عشق خنجر
خدایا از چه بگویم؟از ماه یا خورشید؟از صحرا یا دشت؛از اشک یا از خنده؟
نه من از خنجری می گویم که در برابر گردن اسماعیل سختی را از یاد برد و توان مقاومت نداشت.از خنجری که غمش را به هرکه می گفت طاقت شنیدن نداشت ؛خنجری که می خواست سری از تن جدا کند اما نشد؛خنجری که می خواست قلبی سرخ را به آتش بکشد ؛می خواست مرواریدی را از صدف جدا کند اما توانش را نداشت
خدایا،چه سخت و توان فرسا بود بود این آزمایش !در دل ابراهیم آشوبی بپا کرد ،صدای امواجی پریشان را در قلبش می شد حس کرد ،آسمان قلبش ابری بود هوای باران داشت ،اشک هایش چون پرده ی حریری چشمانش را پوشانده بود ،آسمان می گریست گویی می خواست تمام غصه هایش را یک جا برد ،نسیمی آرامش بخش ابراهیم را دلداری می داد اما صفحه ی شطرنج زندگی مهره ها را به گونه ای می چیند که همه چیز دست به دست هم می دهد تا راه را روشن کند و ناگاه ندای جان بخشی به گوش می رسد ندایی که تکه های شکسته ی قلبش را به هم نزدیک می کند
و ابراهیم خنجر را رها می کند و اسماعیل را در آغوش می کشد و خنجر آرام می گیرد
ابراهیم نمونه ای والا از بزرگ مردانی میشود که زندگی را زیبا دور می زند و آن گاه که بر تارک بلندترین قله ها می ایستد لبخند می زند لبخندی از سر رضایت و اخلاص و تسلیم...
بی عشق برای خنجرم سختی نیست
بی آه برای مردنم کافی نیست
بی قلب برای زندگی شادی نیست
بی غم ز برای زندگی معنا نیست
ای همیشه در قلبـــــــم
ای هماره در جانــــــــــم
بی اسماعیل برای ابراهیم دنیایی نیست
"نوشته ای از رهرا رجبیان دانش آموز پایه سوم راهنمایی"
موضوعات مرتبط: انشاء دانش آموزان
برچسبها: انشای دانش آموزان , ادبی , عید قربان
آرام می نویسم...با همین دست و تو با دست هایی که عاشقانه ترین رنگ دنیا را با خود دارند نوشته هایم را پیش چشم هایت می گیری و می خوانی.
آرام می نویسم....حتی اگر خوابی هولناک رخوت همیشه خوب نیمه شب را بر من حرام کرده باشد؛خوابی که انگار کابوس دست هایی بود در نادیده انگاشتن خدا....
دیدم که دستی گلویی را آنقدر فشرد که دیگر صدایی از آن بر نیامد
دستی دیگر تمام اندوخته ی سالیان رنج پیرزنی را در چشم به هم زدنی از او ربود
دیدم که سه جفت دست همدست،راننده ی فرتوت را به بیراهه بردند و در بیابانی نا آشنا جان شیرینش را میان خباثت و شقاوتشان قسمت کردند
دیدم که دست بی رحم پدری تمام سرخی دردناک یک سیلی را بر پهنه ی صورت ماه گونه ی دخترش می ریخت
دیدم که دستی به تجارت افیون ،روزگار صاحب خود را سکه می کرد،دستی دیگر گذشتن از آبرویش را پل بسته بود و به سوی رهگذرانی بی تفاوت بی شمار شهر دراز می شد
دستی ساحل زیبای مهررا چه زیبا در دریای چشمانش ترسیم کرده بود اما دستی دیگر چنان تار و پود احساس آشنایش را پاره کرد که مهمان اشک شد واندوه
دستی هم انگار چیزی را که گم کرده بود در جیب همین رهگذران گم شده ی خود می کاوید!
دست هایی که دسیسه می کردند،دست هایی که خوار بودند و نامهربان....
و بسیار دستانی که داستانشان را یارای نوشتنم نیست....
هر بار هر کدام از این دست ها به رویاهایم قدم می گذاشتند ،نگاهی به دست هایم می کردم و چیزی شبیه اشک؛چیزی شبیه بغض؛چیزی شبیه پنجره ی بسته ای بی قرار هوای تازه ی صبح در من و چشم هایم حلول می کرد.به دست هایم نگاه می کردم ....باران می گرفتم و می ریختم....
میان باران من انگار همه چیز نور شد!درخشش و روشنایی مطلق...از دست های تیره و زمخت و بی مهر دیگر خبری نبود .دست هایی با تلالویی عجیب در قاب چشمانم می نشستند....دیدم دستی بر سر و روی کودکی بی پناه نوازش می ریخت؛دستی برای غریبه ای که میان چند تکه مقوا و کارتن در رویای یک شب گرم بود انگاره ی کمک می شد؛دستی می بخشید؛دستی می نوشت؛دستی عشق می کاشت ....و دست هایی هم ،که پنداری پیامبران نور بودند و امید، روشنایی را قنوت بسته بودند....
خیره به این دست ها،خود را در آستانه ی خیابانی دور و دراز یافتم که روشنایی انتهایش چشم را می زد.چقدر دلم می خواست تمام این خیابان را بدوم ،همه اش را باران شوم و با آن درخشش خیره کننده در آمیزم !باران شوم و....
حالا دیگر بیدارم ،از کابوس یا رویایی که انگار هزار سال طول کشیده باز گشته ام...همه جا بوی باران می آید خواب را در تخت کنار پنجره می گذارم و به ایوان می روم و رویایم را به باران می سپارم .بارانم هنوز امتداد دارد.قنوت دست هایم را میان شاخ و برگ های باران خورده ی درختان حیاط می بینم .دو رکعت تا تو....
دو رکعت تا دست های تو فاصله دارم...
موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسبها: دلنوشته , ادبی

