با هر تپش قلبم ،نبض زندگي را بيش از هميشه حس مي كنم...
و آن گاه ديوانه وار سر به ديوار وجود مي كوبم
گاه در ميان احساس ارغواني شعرم،شكوفه هاي صحبت تو را مي جويم
و در آبي بي كران سرگشتگي ،دستان گنه كارم را به پرواز در مي آورم
بر شن هاي داغ دل سپردگي قدم مي گذارم
و در امتداد ساحل هستي زندگي مي كنم
در هر سحر گاه تير دعا ،از كمان جان به سوي دايره ي قسمت رها مي كنم
بي آن كه بدانم،سراي دوست نزديك تر از هر نفس،در تمام جان من است...
در سرخي نگاه و سبزي كلامم!!!
موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسبها: دلنوشته , ادبی
تاريخ : جمعه دهم دی ۱۳۸۹ | 14:14 | نویسنده : طیبه غلامی |


