شادی درآن می نشاندمی دانم که اگرخداوندآرزویی رادل کسی بیندازد به اوتوان رسیدن به آن راهم می دهد.

ای معلم ای دوست مهربانم،ازتومی خواهم بگذاری که این بذرمحبتی راکه دردلم نسبت به خودکاشته ای  به گلی تبدیل شودوهمیشه دردلم بماندوبه من قدرتی ده تاهمیشه بدان آبی دهم تاخشک نگرددوهمیشه یادت درذهنم ماندگار باشد.

نوشته ای ازنجمه قلی پو،پایه سوم راهنمایی


معلم بهترین یار من

به نام خدایی که معلم وآفریننده ی همه ی موجودات روی زمین است.

معلم کلمه ای زیباست که مفهوم عشق،صداقت،مهربانی رادرخودگنجانده است وهرلحظه چون شمعی فروزان می سوزداماباعشق ودست پرمحبت خودهرلحظه برتخته سیاه قلب هاچیزی می نگارد.صدای دلنشینش همیشه برایم آشناست ومن نیزبه این وجود سراسر محبتش افتخارمی کنم.

معلم مانندباغبانی است که هرلحظه گلها را سیراب می کندتاهرروزبیشتر رشدنماید وسیراب گردد.

صدای دلنشین معلم را،هرلحظه بیش تردوست دارم که درس های زندگی رابه مامی آموزدوهمیشه کلاس درس راباصدای زیبایش دوست دارم ومن تلاش اورابرای همیشه به ذهن می سپارم تانامش برای همیشه درخاطرم بماندوهیچ گاه پاک نگردد و در آخرین جمله می گویم:

معلم،ای آفاق خوبی هادوستت دارم

نوشته ای ازوحیده قائمی،پایه سوم راهنمایی


 

معلم عزیزم،ای چراغ پرفروزعلم ودانش،آینده ی روشن خودرامدیون توهستم.قلبم راتقدیم تومی کنم به این دلیل که توعلم و دانشت راتقدیم من کردی.برگه های سفیدذهنم رابااین امیدکه درکنارتوهستم ورق می زنم؛زیراتوبدون هیچ مانعی باران دانشت رابرسرمن فروریختی.تومهری به پاکی آسمان داری،این راازچهره مهربانت می فهمم.توچراغی هستی که مرابانورت درراه رسیدن به هدفم یاری می کنم وهمیشه فروزان خواهی ماند.

توچون مادری هستی که مراازگهواره تا گورباعلم ودانش همراهی کردی.معلم،ای شریک رنج وغم های من،توطبیبی هستی که آلودگی جهل ونادانی رابانورهدایت خویش ازذهنم پاک کردی ومرابه قله افتخاررساندی.

نوشته ای ازمحدثه زارعی،پایه سوم راهنمایی

سلام وخیلی خوش آمدید

اگرمعلم بودم عشق ومحبت رادرمیان نونهالان ودانش آموزان خویش پدیدارساخته وکفرونفرت رامحومی کردم.

اگرمعلم بودم علم ودانش وادب رادرقلب تمام کودکان حک می کردم.

اگرمعلم بودم کوزه ای ازعلم وآبی ازدانش رابرگلهای زیبای هستی گوارامی ساختم.

اگرمعلم بودم قلب نونهالان راازیادونام خداپرمی کردم وشرک وشیطان راازقلب هایشان روانه می ساختم.

اگرمعلم بودم بسیارصاف وزلال همچون آسمان ،صداقت را ارزانیدانش آموزانم می کردم تاآنان  اخلاق زندگی رابیاموزند.

اگرمعلم بودم گیتارعلم ودانش رامی نواختم وباباد رهسپارمی کردم تاآوای آن رادرتمام جهان بپراکنم.

اگرمعلم بودم دانش آموزان راتشویق به ساختن پلی به سوی خدامی کردم تابتوانم آنان راازفرش به عرش به سوی خداراهنمایی کنم.

اگرمعلم بودم مانندآینه ای،علم ودانش وادب رابازتاب می دادم ونفرت ونادانی وسستی رادر هم می شکستم

اگرمعلم بودم به دانش آموزانم می آموختم که:غمهایشان رابرروی شن های ساحلی قلبشان بنویسندتابادآن هاراببردوشادی هایشان رابرروی تخته سنگی روی ساحل دریای قلبشان حک کنندتا ماندگار شود

اگرمعلم بودم قلبهای نونهالان راهمچون سپهر،سیمگون می ساختم.

نوشته ای ازالهام صمیمی،پایه سوم راهنمایی

۩۞۩  سلام عزیزم خیلی خوش آمدی تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩


ای معلم،ای نسیم صبا،توبااندیشه های بهاریت،جویبارزلال قلم رابر صفحه  روشن کاغذجاری می سازی وبانغمه دل نشین کلامت جوانه اندیشه رابارورساخته وسبدسبدمیوه  به شفافیت و درخشندگی

خورشیدبه ارمغان می آوری.
اردیبهشت ماه بانفس پیامبرگونه ات جوانه می زند.تومی آیی تاخورشیدآگاهی رادرقلب های حاصل خیزفرزندان سرزمین شان بکاری .دستان سپیدت برپیکره تخته سیاه نورمی پاشدوالفبای روشنی رادراذهان تاریک حک می کند.
ای سنگ صبورغم های پروانه ها،این گونه که عاشقانه به رویشمان کمربسته ای،دیرنیست که ازهرگوشه این خاک،صنوبرانی سربلند،گیسوان طلایی خورشیددانش راشانه بزنندوستاره های فروزان پژوهش،ازچشمان آگاه همین نوباوه گان بزرگ اندیشه،روشنی بخش رصدخانه های تاریک جهان گردد.
ای فرستادگان دانایی!بهارتان خوش،قلمتان سبزواندیشه هایتان بهاری باد...

نوشته ای ازاسماءجاهد،پایه سوم راهنمایی

سلام وخیلی خوش آمدید

گر معلم بودم،سعی می کردم مظهر عشق و صفا و صمیمیت باشم تا دانش آموزان در عشقم غرق شوندو حرف های دلم را آن گونه بر صفحه ی ضمیرشان حک می کردم که هرگز گرد فراموشی نگیرد.روی گلبرگ های زندگی خوب و نیک بودن را رقم میزدم و در صدف خاک گرفته ی قلبم مروارید هستی را نشان می دادم تا با صمیمیت و سادگی دلم با خبر شوند.اگر معلم بودم فانوس فروزان لحظه های تاریک دانش آموزانم می شدم تا راه را بیابند.

اگر معلم بودم....

نوشته ای از فریبا شرفی،پایه سوم راهنمایی



ای معلم ای شمع فروزان ،ای چراغ راه ما و ای آفتاب مهربانی

راه و رسم رسیدن به خدا را پیش پای ما گذاشتی و خانه ی دوست را نشانمان دادی

تو بودی که یادمان دادی احتیاط کنیم اما نترسیم،شرم کنیم اما از آموختن شرمنده نباشیم

واقع نگر باشیم اما گستاخی نکنیم،یادمان دادی چشم هایمان را به روی عیب های پنهان مردم ببندیم و همیشه قلب مهربانمان به روی مردم نیازمند باز باشد

ای معلم عزیزم:

هرچه باشیم،هرکجا باشیم و هرکجا برویم همه ی فصل های زندگی ما آکنده از عطر یادت خواهد بود مگر می شود خاطره ی باران از یاد بیابان برود؟

نوشته ای از نازنین تاتار،پایه سوم راهنمایی

  سلام عزیزم خیلی خوش آمدی .نظریادت نره


ای کاش معلم بودم وهمچون شمعی فروزان درکوچه های تاریک قلب دانش آموزانم راه می یافتم که برای رسیدن به هدف وموفقیت بیشترین تلاش  کنندوحتی ازکوچک ترین تلاشی هم دریغ نمی کند.

