زير باران ايستاده ام منتظرت!چتري روي سرم نيست.
مي خواهم قدم هايت را با قطره هاي باران شماره كنم.
تو قبل از باران مي رسي يا باران قبل از تو به پايان مي رسد؟
من را ملالي نيست...
اگر صد سال هم زير باران بدون چتر منتظرت بمانم
نه از بوي ياس باران خورده خسته مي شوم
و نه از خاكي كه باران غبار را از آن ربوده است.
هر وقت چلچله برايت نغمه دلتنگي خواند
و خواستي ديوار را از ميانمان برداري بيا...
من تا آخرين قطره باران منتظرت مي مانم...
موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسبها: دلنوشته , ادبی , امام زمان
تاريخ : سه شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۰ | 10:47 | نویسنده : طیبه غلامی |


