
اي
علي!تو مرا با خويشتن آشنا كردي.من از خود بيگانه بودم.همه ي ابعاد روحي و
معنوي خود را نمي دانستم.تو دريچه اي به سوي منِ من باز كردي و مرا به
ديدار اين بوستان شور انگيز بردي و زشتي ها و زيبايي هاي آن را به من نشان
دادي.
ای علی! همراه تو به حج میروم؛ در میان شور و شوق، در
مقابل ابّهت وجلال، محو میشوم، اندامم میلرزد و خدا را از دریچه چشم تو
میبینم و همراه روح بلند تو به پرواز در میآیم و با خدا به درجه وحدت
میرسم.
ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو میروم، راه و رسم عشق بازی را میآموزم و به علی بزرگ آنقدر عشق میورزم که از سر تا به پا میسوزم
اي
علي!همراه تو به نخلستان هاي كنار فرات مي روم و علي دردمند را در دل شب
مي يابم كه سر به چاه كرده و سينه ي پر دردش را خالي مي كند.
ای
علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه میروم؛ اتاقی که با همه
کوچکیاش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی
دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که
علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده
است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است.
راستی
چقدر دلانگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان میدهی که صورت خاکآلود
پدر بزرگوارش را با دستهای بسیار کوچکش نوازش میدهد و زیر بغل او را که
بیهوش بر زمین افتاده است، میگیرد و بلند میکند!
ای
علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بیامانش را علیه ظلم و
ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد
آهنیناراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوانپارهای را به دست
گرفته، بر فرق «ابن کعب» میکوبد و خون به راه میاندازد! من فریاد
ضجهآسای ابوذر را از حلقوم تو میشنوم و در برق چشمانت، خشم او را
میبینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را مییابم که ابوذر قهرمان،
بر شنهای داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان میدهد … .
ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطانها و طاغوتها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانینمایان، با دشمنی غربزدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبهرو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.
ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مینامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانتها کردند. رژیم شاه نیز که نمیتوانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود میدید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره… «شهید» کرد....
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود،هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم و هنگامی تشنه ی آتش شدم که در برابرم دریا بود و دریا و دریا....
موضوعات مرتبط: دل نوشته ها ، مقالات
برچسبها: دلنوشته , ادبی , دکتر شریعتی