می دانم که معلم همچون ستاره ی امیدآسمان بی کران قلبم است.پس می کوشم تاروزی خودنیزستاره ی امیدی برای دیگران باشم.معلم همچون باغبانی که باکاشتن بذردرزمین ورسیدن به آن،ما رابه اوج می رساندوفرزندان ایران زمین همچون بذری که پس ازمدتی به میوه ای زیباتبدیل می شوند

پس می آموزم ومی کوشم تابرپله های بعدی زندگی با صلابت پای گذارم تاروزی خودرادرجایگاه معلمی ببینم واگرمعلم بودم باتمام وجودبرای فرزندان آینده کشورمی کوشم تاآینده ای بهتروسرافرازترداشته باشند.

نوشته ای ازفاطمه عیدی،پایه سوم راهنمایی

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

وقتی به کلاس پا می گذارد،بهاربانسیم نفس هایش می شکفد.بااوآسمان می بارد،چشمه می جوشد،نسیم می وزدوآفتاب سفره مهربان خویش را می گشاید.قلبش خانه مهربانی است وباسرانگشت خویش به افق های دوراشاره می کند؛افق هایی که پرازتپش رنگارنگ پروانه هاست.

ازخانه تامدرسه باهرگام به بهشت نزدیک ترمی شود.باقلمش مشق عشق می نویسد،عشقی که ابتداوانتهاندارد.

معلم عزیزم،هرچه باشیم وهرکجاباشیم همه فصل های زندگی ماآکنده ازعطریادشماخواهدبود.مگرمی شودخاطره ی باران ازیادبیابان برود؟

نوشته ای ازنرگس باقری،پایه دوم راهنمایی

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

سلام معلم عزیزم،نمی دانم از کجا و چگونه شروع کنم چون محبت های شما آن قدر فراوان است که قلم قدرت نوشتن و کاغذ گنجایش توصیفش را ندارد دوستتان دارم ،آن قدر که یک فرزند به مادرش

چون پا به کلاس می گذارید با چهره ای گشاده و تبسمی شیرین بر لب،آرامشی دیگر دارم،با نگاه مادرانه و مهربانتان احساس امنیت می کنم و حضورتان لذت بخش است ،نصیحت هایتان را با جان می خرم و حس دلسوزیتان را به خوبی درک می کنم

معلم عزیزم!چگونه می توانم قدردان این همه محبت هایتان باشم ،سعی می کنم با انجام به موقع وظایفم و با درس خواندنم گوشه ای از این زحمات را جبران کنم

روزتان را تبریک گفته و سلامتی و موفقیت شما را از خداوند متعال خواستارم

معلم عزیزم یادتان همیشه در ذهنم،عشقتان در قلبم و عطر مهربانیتان همواره در وجودم جاریست

آنکه هیچ گاه زحمات شما را فراموش نخواهد کرد دانش آموز کوچکتان....

نوشته ای از حمیده اسماعیل زاده،پایه دوم راهنمایی

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

معلم،ای همدم و مونس لحظات تنهایی ام،ای آنکه سالهای عمرت را صرف آموختن کردی و اندیشه هایت را در اختیار ما گذاشتی

تو که هرگز نگاهت از ما رو گردان نبود  ،لبخند برلبانت جاری بود و مهر و محبت تو پاسخ سوال های بی جوابمان بود

ما در کلاس درس  الفبای زندگی را ازچشمه ی نگاهت می آموختیم  و  چون پایان می گرفت و عطر نگاهت را  از ما می گرفتی کلاس آن گرمی و شوق خود را از دست می داد و دلها دیگر آن همه طراوت را نداشت

تو بودی که به من آموختی با چند خط کوچک خانه ای زیبا بکشم  و آسمانی آبی از جنس صفا و یکدلی ،تو الفبا را با تمام صبر و بردباریت به من آموختی ،الفبای زندگی را ،الفبای عشق و مهر و عطوفت را

من از تو درس ها آموختم ای معلم اخلاق ،روزت گرامی باد

نوشته ای از فاطمه دادپور،پایه دوم راهنمایی

سلامی به پاکی آسمان،به زلالی آب وگرمی آفتاب به پیشگاه انسانی که خوبی هایش راباهیچ واژه ای نمی توان وصف کرد.کاش می توانستم بگویم که چقدروجودت برایم مایه آرامش وحرف هایت برایم سرشارازآواززندگی است،اگرتونبودی زندگی معنایی نداشت توبودی که به من درس ایثاردادی واین ایثاررا من درچهره تووقتی ازشدت خستگی رمقی دروجودت نبود وبازباحوصله به حرفهایم گوش می دادی احساس می کردم.

من بانگاه توبه دریچه ی دنیا نگریستم وباتولحظه به لحظه الفبای مهربانی راروی دفتری ازوجودم نگاشتم وبازهم دوباره می توانم بگویم که واژه هاچقدرناچیزاند برای وصف تو...

نوشته ای ازملیحه سرحدی،پایه دوم راهنمایی

سلام بر تو که چون مادری عزیز بریم عشق و محبت را به ارمغان می آوری

به مادر عزیزی که ماه هاست تحملم می کند  و با تمام خوبی و بدی هایم خم به ابرو نمی آورد او که ستاره درخشان قلب من است و با لبخندی زیبا درس زندگانی را به من می آموزد ،درس عشق و ادب را ،درس مهر و صفا را ،درس ایثار و از خود گذشتگی را

مادری که نفسش به من آرامش می دهد و هرچه بکوشم نمی توانم اندکی از مهر و محبتش را جبران کنم و کاش می توانستم قدردان زحماتش باشم

 

نوشته ای از محدثه شریفی ،پایه دوم راهنمایی

بسم الله الرحمن الرحیم

ن.والقلم ومایسطرون.قسم به قلم وآنچه می نویسد.خداوندبزرگ دراین آیه قران ارزش واهمیت آموختن رابیان می کند.به قلم وآنچه می نویسدقسم می خوردچه کسی بایدنوشتن راآموزش دهد.معلم، همان معلمی که دوستمان است.آفرین براولین معلم جهان که خواندن رابه نبی مکرم اسلام آموخت.پیامبری که به مدرسه نرفته  خواندن آموخت

وسلام برتوای معلم که چراغ هدایت انسان هستی.چراغی که مسیرتاریک زندگی انسان رابامشعل نورانی علم ودانش روشن می کند.معلم همان مادری دلسوزبرای آموختن ازجان خودسرمایه گذاشته تادرکنارشمع وجودشان ،مانوجوانان رابهره مندسازند،چون خورشیدرابه مانشان می دهند.با افتخاربردستان معلمین خودبوسه می زنم .

درارزش مقام معلم همین بس است که حضرت علی(ع)می فرمایند:«هرکس مرایک حرف بیاموزدمرایک عمربنده خویش می سازد».

نوشته ای ازفاطمه رستمی،پایه دوم راهنمایی

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

"معلم ستاره ای درخشان در ظلمات شب"
ای معلم توراسپاس...
ای آغازبی پایان،ای وجودبی کران،ای والامقام،ای فراترازکلام،توراسپاس...
ای که همچون باران بر کویرخشک اندیشه ام باریدی،سپاست می گویم.    
تورابه اندازه ی تمام مهربانی هایت سپاس می گویم.
ای معلم خوبم،ای دریای محبت،ای دارنده ی آسمانی ترین عشق ها،
ای دشت ایثاروفداکاری این تویی که بادستان پر عطوفت گلهای علم وایمان را درگلستان وجودم می پرورانی.
پس تو ای معلم تورابه وسعت نامت سپاس می گویم،همان نامی که چهار حرف بیشترندارد اما کشیدن هر حرف وصدایش زمانی به وسعت تاریخ نیاز دارد....

زهرا خواجگی،کلاس اول راهنمایی

سلام وخیلی خوش آمدید

معلم چشمه ای جوشان و خروشان است که با جوش و خروشش به سد جهل و نادانی ما برمی خورد و آن را در هم می شکند و به ما درس زندگی و رستگاری می دهد

معلم!دست های تو،چشم هایت و حتی نفس هایت امیدبخش است،هربار که با لبخندت وارد کلاس می شوی مثل این است که شادی را چون نسیمی ملایم همه جا می گسترانی و چه با اقتدار به ما درس خوب زیستن می آموزی و با رضایتی قلبی پاسخگویمان هستی و دست نوازشگرت را بر سرمان می کشی...

معلم!تو بودی که اولین بار قلم را در دست من جادادی و تشویقم کردی تا بنویسم و چراغ امید را در قلبم روشن نگه داشته ای من تا ابد مدیون زحمات و لطف بی اندازه ی تو هستم و هیچ گاه لحظه لحظه ی با تو بودن را از یاد نخواهم برد.

نوشته ای از زینب ساکنی،پایه اول راهنمایی

سلام وخیلی خوش آمدید

سلامی به گرمی آفتاب بر تو که می آموزی و می دانی راه و رسم درست زیستن را

معلم عزیزم من از آن همه صبوری و توانت می آموزم که چگونه صبور باشم و مشکلات را تحمل کنم از صمیم قلب دوستت دارم و به تو عشق می ورزم

معلم مهربانم می خواهم چون گلی خوشبو باشی نه به کوتاهی عمر گل  با همان لطافت و یکرنگی،می خواهم مراببخشی و کوتاهی هایم را ندیده بکیری

و من هم می خواهم کلامت را گرامی بدارم و به آنچه می گویی عمل نمایم

تو چون شمع می سوزی و دست از تلاش برنمی داری و به این همتت افتخار می کنی

تو می دانی که می توانی با دست های پرمهر و عطوفتت،جامعه ای آباد بسازی و بر این سازندگی افتخار کنی

آری تو لبریز از صبوری و استقامت و دلیری هستی

روزت مبارک

نوشته ای از مریم امیریان،پایه اول اهنمایی

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان
برچسب‌ها: دلنوشته , انشای دانش آموزان , برای معلم

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ | 15:41 | نویسنده : طیبه غلامی |

می خواهم آینه باشم...

کارت پستال درخواستی طراحان

دلم می خواهد آینه باشم و همه را در خود ببینم،هرکس را همان طور که هست بی کم و کاست

می خواهم در برابر مسافران نگاهم صبور باشم،اخم ها و فریادهایشان را تحمل کنم

باچشم های بارانی شان بگریم و بغض نگاهشان را بی آنکه ترک بردارم ،تاب بیاورم.

و چه غمگین است لحظه ای که قاب نگاه آخرین مردی می شوم بر جاده ای بی برگشت که با

اتومبیلش به دره ای مه آلود پرت می شود،طاقت نمی آورم و می شکنم و هر قطعه ی شکسته ام

برگی،شاخه ای ،شیشه ی شکسته ای یا موی پریشان در باد مرده ای را در خود جای می دهد .

نگاه من اما گاه آینه ی قدی خانه ای می شود و مأوای زنی غمگین که مرد راهش نیامد و

او سال ها خود را ندید و حالا بعد از آن همه سیاه پوش بودن لباسی رنگی را بر تن خویش می نگرد.

دلم می خواهد آینه ای باشم و همه را غمگین یا شاد در خود ببینم...

چه خوب است مسافران خسته ی"راه"در چشم خانه ی شفاف من گرد و غبار چهره ی خود را ببینند ،

شاید بخواهند بار دیگر که خود را به تماشا می نشینند مثل سبزه یی شسته در باران طراوت یابند.

چه شیرین است آینه ای باشم در دستان کودکی که برای اولین بار خودش را در آن می بیند

و آنقدر آن را به صورتش نزدیک می کند که از خود می ترسد و پا به فرار می گذارد.

یا آینه ای باشم در دستان دخترکی شاد و خندان که بازتابش نور خورشید را در چشم همسایه

به بازی می گیرد و می خندد.

چشمان من گاهی که خسته می شود دوست دارد آینه ی بخت دختر روستایی جوانی باشد که

پای سفره ی عقد در آن عکسی به یادگار می گیرد.

گاهی دلم می خواهد آینه ی کوچکی باشم کنار قرآن که برای خوش یمنی در طاقچه ی خانه ای

خالی که منتظر ساکنان جدید است ،گذاشته می شود.

آری می خواهم آینه باشم تا وقتی کسی نخواست  خودش را ببیند خالی بمانم ....

و هیچ کس نباشم ،هیچ کس....


"لطفا نوشته های دانش آموزان را در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید"



برچسب‌ها: آینه , انشای دانش آموزان , دلنوشته

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ | 18:15 | نویسنده : طیبه غلامی |

سال نو مبارکـــــ...


۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

بهار هوای آن روز ها را دارد....
نمی دانم چرا وقتی می گویند بهار
می بردم به روزهای خوش کودکی...
گویی من بهار را در کودکی و کودکی را در بهار بخاطر دارم ..
بهار که می آمد ...دلهره می داشتم
لباس های نو...
کفش های نو...
پول های نو...
آدم های نو...
نگه داشتن این همه چیزها دلهره می خواست دیگر ...
من بهار را در شکوفه های حیاطمان می دیدم ...
هروقت که شکوفه می داد فکر می کردم بهار آمده...
و اینک از آن سال ها می گذرد و من
بهار را در پشت پنجره ی اتاقم می بینم ...
شکوفه ها آمده اند اما من ...
در انتظار آینده ی هستم که انتظار مرا می کشد ...
این بار بهار بهانه است برای ماندن در چهار دیواری اتاقم تا برای دفتر و قلمم میزبان خوبی باشم ...
بهــــــآر ! آمدنــتـــــ مبارکـــــ ....!

نوشته ی نسترن نیکبخت


عکس متحرک نهنگ جدید زیبا 91

   صدای پای بهار

نوای یا مقلب القلوب می آید ؛نوای یا مدبر الیل والنهار؛نوای یا محول الحول والاحوال ؛
نوای حول حالنا الی احسن

حال خوب گوش کن صدای پای بهار می آید .
در بوستان قلبم شکوفه ها ی صورتی به درختان جلوه خاصی داده ا ند گنجشک های دلم بر روی شاخسارها
آوای شورو نشا ط سر میدهند . ساز گل ها ی دلم آهنگی دلنواز می نوازد. عشق و محبت در قلبم موج می زند چشمه ها یش تبسمی دوباره می کنند و می جوشند و می خروشند .
سفره ی هفت سین قلبم را در کلبه ی خاطراتم می اندازم؛ دوست دارم مثل آیینه پاک و بی ریا باشم مثل سمنو طعم شیر ینی به خود بگیرم مثل سبزه قشنگ و زیبا باشم ،مثل ماهی در دریای زندگی شناور باشم و مثل سکه در میان همه با ارزش و پویا باشم ومثل بهاردلم شاد وسبز باشد .
ای کاش باران بودم تا می توانستم سیاهی ها را از دلت بزدایم
ای کاش اشک بودم تا مثل ابر بهار به پایت می گر یستم و با اشک هایم گلستان وجودت را آبپاشی می کردم
ای کاش گل بودم تا شاخه ای از وجودم را تقدیم بوستان وجودت می کردم
ای کاش عشق بودم تا آهنگ دوست داشتن را برایت می نواختم آن وقت تمام وجودت بهاری می شد
قلبم به آسمان آبی خدا گره خورده است از پنجره ی دلم به آسمان می نگرم .خدایا حال که این دستانم در آستانه ی سالی نو به سویت دراز شده اند  پس مزن آنهارا که گدای خانه ی تواند اگر لایق باشند
نوشته ای از زهرا رجبیان،پایه سوم راهنمایی

 پنجر ه های دلم را می گشایم تا رایحه ی دل انگیز تو مشامم را پر کند.شادیهایم با تو پایان ناپذیرند.شکوفه هایت به ز یبایی آسمان خداست.با آمدنت پروانه های دلم به پرواز در می آیند و نوید بودن تو را به من می دهند و شکوفه های امید را در دلم شاداب می کنند.هنوز هم یاد تو در وجود سبزه ها و سیبها ت زنده است.هنوز هم سنجدهای سفره ،چشمان منتظرشان را خیره به راه تو دوخته اند . با آمدنت پسته های سربسته شاد میشوند و تو را میهمان لبخند مهربانشان می کنند.دلم می خواهد آیینه باشم مانند تو پاک پاک.دوست دارم چهره ی زیبایت را بر روی آیینه ی دلم طراحی کنم تا باری دگر دلتنگ تو نشوم .

بهارمن! من قلبی برای تپیدن دارم و آن فقط متعلق به توست .تو پر از احساس بارانی و این زیباست
در این شب های نورانی دعایم کن که قلبت چشمه ی جوشان خوبی هاست . غروب من رنگش طلایی است میدانم غم انگیز است اما در شادیهایت باید کلبه ی کوچک سختی ها نیز وجود داشته باشد.

نوشته فاطمه شاهرخی،پایه سوم راهنمایی     

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

زمستان درحال جمع كردن كوله بارش است.ديگرعروسي زمين به پايان رسيده است.زمستان كوله بارش را برپشت مي نهد و ردپايش راهم پشت سرخودپاك مي كند.

صداي پايش رامي شنوم ،ازلبخندغنچه ها،ازتكه ابرهاي پازلي،ازپهن شدن سفره زرين خورشيد،ازرنگارنگي طبيعت،ازصدايي آشناكه تغييراحوال را فريادمي زند،ازمغلوب شدن قلب ها،ازمغلوب شدن چشم ها و از رستاخيزجهان هستي...
خوش آمدي بهاركه باآمدنت هزاران تغيير ايجادكردي،خانه تكاني قلب ها،آمدن سال جديدو...
همه با شور ونشاط سال نو راشادباش مي گويند.
طبيعت يكپارچه سرسبزمي شود و زمين رادرآغوش مي گيرد.درختان با گلهاي زيبا و جذاب سال نوراتبريك مي گويند و پرندگان ازكوچ بازمي گردند.
يامقلب القلوب والابصار
           يامدبرالليل والنهار
                       يامحول الحول والاحوال
                                     حول حالناالي احسن الحال

م.مقيمي،پایه سوم راهنمایی


۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩


سفره  ته مانده زمستان رابادباخودمي برد.آسمان رنگ بهارراگرفته است.
بهارآمدباتازه رويي و شادمانی
بهارآمدباسرسبزي وخوش بويي
چه زيباست لحظه اي كه سال تحويل مي شودندای يامقلب القلوب گوش ها را می نوازد و همه خوشحال يكديگررادرآغوش مي گيرند
بهارآمده است تابه مادرسي دهد،درسي به نام شادي وشادابي،درسي به نام زيباي بهار،درسي به معناي سرزندگي،درسي به معناي شروع و آغازی دوباره ،درسی به معنای....
برگي ديگرازآسمان به زمين افتاد و سالي ديگرشروع شدوخواهدگذشت
هرروزتان نوروز           نوروزتان پيروز

محدثه زارعي،پایه سوم راهنمایی

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


زمستان رادوست دارم اماهمچنان درپي بهاري هستم.

زمستان زيباست درختان كوچك كوچه پس كوچه ها،لباس سفيدخودرابرتن مي كنندو پيكره آسمان ابرهاي تيره رادردل خودجاي مي دهد.آسمان تاريك است غروب كوچه ها دلگيراست دل طبيعت گنجايشي ازاين همه محبت وزيبايي راندارد و من حتي براي لحظه اي نمي توانم اين همه زيبايي رادر دامان طبيعت حس كنم.
اما همچنان درپي بهاري هستم بهاري كه باآمدنش كوچه پس كوچه هاي دل كوچكم را پر از شور و نشاط مي كند؛بهاري كه چشم انتظاري لاله هارابه پايان مي رساند.بهاري كه آفتاب نشانه اي ازحضورش است.

ساجده صادقي پایه سوم راهنمایی

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


به نام خداوندي كه دميدن روح دركالبدبي جان طبيعت  به اذن واجازه وقدرت اوست.
بار دگرزمين جامه نقره فامش را از تن خويش درمي آورد وبهاربراي ارمغان به اوپيراهني جديدمي دهد،چمن هاي بس زيبا،غنچه هاي دلتنگ  وشاخه های کوچک با ذكر او رخسار درخت راشكوفه باران مي كنند.نسيم باشاخه هاي درختان تاب بازي مي كند.شبنم برروي برگ هانشسته وپرندگان برروي شاخه هاترانه شادمانه وعاشقانه سرمي دهند.آسمان ابرهاي دلش راغبارروبي مي كندتا بتواند ذات آفرينش راببينيد و خورشید گيسوان طلايي اش را درآسمان پهن مي كند و نظاره گر اين صحنه هاي زيباست.رستاخيزطبيعت فرامي رسد و با پيام تحول دراحوال و بانداي آسماني يامقلب القلوب درمي آميزد و آغازدميدن روح دركالبدبي جان طبيعت را می آغازد كه به اذن و قدرت الهي شروعي پرطراوت براي زندگي مي شود.
اسماءجاهد،پایه سوم راهنمایی

حالا که مشت شکوفه ها باز شده و راز شیرین درخت ها از میان برگ ها پیداست،حالا که قلب باغ ها لبریز از تپش رنگی پروانه هاست
حالا که سیب های سرخ شاخه ها را چراغانی کرده اند
دلمان می لرزد از صدای پای ثانیه های بهار و لحظه هایی که بوی جدایی می دهند حالا همه ی گل ها دست به سویش دارند و قطره های شبنم نقطه چین نام اوست.
ای بهار !تو می آیی و بار دیگر مهربانی ،پرواز،شادی  و ....همراهت هستند
تو با نسیم دل انگیزت دست نوازش بر سر شکوفه ها می کشی
دوستت دارم و ثانیه ها را برای انتظار تو چشم در راهم
نوروزتان مبارک
نوشته ای از نازنین تاتار پایه سوم راهنمایی 

                          تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

روز ها پشت سر هم می گذرند و هرروز صدای پاهایش نزدیک تر می شود.
بویش را حس می کنم نشانه هایش را بر روی درختان و سبزه ها می بینم .
خانه ها هم انتظارش را می کشند و برای خوشامد گویی خودشان را آماده می کنند.
نمی دانم کی می آید نمی دانم کی انتظارها به پایان می رسد.
سفره ی هفت سین به انتظار نشسته است
ماهی قرمز دیگر حوصله اش سر رفته استت
ساعت لحظه شماری می کند.
ماه چشم به راهش است ، خورشید دلواپس است
همه چشم به راهند تا بیاید .
بیاید نوید بخش نوروزی دیگر و طراوت و شادابی باشد
سال نو پیشاپیش مبارک باد.

سعیده پور سلطانی کاخکی،پایه سوم راهنمایی

 

زمستان جای خود را به بهار می دهد
صدای پای بهار به گوش می رسدو نسیم دلنواز فروردین به جان ها طراوت می دهد.
همه به استقبال بهار می روند.
درخت ها جامه ای نو بر تن می کنند، لباس سبز رنگ تا سر سبزی و طراوت را به انسان ها بعنوان عیدی هدیه دهند.
خورشید با نگاه گرما بخش خود را برف ها رامحو می کند و هوای بهاری را به مردم عیدی می دهند
ننه سرما با طبیعت خداحافظی می کند گرچه دوست ندارد هستی را ترک کند اما چون با خنده ی مردم دلش شاد می شود خیلی زود با باد زمستانی همسفر می شود
پرنده ها از سفری طولانی باز می گردند
گل ها سر از خاک تیره بیرون می آورند و زیبایی را به طبیعت هدیه می دهند
سرانجام لحظه ی تحویل سال فرا می رسد .
سربلندی ، سرافرازی ، سعادتمندی ، سلامتی ، سروری سرسبزی و سرور بهترین هفت سینی است که بشارت روزی دوباره است

فاطمه دادپور،پایه دوم راهنمایی 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


لطافت بادهای بهاری صورتم را می نوازد،صدای پای بهار را می شنوم،غنچه ها بهانه گیری می کنند و نسیم آنها را آرام می کند.دریا در دل غوغا یی دارد و امواجش چشم نواز است ،گل ها بوی عطرشان در فضا پیچیده است  آری این بوی بهار است  بوی بیدار شدن طبیعت از خواب،باز شدن چشم ها و شروع احساس درختان.خورشید زیبا نور افشانی می کند و همه جا سرک می کشد و فریاد می زند ..باد همه هم آوا می شود به پروانه ها می گوید تا دور شکوفه ها حلقه بزنند ...به جوانه ها می گوید تا سر از خاک تیره در آورند،به درختها می فهماند تا لباسی سبز بر تن کنند
می آید تا به خیل پرندگان بگوید آواز بهار را بنوازید و مژده آمدن بهار را به همه  برسانید

بهار در راه است ،صدای پایش باغ را رنگین می کند و آرامش را به طبیعت پیشکش می نماید

نوشته ای از الهام رضایی،پایه دوم راهنمایی

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

یا مقلب القلوب والابصار،یا مدبر اللیل و النهار ،یا محول الحول و الاحوال حوٌل حالنا الی احسن الحال
بهار می آید و طبیعت از خواب زمستانی بیدار می شود سال نو در سرزمین ما با این بیداری آغاز می شود ،بیداری یعنی چشم های باز و شروع احساس ،احساسی که از قلب جوانه می زند 
درختان شکوفه می زنند و به طبیعت زیبایی و صفا می بخشند ما با خانه تکانی به استقبال بهار می رویم ،زمان بر ما می گذرد و هر لحظه  نو می شویم و تازه؛ پس هر روز باید برای ما نوروز باشد  این همه تغییرات جز به اراده ی خالق توانا نیست او که فصل ها را آفرید؛ او که مارا به سیر و سفر در طبیعتش واداشت
این گونه است که یک سال تجربه اندوختیم و گذر عمر را به نظاره نشستیم و فهمیدیم روزی به پایان این سفر می رسیم
پس قدردان لحظات باشیم و از زندگی و بهار طبیعت و آنچه آفریده ی اوست لذت ببریم

نوشته ای از حمیده اسماعیل زاده،پایه دوم راهنمایی

                       تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures


بهار من خوش آمدی...
خوش آمدی که با آمدنت به گلها ودرختان مژده دادی تا از خواب سنگین زمستانی بیدار شوندو روحی تازه به خود گیرند.
پرنده های سرزنده درهوای تازه پرواز کنندو سکوت طولانی زمستان را بشکنند.
و بهار می آید....
تا بلبل را به نغمه سرایی بطلبد.و باری دیگر پروانه هابا آهنگ نسیم در میان گلهابرقصند.
وشکوفه ها بر درختان همچون لبخندی باز شوندو عطر آن ها همه جارافرا گیرد...

زهرا خواجگی،پایه  اول راهنمایی

 

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

بهار می آید و چادر پر برف زمستان را کنار می زند و به طبیعت روح و جان تازه ای می بخشد.درختان از خواب زمستانی برمی خیزند امروز روز شکوفایی است ؛غنچه ها باز می شوند و لبخند زنان آواز شادی سر می دهند ،پرندگان برای  لانه سازی آماده اند ابرهای تیره پهنای آسمان را یکباره می پوشانند
آری بهار می آید و...باران می بارد طولی نمی کشد با بند آمدن باران ابرهای سفید کنار می روند و خورشید در دل آسمان نمایان می شود لحظه ای بعد سرسره ای از جنس رنگین کمان در آسمان به چشم می خورد و نظرم را جلب می کند
اینک مردم در حال خانه تکانی هستند و خود را برای استقبال از بهار آماده می کنند .چادر گل گلی بهار را می توان در همه جا دید و حس کرد
ای کاش همه ی ما یاد می گرفتیم که قلب خود را نیز خانه تکانی کنیم تا غبار غم و کینه کنار زده شود و دل ها صاف و پاک گردد تا همیشه جایگاه مهر و محبت و دوستی باشد.

نوشته ای از مائده غفوری ،پایه اول راهنمایی ،آموزشگاه نجمه(س)

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


با بهاری که از راه می رسد شاداب تر از همیشه به زندگی خود ادامه دهید،اگر یک شاخه ی خاموش و بی شکوفه هستید در بهار شکوفا شدن و جوانه زدن را از طبیعت بیاموزید .نسیم بهاری خود را از همین حالا به رخ می کشد عمو نوروز سبدهای پر گل و ستاره اش را بر سر ما می گسترد بهار برای خیلی ها جالب و دوست داشتنی است زیرا می توان طراوت و سرسبزی را حس کرد و فهمید
با رنگ و بوی سفره ی هفت سین خانه طراوتی دیگر و لذتی دوچندان می یابد، دوباره پرستیی  که تازه از کوچ برگشته  پشت پنجره نغمه سرایی می کند و می گوید :بهار از راه رسیده و سالی  گذشته و سالی جدید در راه است کاش قدرش را بدانیم
نوشته ای از زینب ساکنی،پایه اول راهنمایی


تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

روزها و ماه ها از پی هم سپری می شوند و نوبت به زیباترین فصل می رسد,عروس فصل ها،بهار!
بهار با همه ی زیبایی هایش از راه می رسد درختان ازخواب زمستانی بر می خیزند و لباسی نو به تن می کنند پرندگان از شاخی به شاخ دیگر می پرند و با آواز زیبایشان آمدن بهار را نوید می دهند .بوی خوش شکوفه ها در همه جا به مشام می رسد ،دشت ها از روییدن شقایق های زیبا سرخ فام می شود و آب های  گوارا از کوه ها جاری می شود و کشتزارهای مرده را سیراب می نماید ،چشمه ها جوشان و رودها خروشان می شود و خورشید چون الماسی درخشان از پشت کوه ها سرک می کشد و به طبیعت  ،طراوت و شادابی هدیه می دهد و چه زیباست این همه جلوه های خالق هستی در پرتو نور خورشید و چه  مهربان است خالق این همه شکوه و عظمت...او که زیباست و زیبایی را دوست می دارد و مهربان ترین است

نوشته ای از نسیبه مشتاقی،پایه اول ،آموزشگاه نجمه(س)

http://roozgozar.com/piczibasazi/animator-ofoghi/01/www.roozgozar.com-2082.gif


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان ، مناسبت ها
برچسب‌ها: تبریک سال نو , انشای دانش آموزان , دلنوشته

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۰ | 15:8 | نویسنده : طیبه غلامی |

مــــــ ــــرا بخـــ ــــــوان...

دلم بي قرار توست . خانه ي دلم خالي . كلبه ي فرسوده ي

روحم اسير دلتنگي  است . دلتنگي شكسته است پنجره هاي اشتياق مرا

دلتنگي موجي از طوفان هاي سرد به پا كرده است .

در وجودم سيلاب هاي درد.

قيامتي دردلم برپاست. قيامتي هول انگيز وبي دريغ.

مانده ام تنهاوغريب . شده ام يك واژه ؛يك واژه ي ناتمام ،

مانده بر گوشه ي لبي خاموش. شده ام انتظار اي كاش .

 كاش مي شد تورا مثل شمعداني كاشت .

كاش مي شد تو را كنار پنجره اي گذاشت .

كاش مي شد تو را مثل شاخه اي نور برداشت .

كاش مي شد تو را ميان اشتياق دستانم نگاه داشت.

 كاش مي شد تورا ميان نگاهم كاشت.

صبح به صبح مشتي از تو به چهره مي زنم

التهاب چشمانم را آرام مي كنم .

مي خوانمت به زمانه هاي كودكي . باتوگفت وگو مي كنم .

مي خوانمت به زباني ساده .به زبان دروغ هاي كودكانه ام وتو ،

چشمهايم را مي بندي و عشق را باور مي كني .

پاهاي زخم خورده ام را

مرهم مي گذاري وچشم هايت را برهم مي نهي .


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسب‌ها: دلنوشته , ادبی , مذهبی , امام زمان

تاريخ : پنجشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۰ | 22:2 | نویسنده : طیبه غلامی |

دو رکعت تا دست های تو فاصله دارم....

 

آرام می نویسم...با همین دست و تو با دست هایی که عاشقانه ترین رنگ دنیا را با خود دارند نوشته هایم را پیش چشم هایت می گیری و می خوانی.

آرام می نویسم....حتی اگر خوابی هولناک رخوت همیشه خوب نیمه شب را بر من حرام کرده باشد؛خوابی که انگار کابوس دست هایی بود در نادیده انگاشتن خدا....

دیدم که دستی گلویی را آنقدر فشرد که دیگر صدایی از آن بر نیامد

دستی دیگر تمام اندوخته ی سالیان رنج پیرزنی را در چشم به هم زدنی از او ربود

دیدم که سه جفت دست همدست،راننده ی فرتوت را به بیراهه بردند و در بیابانی نا آشنا جان شیرینش را میان خباثت و شقاوتشان قسمت کردند

دیدم که دست بی رحم پدری تمام سرخی دردناک یک سیلی را بر پهنه ی صورت ماه گونه ی دخترش می ریخت

دیدم که دستی به تجارت افیون ،روزگار صاحب خود را سکه می کرد،دستی دیگر گذشتن از آبرویش را پل بسته بود و به سوی رهگذرانی بی تفاوت بی شمار شهر دراز می شد

دستی ساحل زیبای مهررا چه زیبا در دریای چشمانش ترسیم کرده بود اما دستی دیگر چنان تار و پود احساس آشنایش را پاره کرد که مهمان اشک شد واندوه

دستی هم انگار چیزی را که گم کرده بود در جیب همین رهگذران گم شده ی خود می کاوید!

دست هایی که دسیسه می کردند،دست هایی که خوار بودند و نامهربان....

و بسیار دستانی که داستانشان را یارای نوشتنم نیست....

هر بار هر کدام از این دست ها به رویاهایم قدم می گذاشتند ،نگاهی به دست هایم می کردم و چیزی شبیه اشک؛چیزی شبیه بغض؛چیزی شبیه پنجره ی بسته ای بی قرار هوای تازه ی صبح در من و چشم هایم حلول می کرد.به دست هایم نگاه می کردم ....باران می گرفتم و می ریختم....

میان باران من انگار همه چیز نور شد!درخشش و روشنایی مطلق...از دست های تیره و زمخت و بی مهر دیگر خبری نبود .دست هایی با تلالویی عجیب در قاب چشمانم می نشستند....دیدم دستی بر سر و روی کودکی بی پناه نوازش می ریخت؛دستی برای غریبه ای که میان چند تکه مقوا و کارتن در رویای یک شب گرم بود انگاره ی کمک می شد؛دستی می بخشید؛دستی می نوشت؛دستی  عشق می کاشت ....و دست هایی هم ،که پنداری پیامبران نور بودند و امید، روشنایی را قنوت بسته بودند....

خیره به این دست ها،خود را در آستانه ی خیابانی دور و دراز یافتم که روشنایی انتهایش چشم را می زد.چقدر دلم می خواست تمام این خیابان را بدوم ،همه اش را باران شوم و با آن درخشش خیره کننده در آمیزم !باران شوم و....

حالا دیگر بیدارم ،از کابوس یا رویایی که انگار هزار سال طول کشیده باز گشته ام...همه جا بوی باران می آید خواب را در تخت  کنار پنجره می گذارم و به ایوان می روم و رویایم را به باران می سپارم .بارانم هنوز امتداد دارد.قنوت دست هایم را میان شاخ و برگ های باران خورده ی درختان حیاط می بینم .دو رکعت تا تو....

دو رکعت تا دست های تو فاصله دارم...


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسب‌ها: دلنوشته , ادبی

تاريخ : چهارشنبه چهارم آبان ۱۳۹۰ | 8:41 | نویسنده : طیبه غلامی |

زنـــــــ ـــــگ دنیـــــــ ـــآ


آخر زنگ دنیا کی میخورد!!!!!!!!!

خدا می داند،ولی........................

آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد

دیگر نه می شود تقلب کرد ونه می شود سرکسی را کلاه گذاشت.

آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش

از جلسه امتحان هم کوچکتر بود.

آنروز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود

سوالی که بیش از یک بار نمی توان به آن پاسخ داد.

خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد،

روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزء خوبها بنویسند.

خدا کند حواسمان بوده باشد وزنگهای تفریح

آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات یادمان رفته باشد.

خدا کند که دفتر زندگیمان را جلد کرده باشیم

وبدانیم دنیا چرک نویسی بیش نیست


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسب‌ها: زنـــــــ ـــــگ دنیـــــــ ـــآ , دلنوشته , ادبی

تاريخ : شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۰ | 18:56 | نویسنده : طیبه غلامی |

یا صاحب الزمان....

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

زير باران ايستاده ام منتظرت!چتري روي سرم نيست.

مي خواهم قدم هايت را با قطره هاي باران شماره كنم.

تو قبل از باران مي رسي يا باران قبل از تو به پايان مي رسد؟

من را ملالي نيست...

اگر صد سال هم زير باران بدون چتر منتظرت بمانم

نه از بوي ياس باران خورده خسته مي شوم

و نه از خاكي كه باران غبار را از آن ربوده است.

هر وقت چلچله برايت نغمه دلتنگي خواند

و خواستي ديوار را از ميانمان برداري بيا...

من تا آخرين قطره باران منتظرت مي مانم...

موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسب‌ها: دلنوشته , ادبی , امام زمان

تاريخ : سه شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۰ | 10:47 | نویسنده : طیبه غلامی |

معلـــــــــــــــــــــــم...

http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcRRM6B_OinYlrxHKCjIOJsZyF62bIAeWq2GRyGybiqkxI-eEIXLDg&t=1

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

نقاش نقشهاي نكو!

قلم دردست مي گيري وبر لوح دلم نقش ها مي زني از بهترين ياد ها و نام ها. نقشي از آب نقشي از گل محمدي، از پدر، از مادر، ازآبي آسمان و نقشي ماندگار از خدا.

با قلمداني خالي از دانايي به مكتبت مي آيم و تو توشه هاي فراواني از قلم و علم و ادب و سوال و جواب و دانستن، بدرقه ام مي كني. مهربان تر از خود دايه اي ديده اي اين گونه با سخاوت و سخن شناس و دل آگاه؟

اينجاست كه معني اين كلام مشهور را بهتر مي فهمم كه:
«اگر به جاي اسلحه،با معلم به جنگ دنيا مي رفتيم، همه دشمنان نابود مي شدند.»

رساترين فرياد، فرياد توست كه بر بام جان ها آواز مي دهي و كام پروانه ها سرشار مي شود از حقيقت و جام درختان سيراب از طراوت و جان متعلمان لبريز از تازگي ،بازي گوي و ميدان و عاطفه و كتاب.

زمزمه تو مقدس ترين ترانه است در گوش پيچك هاي عاشق تا گرم و سبز و سيراب از منبر صنوبر هاي استوار بالا روند تا جايي كه با دستان خويش يك تكه آفتاب بردارند و براي هميشه نور در كوله بار نهند.

و من تو را مي بينم كه با وسواس و دغدغه تمام اين عبورِ سرشار را مي پايي.


وقتي كشتي عمر انساني از مسير مدرسه عبور مي كند دستان تو لبريز از فانوس مي شوند و از امواج سهمگين ايام، عبورش مي دهي و چون نسيمي كه كشتي را به سمت ساحل سعادت و خجستگي هدايت مي كند بر بلنداي كلمه مي ايستي و «ديدارآشنا» را مژده اش مي دهي.

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures
 
الفبا به دستم دادي تا ديو ناداني را در جمرات سياهي و تباهي سنگ زنم وبراي عبور از گذر گاه پيچ در پيچ ترديد، تا رسيدن به سعادتگاه يقين، ريسماني از جنس كلام آويختي تا به اعتمادِ تمام آن را چنگ زنم. احرام انديشه بر تنم پوشاندي تا در تكرار صفا و مروه ي زندگي به روزمرگي نرسم و در حريم فكر و معنا، تاريكْ راه هاي مقصد ابديت را به پاكي هر چه تمام تر در نوردم و از چشمه سار كلام و كلمه سيرابم كردي تا از مسيرآسمانيِ نور و روشني برنگردم.

چه آرام بر منبر سخن تكيه مي زني تا شهابِ ثاقبِ قلم را به سمت اهريمن سكون وپستي و رخوت نشانه كني و جواهر كلامت را بر سطحي از تاريكي پاشاندي تا معرفت بگستراني رنگ، رنگ. و بهار هديه كني، بي درنگ.

بنگر به ستاره كه بتازد سپس ديو چون زرّ گدازنده كه بر قير چكانيْش ماهتابي از جنس كلمه در سياهْ موسمِ جهل و خامي بر كتانِ تنيده بر ذهن ها تاباندي تا طفل پاك آدميت را از اين قنداقه عَفَن رهايي بخشي و ما را كه در امتداد شب ناداني در حركت بوديم، تا رسيدن به صيح اميد و روشني هدايت كني.

صبح عافيت را به چشم نمي ديديم اگر دست گيري تو در شام سياه بي دانشي همراهي مان نمي كرد.

تو بهار مكرري كه با حضور حيات بخش خويش زمستان ناداني را پايان مي دهي. به سخن كه مي ايستي پنجره اي از اميد به رويم مي گشايي و آن دم كه در ميهماني آيينه ها شركتم دادي، مكارم اخلاق را تعارفم كردي. تو در تكرار الفباي زندگي آنقدر اصرار ورزيدي كه قامت شب فرو شکست و آبِ حيات در كوير انديشه هاي مخاطبان به فوران ايستاد.

دستم را گرفتی ،پرهیزم داشتی از مشق سیاه ناتوانی و ناکامی و مشق ادب آموختییم و چه با حوصله و مدارا و متانت از کوچه های سرد جهالت عبورم دادی...

 نوشته هایی بسیار زیبا از جاوید عزیز وبلاگ قاصدک


تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

ای معلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم...

معلم شعر شیرین شعرای شهر شادی را در گوش مرزهای محبت زمزمه کرده.او که در سخت ترین لحظات زندگی،سرود سرسبزی را در وجود سرو  سروده.معلم دل را دانا کرده و دنیا را به دست دانش آموزان گره  زده.معلم آواز عاشقان عالم را در آیینه خیالشان نمایان کرده و به آن روح  بخشیده.معلم جهان را جاودانه کرده و رنگ سیاه را از دفتر دل پاک نموده و جوهری به رنگ سپید به آن زده است.

ای معلم،می خواهم با تو سخن بگویم که با تمام توانایی ات تارهای وجودم را به صدا در آوردی و خواندن غزل با خدا بودن را به من آموختی.دست هایت را می بوسم و فرشی از گل هایی به هفت رنگی رنگین کمان در زیر پاهایت می اندازم.سوی چشمانت را به نور چلچراغ روشن می کنم،قدومت را روی سرم جا می دهم و لبانت را آذین می بندم تا بگویم بهار دلم با تو شکوفه زد و خزان زندگی ام با تو بی رنگ شد.

ای معلم،امروز می خواهم برای همگان بگویم تو که بودی و چگونه بودی و چگونه آموختی؟می خواهم بگویم که چگونه آزاده بودن را توشه راهم کردی و جوهر وجودم را آکنده از مهر نمودی و به من گفتی همیشه به یاد خدا باشم تا دنیایم را لبریز از شادی ببینم و از کفر و کذب دوری کنم.

ای معلم می خواهم چشمانم را به چشمه چشمان مهربانت بدوزم.اگر به عشق دیدار تو نبود ،هرگز از خواب بیدار نمی شدم.دوستت دارم.

(نوشته ای از هانیه رحمانی،آموزشگاه تربیت)


تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

سلام بر تو اي شمع فروزان زندگي،اي گشاينده ي درهاي روشنايي؛اي كه با مهر كلامت معني زندگي كردن راآموختي و با دستان پرمهرت مهرباني را در وجودم شكوفا كردي ،ای كه با نگاهت وا‍‍‍‍‍ژه ي محبت و دوست داشتن را معنا  بخشدي.

به چه مانندت كنم؟به شبنم كه صبحگاهان بر روي برگ هاي لطيف گل مي نشيند و نشاط مي بخشد؟به باران كه چه پاك و بي ريا بر زمين خشكيده مي بارد شايد جاني دوباره بدان بخشد؟يا به جويبار پاك و زلال؟

اي معلم!تو ترنم ترانه ي پروازي و كبوتران دانايي در بالهايشان تو را زمزمه مي كنند.تو بودی كه انگشتان ناتوانم را قلم گرفتن آموختي و تمام لحظه هايم را از تحصيل لبريز كردي...

تویی که هر بامداد آهنگ تپش مي كني تا نشاط سحر و صلابت پرواز پرندگان را در چشم پرفروغ شاگردانت به تماشا بنشيني و در انتهاي دلت نيت خدايي شدن مي كني  وآنگاه عطر حضور خدا را در كلاس در مي يابي.

كلاس به واسطه ي حضور تو متبرك مي شود...برترين طواف تو سعي ميان شاگرد و تخته سياه است و اين طواف زيباترين لحظه هاي زندگيت را مي سازد.محراب تو كلاس درس است آنجا كه معبديست راستين براي رسيدن به افق هاي دور خدايي شدن.

آري تو به حقيقت معلمي و وارث رسالت انبياي با كرامت.روزت مبارك

(نوشته اي از نسترن نيكبخت،آموزشگاه نجمه)

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

معلم ای که نفس هایت زندگی ام را طراوت می بخشد و ساحل نگاهت دلم راآرامش،حرفهایت چون جواهر بر صندوقچه ی ذهنم به یادگار می ماند و پرنده ی ذهنت نامه رسان عشق و محبت است

ای که صفای روحی و صبوریت به قامت سرو ،دلت به صافی آینه و دستانت یاری گر راه های دشوار زندگی ام است با چشمانم می بینم که چون شمع می سوزی و با گوش هایم می شنوم که صدایت آرام آرام رسم دوستی را در گوشم زمزمه می کند،با قلبم حس می کنم که تپش ثانیه ها را آرام کرده ای که با گچ و تخته روزهای درس را برایم خاطره ای جاودانه می کنی

ای که با خنده هایت کوله باری از غم را از دوشم بر می داری ...ای پنجره ی رو به دریای من ،من با حافظ و سعدی و مولوی تو به "قصه ی تکرار آرش "پای می نهم و با "راز موفقیت "وارد خانه ی "زن پارسا"می شوم و با "آداب زندگانی"انس می گیرم و با "شازده کوچولو"ی تو به "تماشای بهار" می رسم

ای که مهرت از خورشید تابان هم تابان تر است ...من با ضرب و حساب تو قضیه ی تالس را درک می کنم و با مساحت و حجم تو زمین را می شناسم

دفترچه ی خاطرات زندگی را با تو شناختم و می دانم که با تو آن را به پایان می رسانم

ای ساحل در سکوت مانده ی پرهیاهو،ای معلم عزیزم!می دانم گوشه ای از سخنان گهربارت را با هدیه ی کوچک تبریک روزت جبران نمی توانم بکنم اما از اعماق وجودم از ته قلبم می گویم:دوستت دارم ...روزت مبارک

(نوشته ای از ملیحه اصغری،پایه سوم راهنمایی،آموزشگاه تربیت)

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

جایی میخواهم برای فریاد زدن،جایی که انعکاسی باشد برای وقتی که می گویم دوستت دارم...دوستت دارم....تا صدایم به تو برسد...به تویی که مهربان بودن را به من آموختی،تویی که با صدای دلنشینت شربت دانش را به من نوشاندی

تو که همانند باغبانی با دست های مهربانت گل ها را می نوازی و بوی خوش عطر لباست هایت هنوز در فضای ذهنم به یادگار مانده

هنوز به یاد دارم روزهایی را که با رویاهایم همراه می شدی  و تا افق های دور پرواز می کردیم و با ابرها درد دل می نمودیم،روزهایی را که با ما سرود مهربانی می خواندی و می آموختی مزه ی منظره ها ،بوی صداها و طعم دیدارها را

تو خورشید دیگری بودی در قلب کوچکم تا با انوار طلایی اش قلبم را نورانی کند

چه صبح هایی که به شوق دیدار تو از خواب برخاستم و آسمان نیز پر می شد از آواز گل  وآفتاب... و پاک می شد از نفس پنجره ها و بوی خواب و همه و همه از شوق دیدار تو بود...

حال دست های کوچکم را به سوی تو دراز کرده ام تا با هم همراه شویم

روزت مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک

(نوشته ای از محدثه دوستی،پایه سوم راهنمایی،آموزشگاه تربیت)


تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

خداوند نخستين معلم انسان است كه آنچه را نمي دانست به او آموخت.پيامبران بزرگ الهي از سوي خدا رسالت تزكيه و تعليم داشتند و معلم نيز اين گونه ادامه دهنده راه آنان شد.معلمي كه به شاگردانش بال پرواز داد و چراغ بينش؛پاي رفتن دادو چشم بصيرت.

ونيك ميدانيم كه استاد مطهري يكي از اين معلمان وارسته بود كه نامش بر تارك روز معلم مي درخشد.او كه عمري را سوخت تا در برابر ما مشعلي برافروزد و چراغ راهمان باشد.در علم و عمل بي مانند بود و به آن چه  باور داشت،آن چنان پاي بند بود كه جان بر سر آن نهاد.سخنش از عمق جان بود و گفتارش ريشه در اعتقادات ناب او داشت.

آن چه مي نوشت،از سر درد و سوز بود و احساس تعهد،آن چه مي گفت چشمه زلالي بود كه از متن معارف دين و دستاوردهاي قرآن و عترت مي جوشيد و براستي كه او الگويي شد براي همه ي ما، الگوي خداباوري،مردم دوستي،دينداري،اخلاص در عمل و حب اهل بيت و ...

اينك ما مانده ايم و چشمه ي زلال ياد او و آثار جاودانه و ماندگارش.بياييد با درك افكارش،با مطالعه ي آثارش و با زنده نگه داشتن  يادش،در گسترش فرهنگ ناب ايراني و اسلامي سهيم باشيم.روحش شاد و يادش گرامي باد.

(نوشته ای از مریم ذوقی،پایه سوم راهنمایی،آموزشگاه نجمه)

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

با یاد معلم شهیداستاد مرتضی مطهری روز معلم را گرامی می داریم


برچسب‌ها: دلنوشته , ادبی , معلم

تاريخ : یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ | 8:6 | نویسنده : طیبه غلامی |

قسم...


سوگند به عظمت قلم !
حس مي گيريم،تور مي اندازيم،بي قرار مي نشينيم تا صيد كلمات.

آن وقت،آنها را براق و شفاف ،در ويترين سياه و سفيد روزگار مي چينيم.

آنها را با مهره هاي شطرنج،برگه هاي برد و باخت و بليط بخت آزمايي

اشتباه مي گيريم.

با آنها تجارت مي كنيم،محبوب مي شويم،ژست مي گيريم و امضا مي

دهيم.

 آن هنگام،ديگر يادمان مي رود كه زنجير اسارت را از پاي اين واژه هاي

بزرگوار بگشاييم و به امان خدا رهايشان كنيم.

يادمان مي رود كه آنها فانوس هاي امانتند و براي كوره راه هاي پر از

ترديد،آفريده شده اند.

 با آنها بازي مي كنيم؛اما اجازه نمي دهيم از رگ هامان بگذرند

 و از دريچه ي قلبمان عبور كنند و ضرب آهنگ زندگي مان را سامان دهند،

با آن كه به دست خود ما خلق مي شوند. خلق مي شوند،اما يادمان مي

رود كه قدري روح به كالبدشان بدميم.در اين آشفته بازار ،چقدر جاي او كه

به«قلم»سوگند خورد خالي است!

http://img.tebyan.net/big/1389/05/6718053222974825313560141171153178167104197.jpg

موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسب‌ها: قلم , دلنوشته , ادبی

تاريخ : پنجشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۸۹ | 9:36 | نویسنده : طیبه غلامی |

خانه ي دوست كجاست؟

Where is the home of the friend?

با هر تپش قلبم ،نبض زندگي را بيش از هميشه حس مي كنم...

و آن گاه ديوانه وار سر به ديوار وجود مي كوبم

گاه در ميان احساس ارغواني شعرم،شكوفه هاي صحبت تو را مي جويم

و در آبي بي كران سرگشتگي ،دستان گنه كارم را به پرواز در مي آورم

بر شن هاي داغ دل سپردگي قدم مي گذارم

و در امتداد ساحل هستي زندگي مي كنم

در هر سحر گاه تير دعا ،از كمان جان به سوي دايره ي قسمت رها مي كنم

بي آن كه بدانم،سراي دوست نزديك تر از هر نفس،در تمام جان من است...

در سرخي نگاه و سبزي كلامم!!!


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسب‌ها: دلنوشته , ادبی

تاريخ : جمعه دهم دی ۱۳۸۹ | 14:14 | نویسنده : طیبه غلامی |

دلم باران مي خواهد...

دلم گرفته از ابري كه بغضش را فرو خورده و زميني كه چشم انتظار است...

نفسم تنگ شده است در اين هوايي كه همه از« بودن» مي گويند و نيستند...

چرا همگي در اين منجلاب زندگي سنگي فرو رفته ايم و يادي از آسمان نمي كنيم!؟

قاب هاي سبز نگاهمان كم رنگ شده اند!نگاهي از جنس نيستي،نگاهي از جنس غرور...

خدايا:در تنهايي مان كه يادت مي كنيم ، فريادي از جنس سكوت بر واژه هايمان مي نشيند

آنگاه تازه به ياد مي آوريم عهدهايي را كه فراموش مي شوند

و چشم هايي را كه به انتظار نشسته اند...

خدايا:كوچه هاي اين شهر پرشده از بلورهاي ايماني كه ذره ذره خرد مي شوند و مي ريزند...

پر شده از دست هايي كه كمتر به سوي آسمان بلند مي شوند

و دل هايي كه كم تر به زلال بودن خود فكر مي كنند!

خدايا:دلم باران مي خواهد! باراني كه پاك كند تمام سياهي هاي صفحه ي دلم را !

تمام غفلت هاي خاكستري ام را...

باراني كه ببارد بر اين روزهايي كه خالي ام از هر پنجره...از هر چه آفتاب...

باراني كه ببارد بر گل هاي پژمرده اي كه اين روزها در تب دوري ات يخ مي بندند.

باراني كه بشويد حرف هايي را كه به عمل نمي رسند

و پاك كند شب هايي را كه به صبح مي رسند و احساس شان نمي كنيم!

باراني كه ما را آزاد كند از بند هوس هاي رنگارنگ و آرزو هاي دور و دراز...

خدايا:شفافيت قلب هاي مان به كدر بودن گناه عادت كرده اند.

نور افتاب چشم هاي مان را مي زند

بگو باران ببارد...

من دلم باران مي خواهد...

 


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسب‌ها: دلنوشته , ادبی , باران

تاريخ : سه شنبه سی ام آذر ۱۳۸۹ | 15:20 | نویسنده : طیبه غلامی |

در سالگرد مرگ پدرم...

... خیابان ها دیگر صدای پای او را
زمزمه نکردند..
و دیگر بوی نفس او
در هوا پخش نشد
او رفت
و روز رفتنش را یادم هست
باران میبارید
و من تنها دستی را دیدم که در هوا تکان می خورد ..
و نگاهی که دیگر باز نگشت.
و امروز باران می آمد
سالگرد رفتن او بود
آسمان پا به پایم گریست
و خیابان ها سیاه پوش رفتنش بودند... ...


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسب‌ها: دلنوشته , ادبی , برای پدرم

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۸۹ | 22:48 | نویسنده : طیبه غلامی |

اي آه

گاهي دلم براي خدا تنگ مي شود

            آنگاه سر به شانه ي ديوار مي نهم

                         تا با صداي گريه ي خود،آشتي كنم

اي آه...!!

آه...!!

آه...!!

           با آن نگاه خوب تر از خنده ي پگاه

                          يك لحظه يك نفس

                                      اين جان بي قرار و دل رنج برده را

                                                     از قيد بند و خاك رها ساز و پاك كن

اي آه...!!

اي يقين!!

                                 اين جان داغدار و دل زخم خورده را

                                                            با شعله هاي  عشق

                                                                       هم رنگ و بوي آتش خونين تاك كن

                                                                                 گاهي دلم براي خدا تنگ مي شود...


موضوعات مرتبط: شعر
برچسب‌ها: دلنوشته , ادبی , برای خدا , شعر

تاريخ : دوشنبه هشتم آذر ۱۳۸۹ | 14:44 | نویسنده : طیبه غلامی |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By M a h S k i n:.